
«میهن، قصهایست که با خون نوشته شده و با اشک آبیاری گشته است.
ایرانی که کوههایش سینهکش غرورند، و دشتهایش بستر امید.
هر وجب خاکش، مزار پهلوانیست که در سکوت، نام جاودان خود را بر خاک حک کرده.
ایرانی که هرگز به زانو نیامد؛
اگر شاهی فرو افتاد، مردمانی بیدار بر خاکستر تاج او مشعل تازهای افروختند.
اگر دشمن، سیاهی خود را تا دروازهها کشاند،
از میان کوچههای خونین، باز جوانی برخاست،
باز دستی شمشیری برداشت،
و باز مادری، فرزندی به راه آزادی سپرد.
میهن، تنها مرز و خاک نیست؛
میهن، رودهای روان در رگهای نسلهاست.
میهن، ضربان قلب مردمانیست که در دل شب سوگوار میشوند،
اما سحرگاهان، با بانگ خورشید، دوباره برمیخیزند.
و اینک، در روزگاری که پادشاهی فروریخته و تاجی خونآلود بر سری نالایق نهادهاند،
قصهی ایران هنوز به پایان نرسیده است...
بلکه پهلوانانش، در تبعید و خاموشی،
هنوز مشعل تاریخ را بر دوش میکشند.»