ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۱۰ دقیقه·۲ ماه پیش

خون نگار13

ادین در اتاقی نیمه‌تاریک نشسته بود.
نور صبح از پشت میله‌های پنجره به رنگ خاکستر درآمده بود و غبار در هوا می‌رقصید. صدای زنگ‌های دور، از میدان توپخانه می‌آمد، جایی که هنوز یادِ سرِ آویخته‌ی صدرالملوک، چون نفرینی خاموش بر باد می‌پیچید.
بر میز آهنی جلویش، کاغذِ خون‌آلودی افتاده بود — همان تکه‌ای که زیر باند پایش پنهان شده بود. کنارش یک فنجان چای سرد، یک چراغ نیم‌سوخته، و دفترِ یادداشتش، که حالا بیش از نوشته‌هایش، بوی سوختگی و اضطراب می‌داد.
ادین به ورق نگاه کرد؛ جوهرش سیاه نبود، بلکه در نور کم‌رنگِ صبح، ته‌رگه‌ای سرخ داشت، مثل خون خشکیده‌ای که از زیر کلمه‌ها تراوش کرده باشد.
در گوشه‌اش همان سه واژه تکرار می‌شد:
«مِهرِ سوم – شبِ بی‌نام»
با نوک قلم روی کلمه‌ها کشید؛ زیر پوستِ کاغذ انگار چیزی تکان خورد، مثل نفسی که آرام از لای جراحت عبور کند. لرزید. صدای درونش گفت:
«این نقشه نیست، آیینه‌ست. اگه خوب نگاه کنی، خودتو می‌کشه بیرون.»
او سرفه‌ای کرد و خندید. خنده‌ای که بیش‌تر به تهوع می‌مانست.
کمی جوهر بر روی میز ریخت. از ناخودآگاه شروع کرد به ترسیم خطوطی بی‌نظم؛ حلقه‌ها، بریدگی‌ها، و رگه‌هایی که در هم می‌پیچیدند. هر خطی که می‌کشید، انگار خودش را عمیق‌تر می‌فهمید.
تا جایی که ناگهان متوجه شد خطوط تصادفی نیستند — همان الگوهایی بودند که در دیوار درمانگاه دیده بود: دایره‌ها در دایره‌ها، و خطی که از مرکز آن عبور می‌کند.
زیر لب گفت:
— «مِهر سوم… شاید یک مکان نباشه. شاید زمانه.»
در همین لحظه، صدای تپیدن دیوارها را شنید؛ آهسته، ولی واضح.
گویی شهر خودش نفس می‌کشید و هر دیوار، خاطره‌ای را بازگو می‌کرد.
او تصمیم گرفت ورق را در چراغ بسوزاند تا شاید با دود، نوشته‌ها خودشان آشکار شوند.
اما پیش از آنکه آتش را نزدیک کند، دید روی کاغذ نقش‌هایی تازه نمایان شد — خط‌هایی که انگار با گرمای دست او زنده می‌شدند.
در میان آن خطوط، چند واژه کوتاه پدیدار شد:
«سه نام، سه خون، یک نقشه.
خون آخر از خودِ نگار.»
ادین بهت‌زده نشست.
یعنی نقشه برای تکمیل شدن، به خون خودش نیاز داشت؟ یا باید خودش را قربانی کند تا نقشه کامل شود؟
دستش لرزید. دردی که از زخم پا بالا می‌رفت، با افکاری تب‌دار در ذهنش گره خورد.
صدایی درونش گفت:
«هر نقشه‌ای یک قلب می‌خواد. یکی که تپیدنش، راه رو روشن کنه.»
در همین لحظه صدای تق‌تق خفیفی از پشت پنجره آمد. کسی نبود.
فقط سایه‌ی زنی خاکستری، روی دیوار روبه‌رو افتاد و بعد محو شد، مثل شبحی که از دنیایی دیگر، او را نظاره می‌کند.
ادین نفسش را بیرون داد، چشمانش را بست و زمزمه کرد:
— «شاید وقتشه من بفهمم چرا نقشه از اول دنبال من اومده.»
از روی میز، چراغ را خاموش کرد.
فقط صدای آرام جوهر باقی ماند که از نوک قلمش چکه می‌کرد و نقشِ تازه‌ای می‌ساخت — نقشه‌ای که خودش آن را نمی‌کشید، بلکه دستش از سوی چیزی نامرئی هدایت می‌شد.
