
شبِ «وادیالضلال» میسوخت.
نه با آتش… با خشم.
پنج قبیله، هرکدام با رنگ جادوی خود، در پنج سوی دایرهی عظیم شنها ایستاده بودند:
سَریا – ظُلَمات – مَحرَق – رِمّاح – ناحِتین.
آسمان بالای سرشان سرخ بود، انگار خون بر آن پاشیده بودند.
باد میغرید و شنها در هوا میرقصیدند.
بوی سوختگی، بوی جادو، و بوی مرگ مثل لایهای سنگین روی فضا افتاده بود.
در مرکز دایره، زاریا ایستاده بود—
چشمانش میدرخشید، پوستش مانند سنگ ماه میلرزید،
و قلبش تند میزد…
زیرا میدانست این لحظه آغاز یک پایان است.
هارونالظل، رئیس قبیلهی ظلمات، فریاد زد:
«امشب خون جداکنندهی ماست! سریا، تو خیانت کردی!»
از سمت دیگر، رئیس قبیلهی رماح نیز زرهاش را تکان داد و گفت:
«قانون شرق را شکستید. دروازه را بیدار کردید!»
دروازه…
همان شکاف نور شرق…
زاریا هیچکدام را قصد نکرده بود؛
اما کسی گوش نمیداد.
چند لحظه سکوت حکمفرما شد.
سکوتی که مثل دهان اژدها قبل از آتش گرفتن بود.
و بعد—
همهچیز منفجر شد.
از قبیلهی محرق، موجی از شعلههای نارنجی برخاست.
قبیلهی ظلمات سایههای غلیظی از زمین بلند کردند.
رماح نیزههای جادویی پرتاب کردند که وقتی رد میشدند، هوا را میشکافتند.
قبیلهی ناحتین فریادهای صوتی میزدند که شنها را به طوفان تبدیل میکرد.
و قبیلهی زاریا—
با جادوهای سفید و آبی—
سعی کردند دفاع کنند.
اما جنگ…
اصلاً منصفانه نبود.
با اولین موج حمله، زمین شکافت.
سایهها با شعلهها قاطی شدند.
نیزهها در بدنها فرو رفتند.
فریادهایی که بوی مرگ میدادند در باد گم شدند.
**
زاریا ناگهان ضربهای خورد.
از پهلو.
دردش مثل برق از ستون فقراتش بالا رفت.
خون تیرهاش روی شن پاشید.
نفسش برید.
چشمهایش تار شد…
اما هنوز میجنگید.
نیرویی از پشت سرش هجوم آورد.
او برگشت—
سایهی عظیمی با خنجر سیاه.
زاریا سپر نورینش را بلند کرد،
اما ضربه آنقدر سنگین بود که مثل شاخهی خشک او را پرت کرد.
به سنگی کوبیده شد.
خون از گوشش چکید.
دستش لرزید.
جنگ مثل یک حیوان زنده دورش میغرید.
شعلهای از کنارش رد شد.
نیزهای از کنار صورتش گذشت و زمین را شکافت.
صدای هارونالظل را شنید:
«او را زنده نذارید! او گناه دروازه است!»
زاریا نفسنفس زد.
پاهایش زیرش خم شد.
در آن تاریکی و خون،
ناگهان…
آسمان شرق نور گرفت.
نور سفید.
سرد.
مثل برفِ تیغدار.
تمام پنج قبیله لحظهای دست از جنگ کشیدند.
همه برگشتند سمت شرق.
شکاف نور باز شد—
مثل لبخند یک موجود ناشناس.
زمین لرزید.
شنها فرو رفتند.
زاریا حس کرد نیرویش تحلیل میرود،
زخمهایش میسوختند،
و تنها راه نجاتش…
آن شکاف بود.
با آخرین توانش دوید.
از میان اجساد، از میان جنگ، از میان فریادها.
هزاران قدرت از پشت سرش شلیک شد، اما او جلوتر میرفت.
هارون فریاد زد:
«نگذارید وارد شکاف شود!»
اما شکاف…
در برابرش باز شد.
نور کورکننده شد.
صدایش را برید.
پوستش را سوزاند.
و زاریا—
زخمی، خسته، خونآلود—
سقوط کرد.
فرودش سخت بود.
صدای استخوانهایش پیچید.
نفسش در سینه گیر کرد.
و وقتی چشمانش را کمکم باز کرد…
دیگر خبری از وادیالضلال نبود.
نه قبیلهای، نه جنگی، نه آسمان شرقی.
فقط…
بوی خاک واقعی
بوی علف
بوی یک دنیای واقعی....
سرزمین یمن بوی خاک نمزده میداد.
باد از میان تپههای رمل عبور میکرد و صدای سوت خشکی میساخت.
ماه نیمه بود و نور زردش مثل تیغی شکسته روی زمین ریخته بود.
