ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۳ دقیقه·۲۱ روز پیش

سردار دنا( از مجموعه آترین فرزند آتش)

پیش از آن‌که انسان نام خود را بر سنگ حک کند،

این کوه‌ها ایستاده بودند.

"دنا"

با شانه‌هایی پوشیده از برف‌های کهن،

چون پیرمردی که همه‌چیز را دیده

و دیگر شگفت‌زده نمی‌شود.

باد،

از دره‌ها عبور می‌کرد

و تاریخ را نه روایت،

که زمزمه می‌کرد.

در آن روزگار،

وقتی سرداری می‌مرد

زمین اندکی فرو می‌نشست

و آسمان،

تا مدتی سکوت می‌کرد.

آرک‌نائوس تنها نشسته بود.

نه چون سرداران بی‌سپاه،

بلکه چون کوهی که می‌داند

روزی فرو خواهد ریخت.

زره‌اش کنار دیوار بود.

شمشیرش هنوز در نیام.

و آتش،

بی‌آن‌که گرما بدهد

می‌سوخت.

نامه را آوردند.

سوار، زانو زد.

نه از رسم—

از ترس.

آرک‌نائوس مُهر را شناخت.

آترن.

کسی که هنوز تاج نداشت

اما تقدیر،

پیشاپیش او را فرمانروا صدا می‌زد.

نامه را بلند خواند.

برای دیوارها.

برای سایه‌ها.

«سردار،

آن‌چه در دنا خوابیده

با شمشیر بیدار نمی‌شود.

اما اگر بیدار شود

جهان دیگر همان نخواهد بود.»

آرک‌نائوس خندید.

خنده‌ای که زود مرد.

«پس بیدار نشده…

فقط منتظر من است.»

حرکت سپاه،

مثل کوچ ابرهای سیاه بود.

طبل‌ها آرام نواخته می‌شدند؛

نه برای تهییج،

برای هشدار.

پیرترین سرباز گفت:

«این کوه

نام کسانی را که با تکبر بالا رفته‌اند

هنوز فریاد می‌زند.»

آرک‌نائوس پاسخ داد:

«پس بگذار

نام مرا هم یاد بگیرد.»

شب‌ها،

کسی آواز نمی‌خواند.

شمشیرها خواب می‌دیدند.

و اسب‌ها،

به سمت دنا شیهه می‌کشیدند

انگار کسی آن‌ها را صدا می‌زند.

وقتی به دامنه رسیدند،

باد ایستاد.

نه آرام—

مردد.

مه از زمین برخاست

مثل سپاهی که پیش از فرمان

نفسش را نگه داشته.

آرک‌نائوس قدم جلو گذاشت

و گفت:

«ای کوه،

من به نام فتح نیامده‌ام.

من به نام حساب آمده‌ام.»

و زمین،

برای نخستین بار

پاسخ داد.

صدایی که نه مرد بود

نه زن

نه خدا:

«پس آماده باش

آن‌چه شمرده‌ای

شمرده شوی.»

سایه،

آرام از صخره جدا شد.

نه یورش آورد،

نه فریاد زد.

چهره گرفت.

چهره‌ی سربازی جوان.

بعد پیر.

بعد کودک.

سپاه عقب نشست.

نه از ترس مرگ—

از شناخت.

سایه گفت:

«فرمان بده، سردار.»

آرک‌نائوس شمشیر کشید.

فریاد زد:

«من فرمان می‌دهم

تا جهان فرو نریزد!»

و جنگ،

نه با برخورد شمشیر

که با فروپاشی صداها آغاز شد.

هر ضربه،

نامی را آزاد می‌کرد.

هر کشته،

به یاد می‌آورد

چرا مرده است.

وقتی سپاه در حال شکستن بود،

آرک‌نائوس پیش رفت.

تنها.

شمشیر را در زمین فرو کرد

و گفت:

«اگر گناه هست،

از آنِ من است.

اگر خون طلبکار است،

من این‌جایم.»

سایه بلند شد.

تمام قامت.

«پس بمان.»باد ایستاد.

نه آرام شد،

نه خوابید—

ایستاد،

چنان‌که گویی جهان نفسش را حبس کرده است.

سایه‌ی سیاه دیگر شکل نداشت.

نه دشمن بود

نه هیولا.

دایره‌ای از تاریکی بود

که زمین را می‌سنجید.

آرک‌نائوس شمشیر را با هر دو دست گرفت.

نوک آن را بر سنگ نهاد.

زانو نزد.

سردار در دنا زانو نمی‌زند.

او گفت:

«اگر این‌جا دادگاهی‌ست،

من قاضی نمی‌خواهم.

شاهد بیاور.»

سنگ لرزید.

از دل کوه،

صداهایی برخاست.

نه فریاد—

نام.

نامِ آنان که فرمان مرگ‌شان را داده بود.

نام‌ها یکی‌یکی گفته شدند

بی‌خشم

بی‌رحم

بی‌بخشایش.

با هر نام،

نوری کوتاه بر سنگ افتاد

و خاموش شد.

آرک‌نائوس شمشیر را بلند کرد

و برای نخستین‌بار

نوک آن به سمت خودش بود.

«من فرمان دادم

چون جهان از من خواست.

اگر این گناه است،

من آن را انکار نمی‌کنم.»

سایه پاسخ داد.

نه با صدا—

با آیین.

دایره‌ی تاریکی گسترش یافت.

هفت ترک بر زمین افتاد.

نه بیشتر

نه کمتر.

باد برگشت

اما سرد شد.

چنان سرد

که زمان ترک برداشت.

صدای کوه آمد.

نه بلند

نه آهسته—

سنگین.

«کشتن را آموختی

تا بمانی.

اکنون ماندن را می‌آموزی

تا بدانی.»

نور خاموش شد.

سایه فرو رفت.

اما چیزی

به پایان نرسید.

جسم سردار ایستاد

و زمین

او را نگه داشت.

پوستش ترک خورد

نه چون زخم

چون نقش.

چشم‌هایش سفید شد

اما تاریکی نرفت.

او خواست بیفتد.

نتوانست.

او خواست بمیرد.

جهان اجازه نداد.

کوه گفت:

«نه مرگ،

که حافظه خواهی شد.

نه زندگی،

که هشدار.»

شمشیر از دستش افتاد

اما در زمین فرو نرفت.

ایستاد.

همچون خودش.

آرک‌نائوس لبخند زد.

نه از رهایی—

از فهم.

«پس من آخرین نیستم.»

و کوه پاسخ داد:

«هیچ سرداری آخرین نیست

تا وقتی کسی

بهای پیروزی را بپردازد.»

باد دوباره وزید.

زمان شکست.

و آیین

پایان یافت.

اما نفرین

آغاز شد.آترن وقتی رسید

سپاه زانو زده بود.

سردار را دید

ایستاده

میان سنگ و آسمان.

آرک‌نائوس گفت:

«آترن…

اگر روزی خواستی جهان را نجات دهی

یادت باشد

دنا هنوز گرسنه است.»

و خودش را رها کرد.

اما کوه،

او را نپذیرفت.

از آن روز،

جنگ‌های آترن

همیشه با سکوت آغاز می‌شود.

چون می‌داند

دنا هنوز ایستاده

و سرداری

هنوز

می‌بیند.

زمین
۲۱
۱۱
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید