
باد شب تهران خیابونو خالی کرده بود. چراغهای نارنجی بزرگراه انگار از پشت غبار دیده میشدن و آرمان با هر قدم حس میکرد دیشب هنوز تموم نشده… انگار وارد امتداد همون کابوس شده بود.
کارگاه سنگتراشی صدرالسادات ته یه کوچه فرعی بود؛ ساختمونی کوتاه، قدیمی، با پنجرههایی که شیشههاش موجدار بودن، مثل اینکه نور رو هم زخمی میکردن. درِ آهنی نیمهباز بود؛ نه اونقدر باز که دعوت باشه، نه اونقدر بسته که بگه نرو.
آرمان یه لحظه مکث کرد.
هوای سرد یه بوی خاص داشت—
بوی پودر سنگ… مخلوط با چیزی که خیلی کم، اما واضح بود: بوی آهنِ تازه.
در رو بیشتر باز کرد.
داخل کارگاه تاریک نبود، اما نورش سرد و ناپایدار بود؛ تنها از دو لامپ قدیمی که یکیشون گاهی چشمک میزد.
پودرهای سنگ هوا رو مثل مه سفید کرده بودن.
در همون لحظه صدای آرامی از عمق کارگاه اومد:
تق… تق… تق…
نه صدای چکش به سنگ—
بلکه صدای تراشیدن آرام، حسابشده، انگار کسی داشت روی استخوان میکشید.
آرمان یک قدم جلو رفت.
— «سلام…؟ کسی هست؟»
صدا قطع شد.
خاموشی افتاد.
طوری که حتی سکوت هم انگار خودش رو جمع کرده بود.
بعد صدای مردی اومد—گرفته، اما نه پیر؛ زمخت، ولی نه خشن:
— «تو آرمانی؟»
آرمان کمی عقب رفت، اما خودش رو نگه داشت.
— «بله… شما پیام فرستادید؟»
از میان غبار سنگ، مردی ظاهر شد.
قد بلند، شانه پهن، صورت استخونی.
اما چیزی که آرمان رو میخکوب کرد، چشمهاش نبود—چشماش کاملاً معمولی بود.
چیزی که ترسناک بود، دستانش بود.
انگشتهاش پر از بریدگیهای قدیم و جدید بودن؛
ولی مهمتر از همه این بود که روی پوست ساعدش، دقیقا همون سه خط مورب وجود داشت—کندهکاری شده، نه تتو.
مرد گفت:
— «اسم من آبتین نیست… ولی همه اینجا همین صدام میزنن.»
بعد مکث کرد و ادامه داد:
— «پدرِ پدربزرگم یکی از شکارچیان خوننگار بود.»
آرمان حس کرد قلبش یک ضربه جا افتاد.
— «شکارچی… یعنی واقعاً وجود داشتن؟»
مرد لبخندی زد؛ لبخند یک نفر که از چیزهایی خبر داره که دیگران حتی از کابوسش هم خبر ندارن.
— «وجود داشتن؟ پسر… هنوزم هستن.»
آرمان خواست چیزی بگه که آبتین دستش رو بالا گرفت:
— «قبل از هرچیز… باید بدونی چرا تو انتخاب شدی.»
آرمان ناباور:
— «من؟ انتخاب؟ من که…»
آبتین جلو اومد.
صدای پاش روی زمین سیمانی دقیق و سنگین بود.
— «تو فقط یه خبرنگار نیستی. تو وارثی.»
آرمان یخش زد.
— «وارث چی؟»
آبتین برگشت و به تابلویی سنگی که نیمهتراش خورده بود اشاره کرد.
روی اون نقش همون نشان سهخط بود—
اما زیرش تصویر دو نفر حک شده بود:
یک دختر بیچشم… و روبهروش یک مرد که چیزی شبیه دفتر در دست داشت.
آرمان زیر لب گفت:
— «این… این که…»
آبتین:
— «بله. اون دختر بیچشمه. آخرین نگاهبُریدهٔ مکتب. و اون مرد…»
برگشت. مستقیم در چشمهای آرمان نگاه کرد.
— «جد توئه.»
آرمان عقب رفت، دستش لرزید.
— «پدرم هیچچیزی نگفته بود…»
آبتین خونسرد:
— «چون نمیدونست. نسل شما از حقیقت بریده شده بود—عمداً. برای حفاظت.»
آرمان:
— «حفاظت از چی؟»
آبتین آه بلندی کشید.
— «از نقشهٔ خوننگار. تو نمیدونی چقدر چشمها دنبالشن.
تو فکر میکنی اینا فقط افسانهست؟
پسر… این شهر داره روی بقایای همون مکتب میچرخه.
وزرا… سردستها… اونهایی که فکر میکنی قدرتهارو دست دارن—
خیلیاشون خونشون رو از همین مکتب گرفتن.»
آرمان:
— «و شکارچیها چی کار میکردن؟»
آبتین نزدیک شد، آنقدر که آرمان بوی سنگ و خون خشک روی لباسش را حس کرد.
— «کارشون ساده بود:
هرکس حاملِ نشانهٔ خوننگار بود…
میکُشتنش.»
آرمان خشک شد.
— «و… الان چی؟ هنوز…؟»
آبتین بیدرنگ گفت:
— «الان تازه کار آغاز شده. چون چند شب پیش…
نخستین حامل بعد از صد و پنجاه سال دوباره دیده شده.»