صبح داشت رنگِ خون به خود می‌گرفت

شبِ آن روز، زندان مثل پوستِ سفتِ یک جهان خوابیده بود؛ فانوس‌های دور چشمک می‌زدند و صدای گله‌مردان در دوردست خاموش می‌شد. ادین روی تخت نشست، بانداژِ پا سرد شده بود و ورقِ مرموز روی میز به شکلِ یک راز نفس می‌کشید. او می‌دانست که اگر بیرون نرود، آن ورق حرفش را در هوا خفه خواهد کرد.
در همان حوالی، نایب در اتاقِ خود نشسته بود؛ چایِ نیم‌خورده‌ای روی میز، نامه‌هایی که به‌ظاهر همه‌یشان اداری بودند و چهره‌ای که مثل زنگِ قدیمی، گهگاه می‌لغزید. در چشم‌هایش سردرگمی بود: دستورِ بالا را شنیده بود، رازی که امین به او نشان داده بود سنگینی داشت، و خونِ خیابان هنوز زیر ناخن‌های قومِ شهر می‌لرزید. اما چیزی دیگر هم بود — احساسِ ناتمامی، گاهی نالهٔ شبانه‌ای که او را به یادِ دلیلی می‌انداخت که روزی وارد این کارزار شده بود.
نایب به سمتِ پنجره رفت. مه در خیابان پایین، شبیهِ پرده‌ای بود که همه چیز را محو می‌کرد. او ناگهان تصمیمی گرفت — نه از روی محاسبهٔ سردِ یک افسر، بلکه از جای دیگری: شاید به خاطرِ مدرکی که ادین در اتاقش گذاشته بود، شاید به خاطرِ یک شب و یک نگاه. او کاری کرد که بعدها خودش هم دلیلش را نخواهد گفت: فهرستی را برداشت، قلمی پایین کشید، و یک نام را خط زد. سپس با قدم‌هایی آهسته به سوی بازداشتگاه رفت.
هیچ‌کس در آن راهرو باور نمی‌کرد؛ نگهبانان فکر کردند که از بالا اجازهٔ کوچکی آمده؛ دفتر هم به‌ظاهر امضا شده بود. نایب در چشمِ کسی نگاه نکرد؛ او فقط یک دستورِ مبهم داد، اما لحنش چنان محکم بود که حتی سنگِ دیوار هم احتمالِ شک نمی‌داد. در خلوتِ اتاقِ ادین، نایب نشست؛ مردی که سال‌ها حکم اجرا کرده بود، حالا برای اجرای یک استثنا آمده بود.
نایب به ادین نگریست، خطوطِ صورتش گویا حکایتِ گناهانِ دیگری را داشت. او با لحنِ زمختِ همیشگی‌اش گفت:
— «تو نباید این ورق رو تنها نگه داری. اما تو هم نباید مستقیم بری وسطِ دشمن. من راهی دارم، اما این راه قیمت داره.»
ادین، که پا هنوز درد می‌کرد و زخمِ تازه در تنش می‌سوخت، به نایب نگاه کرد:
— «قیمت؟»
نایب لبش را گاز گرفت.
— «عمرِ من برای قانون ارزشمنده، اما بعضی وقت‌ها قانون هم باید شکسته شه تا خودش رو نجات بده. من برات زمانی می‌خرم؛ نه فرارِ کامل، نه آزادیِ ابدی؛ فقط یک زمانِ کافی تا تو به جایی بری که نقشه ازت می‌خواد باشی. اما وقتی برگشتی، چیزها فرق خواهند کرد.»
آن «وقتی برگشتی» شبیهِ هشدارِ خنکِ مرگ بود؛ اما ادین چیزی برای از دست دادن نداشت جز نفسِ نقشه. او سرش را تکان داد — و نایب با اشاره‌ای آرام، کاری کرد که نگهبانِ شیفت به‌نظری ساده‌تر از همیشه به او نگاه کند و چشم‌هایش برای لحظه‌ای به جایی دیگر دوخته شود. نه کلیدها، نه درهای زنجیردار؛ فقط یک لحظهٔ باز — و لحظه در طاقِ زمان شکافت.
فرار به شکلِ یک موزاییکِ سایه و حرکت درآمد: قدم‌های آرام، نقل‌قول‌های کم‌صدا، انتقالِ بانداژ به صورتِ یک الزامِ پزشکی، و سپس عبورِ ادین از میانِ راهروهایی که هنوز نفسِ زندان در آن‌ها گیر کرده بود. نایب در آن سو ایستاد؛ نه بیرقِ قربانی که از او تصویرِ مردی می‌ساخت که قانون را برای یک بار به یک انسان ترجیح داد.