در میان این سکوت،
مردی پنهان میان بوتههای خار ایستاده بود؛
چشمهایی تیره، بدنی لاغر اما سریع، و دستهایی چابک که نشان میداد به زندگی سخت عادت کرده.
اسمش سعید بن خلیف بود.
اما روستا او را «سعید ظِلّ» صدا میزدند—
چون همیشه مثل سایه میآمد و میرفت،
بیصدا،
بیردپا.
او دزد نبود چون لذت میبرد…
دزد بود چون زندگی مجبورش کرده بود.
پدرش در جنگهای قبیلهای کشته شده بود.
مادرش سالها پیش از گرسنگی و بیماری تمام شده بود.
سعید مانده بود با یک کلبهی گِلی و دو بز مریض که بعدها همانها هم مردند.
و از آن روز…
تنها چیزی که بلد بود
دزدیدنِ زندهماندن بود.
امشب هم آمده بود تا گوسفندان یکی از ثروتمندان منطقه را بدزدد.
نه برای فروش—
برای اینکه بتواند سه روز دیگر را سر کند.
سعید از پشت بوتهها بیرون خزید.
دو سگ نگهبان کنار آغل خوابیده بودند.
او آهسته از کیسهاش پودر خاکستر خشک درآورد و روی زمین پاشید.
سگها ناگهان آرام شدند.
این خاکستر ترکیب گیاهی بود که بوی خواب میداد.
سعید لبخند کوچکی زد.
چالاک بود.
باهوش بود.
و از همه مهمتر
کسی که میخواست زنده بماند.
او طنابی بلند و نرم دور دستش پیچید، بهسمت گوسفندهای درون حصار رفت و در تاریکی یکی را بهآرامی بیرون کشید.
بدنش مثل سایه حرکت میکرد
بدون سروصدا
بدون لرزش.
بعد دومی.
و سومی.
تا اینکه کیسهاش نیمهسنگین شد.
در ذهنش گفت:
«تا همینجا خوبه، سعید… برگشتیم به خانه.»
او از مسیر فرعی و بین دو صخرهٔ بلند برگشت؛
همان مسیر تاریکی که همیشه استفاده میکرد.
راه باریک بود،
ولی امن.
سعید به آسمان نگاه کرد…
ابرهای خاکستری امشب عجیب چرخ میخوردند.
باد ناگهان ساکت شد.
نه صدای حشره،
نه صدای سگ،
نه صدای برگ.
سعید مکث کرد.
دستش روی چاقوی زنگزدهاش رفت.
«این سکوت… طبیعیه؟»
در دلش چیزی لرزید.
هر وقت اینطور سکوت میافتاد،
یا گرگ نزدیک بود
یا چیزی بدتر.
او قدم بعدی را برداشت.
پا روی شنهای نرم گذاشت و کیسهی گوسفندان پشتش تکان خورد.
اما بعد—
صدای عجیب ضربهای روی زمین.
نه صدای حیوان بود،
نه انسان.
سعید چراغکوچک روغنیاش را از جیب درآورد و روشن کرد.
نور لرزان زردرنگ مسیر تنگ را روشن کرد.
چیزی روی زمین افتاده بود…
نه، کسی.
سعید نزدیک شد.
نور را جلوتر گرفت.
چشمهایش گشاد شد.
دهانش خشک شد.
هیچوقت چنین چیزی ندیده بود.
بدنی زنانه،
افتاده روی شن،
پوستی که مثل نور ماه میدرخشید
اما زخمی،
پارهپاره،
نفسش سنگین.
موهایی بلند و تیره که روی زمین ریخته بودند.
انگار از آسمان سقوط کرده باشد.
سعید یک قدم عقب رفت.
با صدای خشک گفت:
«یا ربّی… این… این انسان نیست…»
اما چیزی در چهرهٔ زاریا،
چیزی میان درد و مظلومیت،
قلبش را تکان داد.
دزد یا نه…
او هنوز «آدم» بود.
سعید چراغ را پایین آورد.
آرام گفت:
«اگر همینجا بمونی میمیری…»
بعد مکثی طولانی کرد، انگار با خودش میجنگید.
و سپس—
تصمیم گرفت.
کیسهٔ گوسفندان را روی زمین انداخت.
به سمت زاریا خم شد.
بازویش را دور تنهٔ او انداخت.
زاریا بیهوش بود…
نیمهجان…
خونش روی آستین سعید ریخت.
سعید زیر لب گفت:
«لعنت بهت سعید… تو همیشه دردسر پیدا میکنی.»
و او را بلند کرد،
چون نمیتوانست رهایش کند.
در همان لحظه، از آسمان جرقهای گذشت.
نه ستاره بود،
نه شهاب،
نه هیچ چیز طبیعی.
سعید با ترس نگاه کرد:
«این… چه شبیه؟»
و با زاریا روی شانهاش
به سمت کلبهی تاریکش قدم برداشت.
سرنوشتی که هیچکدامشان نمیفهمیدند
همانجا آغاز شده بود.