ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۴ دقیقه·۱۳ روز پیش

درد سوفیا

سوفیا وقتی مرد، نفهمید چه زمانی نفس آخر را کشیده است. مرگ برای او لحظه نبود؛ فرسایش بود. سل سال‌ها در سینه‌اش خانه کرده بود، نه مثل دشمنی مهاجم، مثل مهمانی که نمی‌رفت. شب‌ها سرفه می‌کرد تا از خواب بپرد، روزها لبخند می‌زد تا دیگران نپرسند چرا این‌قدر لاغر شده. مرگ، پایان یک جنگ نبود؛ لحظه‌ای بود که بدن دیگر حاضر نشد وانمود کند.

اول نور آمد. نه نوری که گرم کند، نه نوری که امید بدهد. نوری که همه‌چیز را برابر می‌کرد. هیچ سایه‌ای نبود، چون چیزی برای پنهان شدن وجود نداشت. بعد برف. نه از آسمان؛ از خودِ فضا. دانه‌ها آرام معلق بودند، انگار تصمیم نگرفته بودند بیفتند. سوفیا ایستاده بود یا فکر می‌کرد ایستاده. قدم برداشت. زمین واقعی بود، سفت، اما هرچه راه می‌رفت، ردّی نمی‌ماند. همین اولین نشانه بود: جهان، حضورش را ثبت نمی‌کرد.

در دل این سفیدی، ساختمان پیدا شد. نه ظاهر شد، نه نزدیک شد. فقط ناگهان آن‌جا بود. مثل چیزی که همیشه بوده و حالا تصمیم گرفته دیده شود. در نیمه‌باز بود؛ نه دعوت‌کننده، نه بازدارنده. سوفیا فهمید اگر داخل نرود، این سفیدی ادامه خواهد داشت، بی‌پایان، بی‌تماشاگر.

داخل که شد، هوا سرد نبود، اما گرم هم نبود. بوی خاصی نداشت؛ بوی ماندن داشت. بوی اتاقی که آدم‌ها در آن زیاد منتظر بوده‌اند. صندلی‌ها با فاصله‌ای دقیق چیده شده بودند. آدم‌ها نشسته بودند، نه مثل مسافر، نه مثل زندانی. هرکدام در حبابی نامرئی، انگار نزدیک شدن جرم است. بعضی زیر لب چیزی تکرار می‌کردند، جمله‌هایی ناتمام، بی‌فاعل. بعضی فقط نگاه می‌کردند؛ نه به چیزی مشخص، به جایی که نگاه عادت کرده است.

پیرمرد پشت پیشخوان ایستاده بود. قامتش خمیده، نه از پیری، از تکرار. چشمانش نه مهربان بود، نه خشن؛ خالی از شگفتی. سرش را بالا نیاورد. گفت: «اسم‌ت؟»

سوفیا گفت، یا فکر کرد گفت. مطمئن نبود صدا از او خارج شده یا فقط درونش لرزیده. پیرمرد مکث کرد. «اگر کسی شاهدت نبوده،

اسم هم این‌جا دوام نمیاره.»

سوفیا گفت: «من کجام؟»

پیرمرد گفت: «جایی که قبل از رفتن،

باید مطمئن بشی دیده شدی.»

یکی از نشسته‌ها خندید. خنده‌اش عادی بود، بیش‌ازحد عادی. «ما هم همین‌جا گیر کردیم.»

سوفیا برگشت. مردی بود با صورتی کاملاً معمولی؛ از آن صورت‌هایی که در صف‌ها دیده می‌شوند. پرسید: «چرا؟»

مرد گفت: «چون فکر کردیم رنج کشیدن خودش کافیه.»

سوفیا چیزی نگفت. چیزی درونش تکان خورد؛ نه ترس، نه اندوه. شبیه شکافی آرام. روی پله‌ها کودکی نشسته بود. نه بازی می‌کرد، نه نگاه می‌دزدید. مستقیم نگاه می‌کرد، مثل کسی که کارش را بلد است. سوفیا نزدیکش شد. «تو چرا اینجایی؟»

کودک گفت: «من اینجام که ببینم.»

«چی رو؟»

«این‌که کی‌ها فکر می‌کنن دردشون مهم بوده.»

این جمله ساده بود، اما انگار هوا را برید. سوفیا گفت: «تو منو دیدی؟»

کودک مکث کرد. مکثش طولانی بود، ناآشنا. بعد گفت: «من همه‌چیز رو می‌بینم.