ادین از درِ خروجی عبور کرد؛ هوا مثل خنکای یک دردِ طولانی روی صورتش نشست. بیرون، شهرِ مه‌آلود در انتظار او بود. نایب به پشتِ دیوار برگشت؛ انگار که دارد به کسی قولی می‌دهد که نمی‌داند قبولش کند. او در تاریکیِ دفترش ایستاد و دستش را روی ورقِ روی میز فشار داد؛ دلش می‌خواست بداند که آیا انتخابِ او، انتخابِ درست بود یا اولین گناهِ تازه‌ای که باید تا آخر عمرش حمل کند.

ادین در کوچه‌هایِ لایه‌لایه‌ی شهر قدم زد. مه همچنان سنگین بود و نورِ چراغ‌ها را به هاله‌ای تبدیل کرده بود. او با پای بسته و بانداژِ نیمه‌خونی، ردِ خودش را به عقب می‌کشید — مثل کسی که می‌خواهد در خاطرِ زمین چیزی را پاک کند، اما ردِ خود را نمی‌تواند.
محدوده‌ی ممنوعه، که پیرمردها به آن «دولاب» می‌گفتند، مثل زخمِ کهنه‌ای در نقشهٔ شهر بود؛ محله‌ای با کاروان‌سرای متروکه، آب‌راهه‌هایِ خشک و درهایی که مدت‌ها بود بسته مانده بودند. به‌گفتهٔ مردم، آنجا دیگر متعلق به روزگارِ رسمی نبود؛ سایه‌ها آنجا بر سنتِ شهر حکمرانی می‌کردند. انگار برای انجمن هم اصلِ پنهان‌کاری آنجا حکمِ خانه را داشت.
ادین به محله رسید. دیوارها خطرناکِ رازآلودشان را حفظ کرده بودند: حکاکی‌های قدیمی، خطوطی که انگار بر اثرِ مرورِ دست‌ها کمرنگ شده بودند، و در پسِ درزها بویی می‌آمد که یادِ مرکب و کافور می‌انداخت. او ایستاد؛ قلبش تند زد، نه از ترسِ فیزیکی که از دانستنِ حجمِ چیزی که پشت در پنهان بود.
نزدیکِ درِ آهنی، شعله‌ای کوچک از فانوسی آبی چشمک می‌زد؛ علامتی که قدیم‌ها به‌عنوان نشانهٔ «ورودی پنهان» شناخته می‌شد. ادین نفس کشید و وارد شد. در پشتِ در، نورِ متفاوت، آهنگِ زمزمه‌وارِ کسانی که در شهرِ پایین زندگی می‌کردند، و بویِ ترکیبی از خاکِ نمناک و جوهرِ خشک به استقبالش آمد.
او تنها نبود؛ گامِ او از دور شنیده شد و سایه‌ها جابه‌جا شدند — نه لزوماً دشمن، نه لزوماً دوست. ادین در تاریکی ایستاد؛ ورقِ مرموز را محکم فشرد و به خود گفت:
— «حالا شروع می‌شه.»
و در همان لحظه، دوردستِ دولاب، چراغِ آبی‌ای خاموش شد — یا شاید خاموش شده به‌نظر رسید تا فقط فضا را برای چیز دیگری آماده کند. ادین اولین گام را به درون گذاشت؛ جایی که نقشه می‌گفت باید برود و جایی که داستان، دوباره و عمیق‌تر از قبل، مرموز خواهد شد.

باد بوی نفت سوخته و خاک باران‌خورده می‌داد.
ادین از میانِ دالانی باریک و کج پایین می‌رفت، جایی که دیوارها با رگه‌های سبز کپک پوشیده بودند و هر چند قدم، صدای قطره‌ای که از سقف چکه می‌کرد، در فضا می‌پیچید. شعلهٔ فانوسش بی‌قرار بود؛ نورش می‌لغزید و سایه‌ها را به شکلِ بدن‌هایی در حال جنبش درمی‌آورد.
پله‌ها تمام شد.
او به تالاری رسید با سقفی کوتاه و ستون‌هایی که از سنگِ خیس تراشیده شده بودند. بر دیوارها نقش‌هایی حک شده بود که به نظر می‌آمد با خون یا زنگار کشیده شده‌اند: انسان‌هایی با دهانِ دوخته، زنی با تاجِ مار، و در مرکز، موجودی کوچک با چشمانِ بسته و دستانی باز، گویی در حال دعا بود.
ادین نزدیک‌تر رفت.
هوا سنگین شد. بوی مرگ نمی‌داد — بوی نگاه می‌داد؛ انگار کسی از پشت زمان به او زل زده بود.
