
«آن روزی که خدا مرخصی گرفت، کسی نفهمید دنیا وارد حالت اتوپایلوت شده.»
نه قهر کرده، نه ناپدید شده، نه — نعوذبالله — کنار کشیده.
فقط رفته استراحت.
بالاخره خدا هم دل دارد.
نمیشود که شب و روز بنشیند و دعای بندگانش را یکییکی گوش بدهد.
این یکی نان میخواهد، آن یکی عشق،
آن یکی میگوید فقط کاری کن همسایهام کمتر خوشحال باشد.
خدا هم نیاز دارد.
کارهای واجبتر.
سفر.
تفریح.
کمی سکوت.
آنقدر کار کرده که پیر شده.
نه از آن پیرهای محترمِ نقاشیها.
از آن پیرهایی که اگر از دور ببینیشان، اصلاً نمیشناسیشان.
پس جهان را گذاشت روی اتوپایلوت
و رفت.
من اما ماندم.
منه فلکزده را گذاشتند متصدی ثبت گناه.
نه اینکه انتخاب شده باشم؛
سیستم خودش انتخابم کرد.
نوشته بود: «کارمند با حداقل اعتراض و حداکثر تحمل»
از روزی که خدا رفت،
گناهها بیشتر نشدند،
فقط با جزئیاتتر شدند.
مردی آمد گفت: – «من نیت بد نداشتم، فقط حوصله نداشتم خوب باشم.»
پرسیدم: – «چقدر؟»
گفت: – «خیلی.»
ثبت کردم: کوتاهی از فرط خستگی – سطح متوسط
سیستم تشکر کرد.
زن جوانی آمد، آهسته گفت: – «دعا کردم، ولی جواب نیومد.»
گفتم: – «دعا ثبت شده، اما خدا نیست.»
چشمهایش گرد شد: – «پس کی هست؟»
نگاه کردم به مانیتور: – «من.
و سیستم.»
گریهاش گرفت. این بخشش توی آییننامه نیامده بود.
روی دیوار پشت سرم نوشتهاند: «در غیاب خدا، لطفاً صبور باشید»
کسی نمیخواندش.
ظهرها گناههای سنگینتر میآیند. از آنهایی که وجدان دارند.
مردی آمد گفت: – «من میتونستم کمک کنم، ولی نکردم.»
پرسیدم: – «چرا؟»
گفت: – «چون فکر کردم خدا خودش درست میکنه.»
دستم مکث کرد. این جمله جدید بود.
ثبت کردم: واگذاری مسئولیت – با نیت خیر
سیستم هشدار داد: «این بند زیاد تکرار شده.»
راستش را بخواهی، من هم دلم برای خدا تنگ شده. نه برای معجزه، برای حضورش.
سیستم دقیق است، اما مهربان نیست. سیستم میفهمد «چه کردی»، اما نمیفهمد «چرا خسته بودی».
دیشب، درست قبل از پایان شیفت، پروندهای آمد بدون نام.
شرح: «اگر خدا بود، این کار رو نمیکردم. ولی نبود.»
این را کجا باید ثبت میکردم؟
سیستم منتظر بود. اتوپایلوت آرام چشمک میزد.
نوشتم: اشتباه در نبود نظارت – قابل بخشش
برای اولینبار، فرم را خودم امضا کردم.
نمیدانم خدا کی برمیگردد. شاید هنوز در سفر است. شاید جایی نشسته و نفس میکشد.
اما اگر برگشت، امیدوارم بداند ما اینجا بد نبودیم…
فقط برای مدتی تنها مانده بودیم.