
مرگم خیلی ساده اتفاق افتاد.
آنقدر ساده که حتی خودم هم اول باورم نشد. نه تقدیری آسمانی بود، نه نشانهای عجیب. فقط پای خستهای که روی یخِ پنهان لغزید و بدنی که دیگر توانِ ایستادن نداشت. کوه همانجا ایستاده بود؛ سرد، خاموش، بیتفاوت. انگار من فقط خطایی کوچک در هندسهی شب بودم.
باد از لابهلای سنگها رد میشد و زوزه میکشید. بوی برف کهنه و عرق مانده در لباسم قاطی شده بود. نفسم تند بود، اما نه از ترس؛ از سالها دویدن بینتیجه. باری که روی پشتم بود، سنگینتر از همیشه حس میشد، انگار تمام نرسیدنهایم را داخلش ریخته بودند.
لحظهی لغزش، جهان صدایش را قطع کرد. صداها رفتند، فقط تصویر ماند. میگویند وقتی آدم میمیرد، زندگیاش مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمش رد میشود. برای من، این فیلم سیاهوسفید بود؛ پر از صحنههایی که همیشه نیمهکاره رها شده بودند.
اول مادرم آمد. نه جوان، نه شاد؛ همانطور که همیشه بود: خمیده، صبور، منتظر. کنار اجاق نشسته بود و به در خیره مانده بود، انگار میدانست هیچوقت قرار نیست چیزی بهتر از این انتظار نصیبش شود. یادم آمد چند بار قول داده بودم دیگر نروم. و هر بار، صبح زود، بیصدا در را بسته بودم. آدم دروغهای بزرگ نمیگوید؛ دروغهای کوچکاند که زندگی را میخورند.
سقوط ادامه داشت و خاطرهها تندتر میآمدند. کودکیام در کوچهای خاکی، با توپ پلاستیکی ترکخوردهای که همیشه هوا کم میآورد. پدرم که کمتر حرف میزد، چون حرفها هم خرج داشتند. مدرسهای که رهایش کردم، نه از تنبلی، از شرم. شرمِ کفشهای پاره، لباسهای تکراری، و نگاههایی که میگفتند «این یکی هم دوام نمیآورد».
کوه نزدیکتر میشد و من دورتر از خودم. اولین شب کولبریام را دیدم. تاریکی غلیظ بود، آنقدر که آدم فکر میکرد خدا هم گم شده. مردی جلوتر میرفت و گفت: «فقط پا بذار جای پام.» نگفت اگر جای پایت اشتباه شد، دیگر هیچجا برای برگشتن نیست.
هر بار که بار را میگذاشتم روی شانههایم، چیزی در درونم میشکست. زانوها، بعد رویاها. ما کولبران آرامآرام میمیریم، فقط مرگمان یکدفعه ثبت میشود.
بدنم به صخرهای خورد. درد مثل جرقهای گذرا آمد و رفت. درد واقعی آنجا بود که فهمیدم زندگیام پر از مکثهایی بود که هیچوقت به جمله تبدیل نشدند. حرفهایی که نگفتم. راههایی که نرفتم چون میترسیدم، نه از شکست، از امید بستن.
چهرهی زنی از میان مه بیرون آمد. کسی که دوستش داشتم. همیشه از دور. همیشه در سکوت. عشق ما شبیه همین کوه بود؛ سرد، بلند، دستنیافتنی. میتوانستم بگویم «بمان»، اما نگفتم. آدمهایی مثل من حقِ خواستن ندارند، فقط بلدند تحمل کنند.
زمین نزدیکتر شد. فکر کردم اگر زنده ماندم، چه میکنم؟ بعد خندیدم. خندهای تلخ، چون فهمیدم تمام زندگیام پر از «اگر زنده ماندم» بوده. اگر این بار رد شدم. اگر این زمستون تموم شد. اگر پول جور شد. زندگی همیشه مشروط بود و هیچوقت قطعی نشد.
آخرین تصویر، خودم بودم؛ نشسته روی سنگی خیالی، بدون بار، بدون درد، بدون آینده. فهمیدم مشکل من این نبود که مردم؛ مشکل این بود که هیچوقت واقعاً زندگی نکردم. فقط دوام آوردم. فقط ادامه دادم. مثل طنابی که هر شب نازکتر میشود، اما پاره شدنش را عقب میاندازند.
مرگم خیلی ساده اتفاق افتاد.
اما رنج، سالها قبل شروع شده بود.
از همان روزی که فهمیدم بعضی آدمها سهمشان از دنیا فقط «زنده ماندن» است، نه زندگی.
باد دوباره وزید. کوه همانطور ایستاده بود.
و من، آرام، بیصدا، از فیلمی بیرون رفتم که هیچوقت پایان خوش نداشت.