در انتهای تالار، نورِ آبی لرزانی از میانِ شکافی در دیوار بیرون می‌آمد. ادین خم شد و از شکاف گذشت. اتاقی بود گرد، با دیوارهای نمور و یک حوض سنگی در وسط. آبِ حوض آرام بود، اما تصویرِ خودش را نشان نمی‌داد — فقط سیاهی.
صدایی از گوشه برخاست. صدای پاهای کوچک روی سنگِ خیس.
ادین چرخید.
کودکی آنجا ایستاده بود؛ دخترکی لاغر با پوستی خاکستری و موهایی که انگار با گرد و خاک آغشته بود. لباسش پاره‌پاره بود، ولی تمیز؛ مثل کسی که برای دیدار آماده‌اش کرده باشند.
اما چشم نداشت — نه اینکه بسته باشد؛ گویی هرگز وجود نداشته. جای خالی چشم‌ها صاف بود، پوستی کشیده بر گودی استخوان، مثل پرده‌ای که چیزی را پشت خود پنهان کرده باشد.
ادین بی‌اختیار یک گام عقب رفت.
دخترک سرش را کمی کج کرد، گوش سپرد، و بعد با صدایی نرم، بی‌سن و سال گفت:
— «بالا شلوغ شده، نه؟ صدای افتادن‌ها رو شنیدم. آدم‌ها وقتی می‌افتن، صدای مخصوصی دارن. صدایی بین استخوان و ترس.»
ادین گلویش خشک شد.
— «تو... کی هستی؟»
دختر لبخند زد، لب‌هایی بی‌خون.
— «من اونم که نقشه ازش شروع شد. من آخرین بچهٔ انجمنم. اون‌وقت‌ها که هنوز سایه معنی داشت، چشم‌هامو ازم گرفتن تا بیشتر ببینم. حالا من همه چیز رو می‌شنوم.»
سکوت.
تنِ ادین سرد شد. او حس کرد صدای دختر فقط در گوشش نیست، در درونِ مغزش می‌پیچد. دختر دستش را در آب حوض فرو برد و آرام گفت:
— «تو رو فرستادن چون فکر کردن هنوز قلب داری. اما نمی‌دونن قلب تو دیگه از تو نیست. اون بالا چیزی رو کاشتن درونت، ادین.»
ادین خشکش زد.
— «چی داری می‌گی؟»
— «حقیقتِ ناتمام. اون ورق، اون کلمه‌ها... بخشی از نقشه‌ان، ولی ناقص. انجمن هیچ‌وقت قصد نداشت تو رو بکشه. اونا می‌خوان با دستِ تو چیزی رو بیدار کنن. تو قراره در رو باز کنی.»
ادین احساس کرد زمین زیر پایش می‌لرزد.
صدای آب بلند شد، انگار چیزی از زیر سطح می‌خواست بالا بیاد.
دختر لبخند زد و ادامه داد:
— «تو فکر می‌کنی داری ازشون فرار می‌کنی، ولی هر قدمت تو مسیرِ اوناست. نایب، امین، قاسم... همه‌شون بازیگرن، نه دشمن، نه دوست. فقط تکه‌هایی از یک زبان قدیمی که تو هنوز نمی‌فهمیش.»
دختر مکثی کرد و انگشت خیسش را روی بانداژِ پای ادین کشید. بانداژ لرزید، و زیرش چیزی شبیه به مهر سیاه نمایان شد — نقشِ حلقه‌ای کوچک با سه نقطه درونش.
ادین عقب پرید.
پسر گفت:
— «دیدی؟ مهرِ سوم روی توست. با این مهر در باز می‌شه. من چشم ندارم، اما می‌تونم ببینمش. حالا فقط مونده تصمیم بگیری... بازش می‌کنی؟ یا می‌سوزونی؟»
باد ناگهانی فانوس را خاموش کرد. تاریکی مطلق.
فقط صدای نفس‌های پسر بود، آرام و منظم.
— «هر تصمیمی که بگیری، شهر دوباره شکل می‌گیره. اما یادت باشه ادین... هیچ‌چیز نمی‌میره، فقط چهره عوض می‌کنه.»
ادین در تاریکی چرخید تا دختر را پیدا کند، اما وقتی فانوس را دوباره روشن کرد، اتاق خالی بود. فقط حوض مانده بود و نوری آبی که از اعماقش بالا می‌آمد — و در آب، تصویر خودش، با چشمانی بسته و سیاه.

زمین پاک
۱۹
۲
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید