
لندن، زمستانِ ۱۸۶۶.
مه مثل جانوری خاکستری از دل تایمز بالا میآمد و کوچههای سنگفرش را میبلعید. چراغهای گازی با آن شعلههای زرد و لرزان، انگار چشمهایی بودند که به گناهِ شهر خیره ماندهاند؛ بیآنکه پلک بزنند.
در خیابان بروک، مردی زندگی میکرد که کمتر کسی نام واقعیاش را میدانست.
همه او را «موشگیر» صدا میکردند.
قدبلند بود، با شانههایی خمیده و پالتویی سیاه که همیشه بوی رطوبت و زهر میداد. چهرهاش استخوانی بود و چشمانش، عجیب و سرد؛ مثل پنجرهی خانهای متروک.
او شبها از خانه بیرون میآمد، تلههای آهنیاش را در جیب میگذاشت و با فانوس کوچکش راه میافتاد میان فاضلابها و زیرزمینها.
اما حقیقت این بود که او فقط موش شکار نمیکرد.
نه.
او به چیزی بیشتر نگاه میکرد.
هر بار که صدای دویدن موشی در تاریکی را میشنید، احساس میکرد روح انسانی را میبیند که در برابر سرنوشت میگریزد.
موشها برای او حیوان نبودند.
اعتراف بودند.
موجوداتی کوچک، لرزان، با چشمهایی که همیشه دنبال راه فرار میگردند.
مثل انسان.
و او—در ذهن خودش—دست قدرتی بود که برای فرار، پاسخی جز مرگ ندارد.
آن شب، باران آرامی میبارید.
موشگیر کنار نانوایی متروکی زانو زد و تلهای تازه کار گذاشت.
صدایی از پشت سرش آمد:
«باز هم دنبالشانی؟»
برگشت.
کشیشی بود با ریش سفید و لباس خیس. چهرهاش مهربان بود، اما نگاهش خسته.
موشگیر لبخند کجی زد.
«همیشه.»
کشیش نزدیکتر آمد.
«گاهی فکر میکنم تو بیشتر از اینکه آنها را شکار کنی… از دیدن مرگشان لذت میبری.»
موشگیر بیآنکه نگاهش کند گفت:
«نه، پدر… من از حقیقت لذت میبرم.»
«و حقیقت چیست؟»
او فانوس را بالا گرفت.
سایهی نردهها روی صورتش افتاد؛ شبیه میلههای زندان.
«حقیقت این است که هر موجودی وقتی گرسنه باشد، میدزدد. وقتی بترسد، پنهان میشود. وقتی گیر بیفتد، به خودش خیانت میکند.»
کشیش آه کشید.
«و این دربارهی انسان هم صدق میکند؟»
موشگیر نگاهش کرد.
چند ثانیه.
بعد گفت:
«انسان فقط موشیست که خودش را باشکوهتر توصیف کرده.»
کشیش دیگر چیزی نگفت.
فقط رفت.
اما موشگیر برای اولینبار حس کرد چیزی در درونش تکان خورده.
نه ترس.
نه تردید.
چیزی شبیه صدایی قدیمی.
مثل صدای کودکی که سالها پیش دفن شده.
خانهاش زیر شیروانی تنگی بود.
دیوارها نم داشتند.
و در گوشهی اتاق، قفس بزرگی بود.
داخلش دهها موش خاکستری میدویدند.
او ساعتها به آنها نگاه میکرد.
هرکدام شخصیت داشتند.
یکی حریص بود.
یکی بیقرار.
یکی زخمی.
یکی همیشه به دیوار میکوبید تا راهی پیدا کند.
او اسم هم برایشان گذاشته بود.
«قاضی.»
«فقیر.»
«دزد.»
«قدیس.»
و هر شب، یکی را انتخاب میکرد.
جلویش میگذاشت.
به چشمهایش نگاه میکرد.
و زمزمه میکرد:
«اگر خدا باشم… با تو چه میکنم؟»
بعد تله را میبست.
صدای شکستن استخوان.
تمام.
اما خودش هیچوقت آرام نمیشد.