آرمان حس کرد اتاق دور سرش میچرخه.
— «کی؟»
آبتین با صدایی که انگار از عمق زمین میاومد گفت:
«مهسا.»
و درست همان لحظه، تمام لامپهای کارگاه خاموش شد.باشه…
وقتی لامپها خاموش شدن، تاریکیِ داخل کارگاه مثل پارچهٔ سیاهی روی صورت آرمان ریخت.
هیچ صدایی نبود—حتی صدای نفسهای آبتین هم قطع شد.
آرمان در تاریکی گفت:
— «آبتین؟ کجایی؟»
هیچ.
مثل اینکه اتاق خالی شده باشد.
اما اتاق خالی نبود؛ سنگها نفس میکشیدند.
از دورترین گوشهٔ کارگاه صدایی بلند شد.
نه صدای قدم، نه صدای فلز—
بلکه صدای کشیده شدن چیزی روی زمین.
آهسته… بیعجله… مثل موجودی که مطمئن باشد طعمهاش راه فرار ندارد.
آرمان عقب رفت.
نور موبایلش را روشن کرد—
اما نور فقط تا چند سانت جلوتر رفت و بعد انگار بلعیده شد.
نور کم نشد،
گم شد.
آبتین بالاخره حرف زد، اما نه نزدیک—
صداش از پشت سر آرمان بود:
— «ساکت باش… تکون نخور.»
آرمان برگشت اما هیچکس را ندید.
صدای آبتین شده بود یک پژواک نازک، شبیه اینکه از پشت دیوار حرف میزد.
— «اونا اومدن. سایههای مکتب…»
آرمان:
— «سایه؟ یعنی چی—؟»
آبتین:
— «مکتب خوننگار همیشه قبل از فرستادن آدمهاش، سایههاش رو میفرسته.
برای هشدار.
برای نشون دادن اینکه تو دیگه از چشمشون بیرون نیستی.»
صدای خراشیدن شدیدتر شد؛ حالا نزدیکتر، خیلی نزدیکتر.
پشت یکی از تودههای سنگ، چیزی حرکت کرد—
اما نه مثل حرکت یک حیوان یا انسان…
مثل چیزی که لبههایش مشخص نیست، فقط شکلش تاریکی را تغییر میدهد.
آبتین باز گفت:
— «نگاه نکن. تو رو با نگاهت شناسایی میکنن.»
اما آرمان نمیتوانست.
نور موبایل را بالا گرفت و لحظهای… فقط یک لحظه…
سایه شکل گرفت.
نه صورت داشت، نه بدن—
یک حجم سیاه، تیرهتر از تاریکی اطراف،
انگار تکهای از شب را کنده باشند و در اتاق گذاشته باشند.
اما چشم داشت.
دو نقطهٔ سرخْ کمرنگ.
نه مثل چشم انسان—
بلکه مثل دو نقطهای که روی نقشههای خوننگار علامت میزنند.
آبتین با صدایی خفه گفت:
— «بکش پایین اون نور رو!»
آرمان دستش لرزید اما پایین آورد.
سایه آرامتر شد، ولی دورش موج میزد؛
مثل دود سنگینی که تصمیم بگیرد زنده باشد.
بعد ناگهان،
سایه حرف زد.
نه با صدا،
بلکه با لرزش هوا:
«ـ ناقل…
ناقل بیدار شده…
نقشه باید کامل شود…»
آرمان نفسش را برید.
— «من ناقل نیستم! من فقط—»
سایه قوت گرفت.
هوا سرد شد؛ ریههای آرمان سوزید.
«ـ پس چرا خون تو بیدار شده…؟»
آبتین فریاد زد:
— «نزدیک نشو!»
اما دیر شده بود.
سایه به سرعتی غیرانسانی کش آمد، بلند شد،
و چیزی مثل یک دست سیاه دور مچ آرمان پیچید.
همان نقطه—
جایی که شب قبل
زخم عجیب روی ساعدش دیده بود.
آرمان از درد خم شد.
زخم دوباره باز شده بود… خونش پایین ریخت…
و تاریکی خون را بو کشید.
«ـ بوی حامل…
بوی نشانه…
وارث بیدار شدهاست…»
آبتین یک چکش سنگی سنگین را پرت کرد.
چکش با صدای مهیبی کنار سایه فرود آمد—
و سایه مثل بخار ناپدید شد.
نه چکشی ماند،
نه ردّی.
فقط یک سرمای استخوانسوز.
آبتین نفسنفسزنان گفت:
— «اونا فقط هشدار دادن.
مرحله بعد، آدمهاشون میان.
و اونا…
دیگه سایه نیستن.»
آرمان هنوز دستش را گرفته بود؛ خون آرام پایین میچکید.
— «آبتین… مهسا… چرا گفتی مهسا ناقله؟»
آبتین آهسته آمد جلو.
— «چون دیشب… قبل از اینکه سایهها بیان…
یکی از شکارچیهای قدیمی… یکی از نسلهای پدربزرگم…
جسم مهسا رو دید.»
آرمان:
— «جسم…؟ یعنی—»
آبتین چشمهایش را بست و گفت:
«مهسا از این دنیا رفته…
اما مکتب هنوز دنبالش میگرده.»