
باران از عصر شروع شده بود؛ نه آنقدر تند که آدم را فراری بدهد، نه آنقدر آرام که فراموشش کنی. فقط همانطور بیوقفه روی سنگفرش خیابان مینشست و شهر را در خودش حل میکرد.
من از سر بیحوصلگی وارد کافه شدم.
کافهای باریک و کوچک ته کوچهای قدیمی؛ پنجرههای بخارگرفته داشت و چراغهای زرد کمنور. پشت شیشهها دنیا خاکستری بود، اما آنجا انگار زمان آهستهتر حرکت میکرد. بوی قهوهی تازه با بوی چوب قدیمی قفسهها درهم آمیخته بود، و از بلندگوی کوچکی پشت پیشخوان موسیقی پیانوی آرامی پخش میشد.
روی میز کنار پنجره نشستم.
فنجان قهوه را که آوردند، دستانم را دورش حلقه کردم. گرمایش خوب بود. شبیه این بود که کسی بیحرف، فقط برای چند لحظه دستت را گرفته باشد.
آن وقت بود که او را دیدم.
پشت میز روبهرویی.
دختری با پلیور خاکستری روشن و موهایی که از رطوبت باران کمی موج برداشته بود. کتابی باز جلویش بود، اما بیشتر از آنکه بخواند، به شیشه نگاه میکرد؛ به قطرههایی که پایین میآمدند و چراغهای خیابان را در خودشان میشکستند.
نمیدانم چرا حس کردم او هم مثل من، برای فرار از چیزی به آنجا آمده.
چند دقیقهای گذشت. بعد، وقتی گارسون برایش قهوه گذاشت، فنجان از دستش سر خورد و کمی روی میز ریخت.
بیاختیار دستمالی برداشتم و جلو رفتم.
گفتم: «فکر کنم این بارون باعث شده همهچیز از دستمون لیز بخوره.»
لبخند زد.
لبخندی کوچک، انگار چیزی خیلی دور را به یاد آورده باشد.
گفت: «یا شاید بعضی چیزها همیشه میخواستن بریزن و فقط منتظر یه عصر بارونی بودن.»
روی صندلی مقابلم نشست.
طوری ساده و طبیعی که انگار از قبل قرار گذاشته بودیم.
اسمش لیلا بود.
گفت بعضی عصرها میآید اینجا فقط برای اینکه چند ساعت هیچکس چیزی از او نخواهد.
من گفتم گاهی آدم به جایی نیاز دارد که لازم نباشد توضیح بدهد چرا ساکت است.
سرش را تکان داد.
بعد بیرون را نگاه کرد و آرام گفت: «بهنظرت چرا بعضی آدمها رو همون لحظهی اول انگار میشناسیم؟»
به خیابان خیس نگاه کردم.
مردی زیر چتر از کنار پنجره رد شد. نور چراغ روی آسفالت افتاده بود و همهچیز شبیه رؤیا بود.
گفتم: «شاید چون قبلتر، یه جایی توی تنهاییمون منتظرشون بودیم.»
نگاهم کرد.
برای چند ثانیه هیچکدام حرف نزدیم.
اما سکوت عجیب نبود. سنگین هم نبود.
از آن سکوتهایی بود که آدم دوست دارد طول بکشد.
لیلا از کتابهایی گفت که نصفه رها کرده بود. از شهری که سالها پیش ترک کرده بود. از اینکه بعضی آدمها بعد از رفتن، صدایشان هنوز در ذهن میماند.
من هم از شبهایی گفتم که بیدلیل بیدار مانده بودم. از حس عجیبی که بعضی خیابانها به آدم میدهند. از اینکه گاهی خوشبختی، نه اتفاق بزرگیست و نه مقصدی دور؛ شاید فقط همین باشد که جایی نشسته باشی، بوی قهوه بیاید، باران ببارد، و روبهرویت کسی باشد که حضورت را آرامتر میکند.
لبخندش این بار روشنتر شد.
گفت: «فکر کنم آدمها کمتر از چیزی که فکر میکنن به معجزه نیاز دارن.»
«پس به چی نیاز دارن؟»
با انگشت روی بخار شیشه خطی کشید.
بعد گفت: «به یه لحظهی واقعی. فقط همین.»
ساعت نزدیک ده شب بود.
باران آرامتر شده بود.
مشتریهای کافه یکییکی رفته بودند و صاحب کافه مشغول خاموش کردن چراغهای دورتر بود.
لیلا دستش را دور فنجان سردش حلقه کرد.
گفت: «میدونی عجیبترین بخش بعضی شبها چیه؟»
«چی؟»
«اینکه میفهمی تا چند ساعت پیش هیچ خبری از این لحظه نداشتی… و حالا دلت نمیخواد تموم بشه.»
دلم خواست چیزی بگویم.
مثلاً اینکه بعضی آدمها دیر میرسند، اما درست همان لحظهای که باید. یا اینکه بعضی دیدارها کوتاهاند و با این حال سالها در آدم میمانند.
اما چیزی نگفتم.
چون میدانستم او خودش هم این را میفهمد.
از کافه بیرون آمدیم.
خیابان هنوز بوی باران میداد.
نور چراغها روی سنگفرش میافتاد و شب نرم و بیصدا دورمان بود.
مدتی کنار هم راه رفتیم.
نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور.
فقط به اندازهای که حضور دیگری را حس کنیم.
سر کوچهای ایستاد.
گفت: «من همیشه فکر میکردم بعضی شبها فقط برای عبور کردنن.»
نگاهش کردم.
«الان چی فکر میکنی؟»
لبخند زد.
آن لبخند آرام و کمی غمگین.
گفت: «فکر میکنم بعضی شبها برای موندن توی خاطر ساخته شدن.»
و بعد رفت.
نه با عجله.
نه مثل کسی که میخواهد فراموش شود.
فقط آرام، میان خیابان خیس.
و من همانجا ایستادم.
به پنجرههای روشن کافه نگاه کردم.
به بخار شیشهها.
به بارانی که کمکم بند میآمد.
و برای اولین بار بعد از مدتها، حس نکردم چیزی کم است.
نه چون همهچیز درست شده بود.
نه چون غم از بین رفته بود.
فقط چون فهمیده بودم دنیا، با همهی سکوتش، هنوز جاهایی دارد که در آنها میشود نفس راحت کشید.
جاهایی که بوی قهوه میدهند.
جاهایی که باران آرام میبارد.
و گاهی، بیآنکه انتظارش را داشته باشی، کسی روبهرویت مینشیند و برای چند ساعت کوتاه، جهان را جای مهربانتری میکند.
مثل چراغ کوچکی پشت پنجرهی یک کافهی قدیمی.
که حتی وقتی از کنارش رد شدهای، نورش هنوز تا مدتها درونت روشن میماند.