چون هر بار درست پیش از مرگ، موش به او نگاه میکرد.
نه مثل حیوان.
مثل کسی که چیزی فهمیده باشد.
مثل کسی که میپرسد:
چرا تو؟
و او هرگز جواب نداشت.
یک شب، موشی سیاه در قفس پیدا شد.
او مطمئن بود قبلاً آن را ندیده.
از بقیه بزرگتر بود.
چشمهای براق و عجیبی داشت.
و برخلاف بقیه، فرار نمیکرد.
فقط نگاه میکرد.
موشگیر تله را آماده کرد.
طعمه گذاشت.
موش نزدیک شد.
اما نه برای خوردن.
آمد و درست کنار فلز ایستاد.
بیحرکت.
و به او خیره شد.
موشگیر ناگهان احساس کرد نفسش بند آمده.
دستش لرزید.
برای نخستینبار.
او زمزمه کرد:
«تو از من نمیترسی؟»
سکوت.
صدای باران روی سقف.
و بعد چیزی غیرممکن.
در ذهنش صدایی شنید.
واضح.
آرام.
«ترس؟»
موشگیر عقب رفت.
قلبش تند میزد.
صدا ادامه داد:
«تو فکر میکنی قدرت یعنی اینکه مرگ را تعیین کنی؟»
او به دیوار چسبید.
«تو… چی هستی؟»
«همان چیزی که شکار کردهای. فقط اینبار با چشمهایی بازتر.»
موشگیر فریاد زد:
«خفه شو!»
صدا خندید.
نه با دهان.
با ذهن.
«سالها ما را کشتی تا نقش خدا را بازی کنی. اما هیچوقت نپرسیدی… خدا اگر از خودش متنفر باشد چه؟»
موشگیر زانو زد.
تمام بدنش میلرزید.
تصاویر آمدند.
مادرش.
فقر.
کودکی در زیرزمین.
شبهایی که از گرسنگی به لرزه افتاده بود.
موشهایی که نانش را میخوردند.
پدری که کتکش میزد.
و آن قسم قدیمی:
روزی همهتان را نابود میکنم.
و حالا فهمید.
سالها موشها را نمیکشت.
خودش را میکشت.
هر شب.
تکهتکه.
به اسم عدالت.
به اسم نظم.
به اسم قدرت.
اما حقیقت سادهتر بود.
او فقط از شباهت خودش با آنها متنفر بود.
صبح، مردم خیابان بروک مردی را کنار جوی آب پیدا کردند.
پالتوی سیاه.
چهرهای رنگپریده.
چشمهایی باز.
انگار چیزی دیده باشد که دیگر قابل تحمل نبوده.
در جیبش تلهای شکسته بود.
و کف دستش، رد دندان.
خانهاش را گشتند.
قفس خالی بود.
همهی موشها رفته بودند.
فقط یکی مانده بود.
موش سیاه.
روی میز.
بیحرکت.
مثل نگهبان.
پلیس خواست بکشدش.
اما موش فقط آرام از پنجره بیرون پرید.
و در مه گم شد.
سالها گذشت.
اما مردم لندن هنوز دربارهی موشگیر حرف میزنند.
میگویند بعضی شبها در کوچههای بارانی، مردی با فانوس دیده میشود.
خمیده.
ساکت.
در جستوجوی چیزی.
و از دل مه، صدای موشی میآید.
نه از سر ترس.
بلکه مثل خنده.
و شاید این راز انسان باشد.
اینکه همیشه گمان میکند شکارچی است.
قاضی است.
فرستادهی قدرت است.
اما در تاریکترین ساعت شب، وقتی هیچکس نگاه نمیکند…
میفهمد خودش هم همان موجود کوچکیست که در هزارتوی جهان میدود،
میترسد،
میلرزد،
و از سقفِ جهان، نیرویی ناشناس به او خیره شده—
با دستی روی تله.
منتظر.
و هیچکس نمیداند
آن دست،
دست خداست…
یا فقط
نسخهای بزرگتر
و تنهاتر
از خود ما.