
شهابسنگ را اول رصدخانهها دیدند،
بعد رادارها،
و در نهایت، سگها.
نه آتش داشت، نه دُم.
جرمی خاموش بود که انگار عبور نمیکرد؛
نظاره میکرد.
اخترشناسی در شیلی گفت: — «این سنگ نیست. فاصلهست.»
هیچکس نفهمید منظورش چیست.
وقتی شهابسنگ از کنار زمین گذشت،
محور سیاره چند ثانیه لرزید؛
نه آنقدر که زلزله شود،
آنقدر که ریتم عوض شود.
شبها طولانی شدند.
صبحها دیر رسیدند.
سرما آرامآرام نشست، نه مثل هجوم،
مثل تصمیم.
یخبندان نیامد؛
جا خوش کرد.
اول پرندگان خوابیدند.
بعد درختها.
بعد انسان.
نه مرگ بود، نه بیهوشی.
چیزی شبیه خواب زمستانیِ گونهای که یادش رفته چرا بیدار بوده.
بدنها سرد شدند،
اما ذهنها خاموش نشدند.
دانشمندان گفتند: — «متابولیسم انسانی وارد حالت ذخیره شده.»
فیلسوفی در پاریس نوشت: — «ما را خواب نکردهاند؛
ما را از شتاب جدا کردهاند.»
دههها گذشت.
یخ روی شهرها نشست،
روی ساعتها،
روی تاریخ.
و بعد،
بیهیچ اعلامی،
انسان بیدار شد.
ساموئل وقتی بیدار شد،
اولین چیزی که حس کرد تأخیر بود.
نه در بدنش؛
در دنیا.
پلک زد.
اتاقش یک لحظه بعد شکل گرفت.
دیوارها از مه بیرون آمدند،
سایهها جا افتادند.
وقتی ایستاد، زمین کمی دیر به وزن او پاسخ داد.
ساموئل قدم برداشت.
کف اتاق جلوتر از پاهایش کامل شد.
انگار جهان نیاز داشت بداند او کجا میرود تا تصمیم بگیرد چه بسازد.
زیر لب گفت: — «متوجه نمیشم چرا اینجوری شده؟ …»
در روزهای بعد، پدیده نام گرفت: تقدّم ادراک بر واقعیت.
خبرنگاران گفتند: — «جهان از انسان عقب افتاده.»
اما ساموئل چیز دیگری دید.
وقتی آهسته راه میرفت:
خیابانها بافت داشتند
صداها عمق داشتند
آدمها چهره داشتند
وقتی تند میشد:
ساختمانها ساده میشدند
چهرهها شبیه طرح میماندند
مکانها شبیه پیشنویس
در تلویزیون، مفسری گفت: — «دنیا دیگر از پیش ساخته نیست.»
فیلسوفی پاسخ داد: — «هیچوقت هم نبوده. فقط ما دیر فهمیدیم.»
ساموئل به حاشیهی شهر رفت.
جایی که کمتر کسی میآمد.
با هر قدم، زمین جلوترش ساخته میشد: اول فضا،
بعد شکل،
بعد معنا.
رودی جلوتر ظاهر شد؛
نه ناگهانی،
بلکه مثل جملهای که آرام کامل میشود.
آب، اول صدا بود.
بعد بستر.
بعد سردی.
ساموئل کنار رود نشست.
نگاه کرد.
رود عمیقتر شد.
او گفت: — «تو قبل از من نبودی، نه؟»
رود پاسخی نداد،
اما ماند.
جهان واکنش نشان داد.
دولتها برنامه ساختند.
گفتند باید سرعت زمین را بالا برد.
پردازش جهان باید جلوتر از انسان باشد.
نتیجه؟ همهچیز حاضر بود،
اما تهی.
شهرها کامل،
اما بیجزئیات.
ساموئل در یادداشتی نوشت:
«وقتی دنیا را مجبور میکنی آماده باشد،
دیگر منتظر تو نمیماند.»
در شبکهای زنده، از او پرسیدند: — «پس واقعیت چیست؟»
ساموئل مکث کرد.
مکثش، استودیو را کاملتر کرد.
گفت: — «واقعیت، پاسخ جهان به توجه ماست.»
در آخرین گزارشها، اخترشناسان گفتند: شهابسنگ هرگز سرعت زمین را کم نکرده.
یکی از آنها گفت: — «زمین همیشه همینقدر آهسته بوده.»
ساموئل جمله را کامل کرد: — «ما بودیم که تند زندگی میکردیم.»
وقتی جهان کمکم به ریتم قبل برگشت،
خیلیها خوشحال شدند.
همهچیز دوباره از پیش آماده بود.
اما ساموئل،
هنوز آهسته راه میرفت.
نه از سر مقاومت،
از سر فهم.
میدانست: دنیا هنوز هم فقط تا جایی واقعی است
که کسی آنجا بایستد.
آخرین جملهی گزارش او این بود:
«جهان، نقشه نیست.
جهان، پاسخ است.
و پاسخ،
بدون سؤال ساخته نمیشود.»