ولی اجازه ندارم بگم کدومش ارزش موندن داشت.»

چراغ‌ها کمی کم‌نورتر شدند. یکی از صندلی‌ها خالی شد. نه صدایی آمد، نه حرکتی. کسی واکنش نشان نداد. نبودن، طبیعی جلوه کرد. سوفیا حس کرد چیزی در قفسه‌ی سینه‌اش فرو ریخت. نه ریه، نه نفس—چیزی عمیق‌تر.

روزها—اگر می‌شد اسمش را روز گذاشت—گذشتند. نور تغییر نمی‌کرد، اما فضا تنگ‌تر می‌شد. بعضی صداها ضعیف‌تر شده بودند. جمله‌ها کوتاه‌تر. بعضی فقط یک کلمه را تکرار می‌کردند: «حق… حق… حق…» و بعد ساکت می‌شدند، انگار کلمه هم خسته شده باشد.

سوفیا فهمید این‌جا برای زندگی ساخته نشده؛ برای سنجیدن ساخته شده. نه قضاوت، نه مجازات—سنجش. این‌که آیا چیزی از تو باقی می‌ماند وقتی هیچ‌کس نگاه نکند.

به پیرمرد گفت: «اونا کجا می‌رن؟»

پیرمرد گفت: «جایی که حتی سؤال هم دنبالشون نمی‌ره.»

سوفیا گفت: «اگه شاهد نداشته باشن…

واقعاً پاک می‌شن؟»

پیرمرد نگاهش نکرد. همین کافی بود.

سوفیا شروع کرد نگاه کردن. نه از سر کنجکاوی؛ از سر اضطرار. به دیوارها، به کف، به آدم‌ها. هرچه بیشتر نگاه می‌کرد، بیشتر حس می‌کرد خودش نازک‌تر می‌شود. انگار نگاه، هزینه داشت. به کودک برگشت. «تو بیمارستان رو دیدی؟

شب‌هایی که نمی‌تونستم نفس بکشم؟»

کودک گفت: «دیدم.»

«پس چرا…»

«دیدن، ثبت نیست.»

این جمله مثل ضربه‌ای دقیق فرود آمد. سوفیا گفت: «یعنی چی ثبت نیست؟»

کودک گفت: «بعضی دردها فقط اتفاق می‌افتن.

نه سند می‌شن،

نه معنا.»

سوفیا خندید. خنده‌اش ترک داشت. «پس این‌همه چی بود؟

این‌همه سال؟»

کودک گفت: «برای تو.»

سوفیا حس کرد کلمه‌ها دیرتر می‌آیند. دستش را نگاه کرد. خط‌های کف دست هنوز بودند، اما انگار خاطره‌ی خودشان را از دست داده بودند. پیرمرد گفت: «وقت زیادی نمونده.»

«وقت برای چی؟»

«برای این‌که یکی شهادت بده.

یا بفهمی شهادت لازم نیست.»

سوفیا گفت: «من فقط می‌خوام بدونم درد من مهم بود یا نه.»

پیرمرد آه کشید. «این خطرناک‌ترین سؤاله.»

سوفیا به کودک نگاه کرد. چشم‌هایش آرام بودند؛ آرامشی غیرانسانی. «تو شاهدی.

پس بگو.»

کودک مکث کرد. این‌بار مکثش شبیه تردید بود. «اگه بگم مهم بود،

تو می‌مونی.

و این‌جا جای موندن نیست.»

«و اگه بگی مهم نبود؟»

«اون‌وقت چیزی ازت نمی‌مونه که اعتراض کنه.»

سوفیا فهمید. نه با فکر، با بدنش. فهمید که هیچ تضمینی وجود ندارد که رنج، معنا بسازد. پرسید: «پس خدا چی؟»

کودک گفت: «اگر هست،

شاهد نیست.

اگر شاهد بود،

این‌جا لازم نبود.»

چراغ‌ها خاموش نشدند؛ فقط دیگر برای سوفیا روشن نبودند. صداها عقب رفتند. مسافرخانه فاصله گرفت، نه فرو ریخت؛ انگار اصلاً برای او ساخته نشده بود. آخرین چیزی که حس کرد، ترس نبود. احساس بی‌فایده بودن هم نبود.

احساس بی‌نیازی جهان بود.

و برف،

بی‌صدا،

روی جایی که دیگر نامی نداشت،

ادامه داد

سوفیاکودک
۳۱
۸
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید