
سال ۱۲۶۹ هجری قمری.
تهران هنوز کوچک بود، محصور میان حصار شاهطهماسبی، اما شبها… شبها تبدیل میشد به جایی که مردم ترجیح میدادند چراغهایشان را خاموش نگه دارند تا چیزی آنها را نبیند.
در آن سال، مردم از چیزی حرف میزدند که به آن میگفتند:
«نِهزَنان»
نه زن بود، نه مرد، نه سایه، نه انسان.
میگفتند شبها بالای بادگیرهای تهران ظاهر میشوند، از لای باد میلغزند و اسم هرکس را که یادشان بیاید با خود میبرند.
میگفتند چشم ندارند…
اما اگر نگاهت کنند، میفهمی.
هیچکس باور نمیکرد…
تا زمانی که خانهٔ «حاج میرزا قوام»، صاحبمنصب دربار، اتفاق افتاد.
خانه در محله عودلاجان بود؛ بزرگ، دوطبقه، با بادگیری که میگفتند از زمان صفویه ساخته شده بود.
اما سالها بود کسی از نزدیکیاش رد نمیشد.
چون بادگیر همیشه صدا داشت.
نه صدای باد…
صدای چیزی که انگار در عمق لولهها میدوید.
زمستان همان سال، حاج میرزا برای سرکشی املاکش پسرعمویش «نصیرالدین» را صدا زد.
نصیر، مردی بیباور، بیدین، اما شجاع بود.
گفت:
«این حرفا خرافاته. میرم، نگاه میکنم، برمیگردم.»
اما…
هرگز برنگشت.
فقط یک چیز از او پیدا شد:
کفشش.
درون بادگیر.
میرزا فرّخ، مباشر تازهکار، به اجبار به عودلاجان فرستاده شد تا ماجرای نصیرالدین را بررسی کند.
از همان لحظهٔ ورود، هوا غیرعادی بود.
بوی خاک خیس، اما زمین خشک.
باد نمیوزید، اما بادگیر «هیس… هیس…» میکرد.
در حیاط، صدای چیزی را شنید:
صدای کشیده شدن ناخن روی گِل.
نور چراغ را چرخاند.
هیچی نبود.
جز یک رد… رد لاغر و کشیدهٔ چیزی که انگار چهار دستوپا روی دیوار رفته بود.
میرزا زیرلب گفت:
«این… رد انسان نیست.»
درون خانه، اتاقی بود که همه از آن متنفر بودند:
اتاق زیر بادگیر.
روی دیوارهایش خطوطی کنده شده بود.
نه عربی، نه عبری، نه فارسی.
خطوطی شکسته، مثل ناخن.
و وسط اتاق، یک نقاشی با خون خشکشده:
بدنی انسانمانند
با سر پایین
و از پشت گردنش نخهای بلند ابریشمی بیرون زده
که به بادگیر وصل میشد.
فرّخ فهمید:
این خانه…
خانهٔ نِخخوردههاست.
موجوداتی که در دوره قاجار ظهور کرده بودند؛
تقریباً انسان، اما زنده از باد.
گردنشان خالی بود و از درون نخهایی بیرون زده بود که در باد تکان میخورد…
و اگر نخها قطع میشدند، میمردند.
اما مهمترین چیز:
آنان از نور نفرت داشتند…
و از اسم انسانها سیر نمیشدند.
فرّخ نزدیک شد.
صدای «تیک… تیک… تیک…» شنید.
صدای ناخن روی شیشهٔ آیینهٔ کدر کنار دیوار.
آیینه لرزید.
تصویر خودش دیده نشد.
تنها دیده میشد:
راهپله پشتسرش
و موجودی چهارچنگولی
با بدن لاغر و نخهایی از گردنش
که روی پلهها بالا میرفت…
آرام
خیلی آرام
با دهانی باز
و دندانهایی بهسان سوزن.
فرّخ درجا خشک شد.
در آیینه، موجود در فاصلهٔ یک بند انگشت پشت سرش بود…
اما در دنیای واقعی
هیچچیز پشت سرش نبود.
نخها در آینه تکان خوردند.
در دنیای واقعی…
سایهای در بادگیر کش آمد… مثل مادهای زنده.
صدایی شبیه نفس کشیدن یک آدم مُرده آمد:
«اسمت… چیه؟»
فرّخ دهانش خشک شد.
اگر اسمش را میگفت… تمام بود.
در آیینه، موجود حالا ایستاده بود.
نخهای گردنش باز شدند.
از دهانش مه بیرون زد.
آیینه تار شد.
خانه تار شد.
بادگیر نعره زد.
نور چراغ لرزید.
از دهانه بادگیر صدای سقوط چیزی آمد.
نه سنگ
نه چوب
نه بدن انسان.
چیزی افتاد وسط اتاق.
چادر سیاه
موهایی بلند و شلخته
استخوانهای بیرون زده
و گردنی که در پشتش دویست نخ سفید بیرون زده بود.
زن بلند شد.
چادرش روی زمین کشیده شد.
نخهای گردنش آرام مثل هزار مار تکان خوردند.
او خانم اِستار بود.
موجودی که در افسانههای قجری میگفتند از باد و تاریکی تغذیه میکند.
اگر کسی را میخورد، نخهای تازه از گردنش جوانه میزدند.
فرّخ عقب رفت.
زن گفت:
«تو…
باید از اول میاومدی.
تو آخرین نخی هستی که کم دارم.»
دهانش باز شد.
بزرگتر
بزرگتر
آنقدر بزرگ که صورتش از وسط تا گوشها شکاف خورد.
فرّخ چراغ را انداخت.
دوید.
اما نخها روی زمین مثل مار دور پایش پیچیدند.
خانم استار نزدیک شد.
«اسمت رو نگفتی…
خودم پیدا میکنم.»
نخها زیر پوستش خزیدند.
فرّخ جیغ زد.
اما نخها وارد دهانش شدند.
صدای شکستن فک
صدای ترکیدن تارهای صوتی
و صدایی که شب تا صبح از بادگیر شنیده شد:
خندیدن…
خندیدن چیزی که دیگر انسان نبود.خانه سالم بود.
هیچچیز خراب نشده بود.
اما بادگیر…
دو برابر شده بود.
و از داخلش نخهای سفید بیرون زده بود
مثل زبانهای یک موجود گرسنه.
در آیینهٔ اتاقک زیر بادگیر
فقط یک صحنه مانده بود:
خانم استار
با دهانی باز
و پشت سرش
چهرهٔ فرّخ
که نخها از چشمانش بیرون زده بود
و لبهایش بیصدا تکان میخوردند:
«اسم بعدی رو بیار…
گرسنهام.»
از آن روز، شبهای تهران هیچوقت مثل قبل نشد.
بادگیرهای قدیمی
گاهی نفس میکشن
گاهی میلرزن
و گاهی…
اگر گوش بدی
اسم تو رو میگن.