ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

جزیره گناه(نسخه کوتاه شده)

سلام دوستان این داستان نسخه فشرده یک داستان نسبتا بلند هستش که مجبور شدم واسه اینکه تک قسمتی بشه کوتاهش کنم
سلام دوستان این داستان نسخه فشرده یک داستان نسبتا بلند هستش که مجبور شدم واسه اینکه تک قسمتی بشه کوتاهش کنم

هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دانست نخستین بار چه کسی این ایده را مطرح کرد.

اما وقتی ایده به قانون تبدیل شد، دیگر کسی نپرسید از کجا آمده است.

دولت مرکزی اعلام کرد:

«کشور باید از گناه پاک شود.»

گناه تعریف شد؛ نه آن‌گونه که واعظان می‌گفتند، نه آن‌گونه که فیلسوفان قرن‌ها بر سرش جدل کرده بودند.

تعریف ساده بود، عریان و بدنی:

قتل، تجاوز، سرقت، ضرب‌وجرح، آزار.

هر آن‌چه بدن دیگری را شکسته، لکه‌دار کرده یا از او گرفته بود.

قانون گفت:

«این‌ها را از جامعه جدا می‌کنیم.»

نه زندان.

نه اعدام.

جزیره.

کشتی‌ها شبانه حرکت می‌کردند.

نه برای آن‌که مردم نبینند؛

برای آن‌که فکر نکنند.

هیچ محاکمهٔ نمایشی‌ای در کار نبود.

پرونده‌ها مختصر بودند.

حکم‌ها کوتاه:

«انتقال دائمی.»

جزیره در نقشه‌ها نام نداشت.

در اخبار «منطقهٔ پاک‌سازی اخلاقی» خوانده می‌شد.

در میان مردم، فقط یک اسم داشت:

جزیرهٔ گناه.

۱

در روزهای نخست، آن‌جا جهنم بود.

نه به‌خاطر نبود قانون،

بلکه چون قانون هنوز از تن آدم‌ها بیرون نرفته بود.

قاتلان کنار قاتلان.

متجاوزان کنار دزدان.

هیچ‌کس قربانی نبود؛

همه پرونده داشتند.

درگیری‌ها کور بود.

نه بر سر قلمرو،

نه بر سر غذا؛

بر سر عادت.

کسی که سال‌ها با مشت حرف زده بود،

اینجا هم مشت می‌زد.

کسی که بدن را ملک خود می‌دانست،

اینجا هم دست دراز می‌کرد.

اما چیزی آرام‌آرام تغییر کرد.

نه با موعظه.

نه با ترس.

با فقدان.

هیچ نگهبانی نبود.

هیچ دیواری نبود.

هیچ «بالادستی»‌ای که تقصیر را گردنش بیندازند.

وقتی مردی، مرد دیگر را کشت،

کسی نیامد او را ببرد.

جسد ماند.

قاتل ماند.

نگاه‌ها ماند.

شب اول،

هیچ‌کس نخوابید.

۲

گفت‌وگوها از جایی شروع شد که خشونت دیگر سودی نداشت.

دو مرد کنار هم نشسته بودند؛

نه دوست، نه دشمن.

اولی دست‌هایی داشت که می‌شد حدس زد چند گردن را فشرده‌اند.

دومی صدایی که انگار سال‌ها فریاد را در خودش خفه کرده بود.

اولی گفت:

«تو برای چی اینجایی؟»

دومی مکث کرد.

بعد گفت:

«برای کاری که کردم، یا برای کاری که قانون اسمش را گذاشت گناه؟»

اولی خندید.

خنده‌اش کوتاه بود.

بی‌صدا.

«همه‌مون یه کاری کردیم.»

دومی گفت:

«نه. همه‌مون توی یه شرایط قرار گرفتیم.»

این جمله، ساده بود.

اما مثل میخ فرو رفت.

۳

ماه‌ها گذشت.

جزیره تغییر کرد.

نه با قانون،

بلکه با توافق‌های نانوشته.

زور، دیگر تنها معیار نبود.

کسی که می‌زد،

تنها می‌ماند.

کسی که می‌دزدید،

دیگر چیزی برای دزدیدن پیدا نمی‌کرد.

بدن‌ها یاد گرفتند قبل از حمله،

مغز را خبر کنند.

جرم کم نشد؛

بی‌معنا شد.

و همان‌جا،

در جایی که قرار بود گناه متمرکز شود،

چیزی شبیه وجدان شروع به شکل‌گیری کرد.

نه از ترس مجازات،

بلکه از ترس تکرار.

۴

هم‌زمان، در کشور پاک،

همه‌چیز آرام بود.

خیلی آرام.

جلسه‌ای پشت درهای بسته برگزار می‌شد.

صاحبان قدرت، مردانی با لباس‌های تمیز و دست‌هایی که هرگز خون ندیده بودند.

یکی گفت:

«خدا حالا راضی است.»

دیگری گفت:

«خدا؟ ما خدا را از قانون حذف کرده‌ایم. قانون کافی است.»

سومی لبخند زد:

«قانون، همان خداست. وقتی مطلق شود.»

هیچ‌کس نخندید.

چون شوخی نبود.

در خیابان‌ها،

جرم نبود.

اما ترس چرا.

مردم یاد گرفته بودند نخواهند.

یاد گرفته بودند نپرسند.

یاد گرفته بودند حتی فکر نکنند.

و آن‌جا،

در نبود جرم بدنی،

نوع دیگری از خشونت رشد کرد:

خشونت خاموش.

۵

اولین ترک، کوچک بود.

یک مأمور،

یک شب،

بی‌دلیل،

یک مرد را زد.

نه برای دزدی،

نه برای تجاوز؛

برای «نگاه اشتباه».

پرونده تشکیل نشد.

قانون گفت:

«جرم نیست.»

بعد یکی دیگر.

بعد یکی دیگر.

قانون، مرز کشید.

مرز، انسان ساخت.

انسانِ پشت مرز، دیگر انسان نبود.

کشور پاک،

شروع کرد به تولید همان چیزهایی که ادعا می‌کرد حذف کرده است.

۶

در جزیره،

کسی گفت:

«ما آزادیم، چون چیزی برای از دست دادن نداریم.»

در کشور،

کسی جرئت نکرد همین را بگوید.

جزیره شکوفا نشد به معنای رمانتیک.

هنوز خشونت بود.

هنوز خطا بود.

اما انتخاب هم بود.

هیچ‌کس نمی‌گفت «مجبور بودم».

هیچ قانونی نبود که پشتش پنهان شوند.

و شاید همین،

آدم‌ها را انسانی‌تر کرده بود.

۷ | پایان

سال‌ها بعد،

وقتی کشور پاک از درون فروپاشید،

کسی شگفت‌زده نشد.

و وقتی جزیره،

نه به‌عنوان بهشت،

بلکه به‌عنوان الگویی از امکان انسان بودن مطرح شد،

هیچ‌کس تشویق نکرد.

چون حقیقت تلخ بود:

مجرم، ذاتاً مجرم نیست.

پاک، ذاتاً پاک نیست.

شرایط،

قانون،

خط و مرزهای کور،

می‌توانند انسانی را قاتل کنند؛

یا از قاتل، انسانی بسازند.

قانون اگر وجدان نداشته باشد،

خودِ گناه است.

و انسان،

اگر آزاد باشد،

نه بی‌قانون،

بلکه مسئول،

می‌تواند به والاترین حسن برسد.

نه در کشور پاک،

بلکه در جزیره‌ای

که قرار بود جهنم باشد.

گناهقانون
۲۸
۲۳
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید