
باران هنوز بند نیامده بود.
آرمان روی صندلیاش کج نشسته بود و به صفحه مانیتور خیره بود، ولی ذهنش جایی دیگر بود—
در تاریکی آن تونل، در بیچشمیِ آن دختر،
و در صدای خشدارش که گفته بود:
«تو دیر رسیدی…»
اما چیزی که قرار بود آن شب رخ بدهد،
هیچ شباهتی به کابوسهای قبلیاش نداشت.
ساعت نزدیک سه بامداد بود که برق برای یک لحظه لرزید.
چراغ مطالعهاش کمنور شد… بعد کاملاً خاموش.
آرمان فکر کرد برق رفته، اما نه—
از پشت پنجره، چراغهای خیابان هنوز روشن بود.
یک نور ضعیف سرخرنگ، مثل خطی که از دور کشیده شود،
از زیر درِ آپارتمان عبور کرد.
آرمان خشکش زد.
آرام نزدیک شد، خم شد،
و پاکتی باریک و بلند دید که از زیر در سر خورده و داخل افتاده بود.
پارچهی قرمز.
نه کاغذ.
یک تکهپارچه تاخورده.
گرهخورده با نخ مشکی.
همین لحظه بود که صدای گامها آمد…
آرام، کشیده،
انگار کسی با کفشهایی خیس از پلهها دور میشد.
آرمان دریچه را باز کرد و سرش را بیرون برد.
راهرو خالی بود.
اما بوی تند زعفران و دود چیزی میداد که سالها بود در تهران وجود نداشت؛
بویی که به زندیه و صفویه برمیگشت.
وقتی برگشت داخل،
پارچه را برداشت.
به محض لمسش، انگار دمای اتاق پایین آمد.
انگار چیزی در این پارچه زنده بود.
به آرامی بازش کرد.
داخلش طوماری باریک بود.
کاغذی به رنگ استخوان،
و روی آن با مرکبِ غلیظِ سرخ دو جمله نوشته شده بود:
«حامل برگزیده شد.
هماکنون زیر سایهی ماست.»
رد لرز ناگهانی از ستون فقرات آرمان گذشت.
ناگهان صدایی پشت سرش آمد.
تَق.
آرمان برگشت.
پشت پنجره، در تاریکی میان باران،
سه سایه ایستاده بودند.
نه کاملاً انسان،
نه کاملاً شبح.
لباسهای بلند، چهرههای پوشیده،
و هرکدام یک طومار پیچیدهی قرمز در دست.
هیچکدام حرکت نمیکردند.
فقط نگاه میکردند.
فقط منتظر بودند.
آرمان نفسش گرفت.
با صدای بریده گفت:
«شما… چی هستید؟»
سایهی وسطی سرش را کمی کج کرد،
طومار را بلند کرد،
و با صدایی که از دل چندین قرن میآمد گفت:
«ما حاملانیم.
ما را نمیبینی… مگر وقتی که زمان انتخاب رسیده باشد.»
آرمان عقب رفت، دستش به میز خورد،
طومار استخوانی روی زمین افتاد.
و آنوقت سایهی سمت چپ گفت:
«برخیز، فرزند آبتین.
تو به ما دینی داری… و آن روز رسیده.»
آرمان خشکش زد.
سایهها یکلحظه پُررنگتر شدند…
بعد مثل بخار در باران حل شدند.
پنجره آرام لرزید،
و سکوت مطلق به اتاق برگشت.
آرمان روی زمین نشست،
طومار را برداشت،
و برای نخستینبار حس کرد:
این دیگر فقط یک تحقیق نبود—
او وارد مرحلهای شده بود که از صدها سال قبل برایش نوشته شده بود.
آپارتمان ساکت بود.
نه صدای مهسا، نه صدای قدمهای کسی.
فقط سکوتی که روی دیوارها میخزید.
آرمان طومار را روی میز گذاشت، لپتاپش را باز کرد و نفسی لرزان کشید.
نقشه را زیر نور گرفت؛ خطوط قرمز مثل رگهای زنده روی کاغذ تکان میخوردند.
این همان نقشهای بود که «حاملان طومار» تحویل داده بودند.
اولین چیز عجیب سه نقطهٔ علامتگذاریشده بود؛
هیچ اسم یا نشانهای نداشت، اما هر کدام شکل خاصی داشتند:
یکی دایرهای پر
یکی ستارهای ناقص
یکی نمادی شبیه چشم بسته
آرمان عکس گرفت و شروع کرد به سرچ.
باور نمیکرد…
اما اینترنت پر بود از ردهای ریز و پراکنده.
نه مقاله رسمی، نه سایت معتبر—
اطلاعات در فرومهایی که حتی در گوگل هم دیده نمیشدند پیدا شد، لابهلای آرشیوهای قدیمی که با VPNهای عجیب باز میشدند.
و آنجا بود که قطعات پازل شروع کردند به چفت شدن:
۱) دایرهٔ پُر — «محفل سوم»
آرمان در یک انجمن قدیمی به نام فراموش خانه به سندی برخورد که نوشته بود:
«دایرهٔ پُر نشان محفل سوم است؛ محفلی که اعضایش در دورهٔ زندیه مأمور پاکسازی شاهدان بودند.»
پاکسازی شاهدان؟
یعنی قتلهای مخفی…
همان چیزی که پدر آرمان دنبال اثباتش بود.
۲) ستارهٔ ناقص — «خانههای کور»
در یک وبسایت ناشناس روسی، مقالهای درباره فرقههای ایرانی دیده میشد.
داخل آن، نماد دوم توضیح داده شده بود:
«ستارهٔ ناقص صرفاً یک نشان نیست؛ مکانهایی است که ورود به آنها تصویر را از ذهن میدزدد؛ خانههای کور.»
آرمان با یاد دختر بیچشم بدنش یخ کرد.
۳) چشم بسته — «نقطهٔ جذب»
در آرشیو دانشگاه تهران، یک پایاننامه قدیمی ردپاهای شگفتانگیزی داشت:
«نقش چشم بسته مربوط به نقاطی است که در آن، وارثان خوننگار بهطور ناخودآگاه هدایت میشوند.
این نقاط میتوانند حافظه، جهتیابی و حتی رؤیا را دستکاری کنند.»
آرمان صندلی را رها کرد.
این یکی دقیقاً درباره خودش بود…
دیشب، خواب ندیده بود—هدایت شده بود.
در یکی از فرومهای بسته، رشتهای بود با ۸ کامنت ناشناس:
«نقشهٔ خوننگار نقشهٔ جغرافیا نیست.
نقشهٔ انتخاب است.
هر کس بتواند سه نقطه را رمزگشایی کند،
وارثِ بعدی دروازههاست.»
وارث…
باز هم این کلمه.
آرمان در اوج شوک، متوجه بخشی از نقشه شد که قبلاً ندیده بود:
وقتی نور موبایل را دقیق گرفت،
زیر جوهر قرمز، لایهای دیگر ظاهر شد:
یک خط باریک که دقیقاً به محلهٔ قدیمی سنگتراشها میرسید.
پسر سنگتراش…
ته این مسیر، او دوباره باید دیده شود.
آرمان زیر لب گفت:
«یعنی پدرم… وارث بوده؟
یا من؟»
در همین لحظه،
لپتاپ خودش صفحه را تغییر داد.
نه با کیبورد،
بلکه انگار با کنترل از راه دور
صفحهٔ جدید فقط یک جمله داشت:
«وقتش رسیده حقیقت آخرین سنگ را ببینی.»
و زیرش، یک آدرس.
در تهران.
امروز.
ساعت ۱۰ شب.