
سالها بود که شهر دیگر آسمان نداشت.
نه اینکه آسمان واقعاً ناپدید شده باشد؛
فقط دیگر کسی سرش را بالا نمیگرفت.
ساختمانهای شیشهای مثل ستونهای یخی تا دل ابرها بالا رفته بودند و نور سرد مانیتورها جای خورشید را گرفته بود. در این شهر، هر احساس اندازهگیری میشد. هر تپش قلب ثبت میشد. هر رؤیا تحلیل میشد.
و مهمتر از همه — خدا اسکن میشد.
نام پروژه «پروتکل سکوت» بود.
ادعایشان ساده بود:
ما میتوانیم حضور خدا را در مغز انسان اندازه بگیریم.
آدریان والکِر از اولین دانشمندانی بود که وارد پروژه شد. نه به خاطر ایمان، نه از سر کنجکاوی مذهبی — بلکه برای اثبات یک فرضیه شخصی:
«اگر خدا وجود داشته باشد، باید ردّی از او در نورونها باقی بماند. و اگر ردّی نباشد، یعنی تمام تاریخ بشر توهمی زیبا بوده.»
او مردی بود با چهرهای سرد، موهایی که زودتر از سنش سفید شده بود و چشمانی که هیچچیز را بدون شک نگاه نمیکردند.
وقتی همسرش، النا، سه سال پیش او را ترک کرد، تنها جملهای که گفت این بود:
«تو همهچیز را میفهمی جز اینکه چطور دوست داشته باشی.»
آن شب آدریان فهمید دانستن با زیستن فرق دارد.
اما بهجای سوگواری، خودش را بیشتر در آزمایشگاه دفن کرد.
دستگاه اصلی پروژه شبیه یک کپسول فلزی عظیم بود. شرکت آن را «Eidolon» نامیده بود — یعنی شبح.
داوطلب داخل کپسول میخوابید. الکترودها روی جمجمهاش قرار میگرفت. سپس تصاویر، صداها و خاطرات احساسی تحریک میشدند: صدای گریهی کودک، تصویر معشوق، لحظهی بخشش، لحظهی دعا.
سیستم الگوریتمی طراحی شده بود تا الگوی خاصی از فعالیت مغزی را تشخیص دهد — الگویی که در مطالعات اولیه هنگام تجربهی «امر قدسی» فعال میشد.
آنها آن الگو را «امضای حضور» نامیده بودند.
و رسانهها با هیجان تیتر زدند:
«خدا کشف شد.»
اما آدریان لبخند نزد.
او میدانست کشف چیزی در مغز، به معنای اثبات وجود بیرونی آن نیست.
گرسنگی در مغز ثبت میشود، اما غذا خارج از ذهن وجود دارد.
ترس در مغز ثبت میشود، اما خطر ممکن است واقعی باشد.
پس خدا چه بود؟
پاسخ به یک نیاز؟
یا واقعیتی که از راه نیاز دیده میشود؟
اولین دادهها حیرتانگیز بودند.
الگوی «امضای حضور» بیشترین فعالیت را در سه حالت نشان میداد:
تنهایی شدید
عشق عمیق
مواجهه با مرگ
نه هنگام پیروزی.
نه هنگام ثروت.
نه در لحظات عادی.
فقط وقتی انسان در مرز فروپاشی قرار داشت.
مارکوس رِین، مدیر پروژه، این یافته را یک پیروزی خواند:
«ما نشان دادیم خدا یک سازوکار تکاملی برای بقاست. ذهن در لحظهی اضطرار، مفهومی میسازد تا از فروپاشی جلوگیری کند.»
خبر در جهان پیچید.
بازارها واکنش نشان دادند. کلیساها اعتراض کردند. دانشگاهها جشن گرفتند.
اما آدریان آرامتر از همیشه شد.
چیزی در دادهها ناآرامش میکرد.
یک شب، وقتی آزمایشگاه تقریباً خالی بود، آدریان تصمیم گرفت خودش وارد Eidolon شود.
دستیارش، لیویا، با تردید نگاهش کرد.
«این خلاف پروتکل است.»
آدریان گفت:
«پروتکل برای کسانیست که میترسند.»
او داخل کپسول دراز کشید. درِ فلزی بسته شد. تاریکی مطلق.
سیستم شروع کرد به تحریک خاطرات.
اول تصویر النا آمد.
لبخندش.
لحظهای که برای آخرین بار دستش را رها کرد.
فعالیت مغزی افزایش یافت — اما نه در ناحیهی امضای حضور.
بعد تصویر مادرش در بیمارستان.
بوی ضدعفونی.
صدای دستگاههای تنفسی.
باز هم افزایش فعالیت — اما نه آن الگوی خاص.
سپس سیستم آخرین سناریو را فعال کرد:
شبیهسازی تنهایی مطلق.
حس سقوط در خلأ.
هیچ صدا.
هیچ چهره.
هیچ شاهدی برای وجود تو.
و آنجا بود که اتفاق افتاد.
امضای حضور مثل انفجاری خاموش در مغزش روشن شد.
نه به شکل آرام و موجدار که در داوطلبان دیگر دیده بود؛
بلکه شدید، منظم، عمیق.
در آن لحظه، آدریان حس کرد کسی نگاهش میکند.
نه از بیرون.
از درون.
و برای اولین بار در زندگیاش، آرزو کرد اشتباه کرده باشد.
پس از آن شب، دادههایش را دوباره بررسی کرد.
چیزی عجیب وجود داشت:
الگوی امضای حضور در همهی داوطلبان هنگام تنهایی فعال میشد — اما شدت آن متناسب با «ظرفیت عشق» فرد بود.
افرادی که روابط عمیقتری داشتند، سیگنال قویتری نشان میدادند.
گویی خدا نه محصول تنهایی، بلکه محصول رابطه بود.
یا شاید تنهایی فقط آینهای بود که نبودِ رابطه را نشان میداد — و خدا نام آن خلأ بود.
آدریان به لیویا گفت:
«اگر خدا صرفاً مکانیزم دفاعی است، چرا در کسانی که بیشتر دوست داشتهاند، قویتر است؟»
لیویا جواب نداد.
او هم بهتازگی نامزدش را در یک تصادف از دست داده بود.
و از زمان مرگ او، خودش داوطلب آزمایش شده بود — بیآنکه به کسی بگوید.
مارکوس فشار میآورد که نتایج نهایی منتشر شود:
«نتیجه واضح است. خدا یک توهم عصبی برای مدیریت اضطراب وجودی است.»
اما آدریان مخالف بود.
«توهمی که عشق را تقویت میکند، توهم نیست. ساختار است.»
مارکوس خندید.
«تو دانشمندی یا کشیش؟»
و آنجا بود که شکاف آغاز شد.
لیویا یک شب نزد آدریان آمد. چهرهاش رنگ نداشت.
گفت:
«من داوطلب آزمایش شدم.»
و فایل دادهها را روی میز گذاشت.
امضای حضور او قویترین سیگنال ثبتشده در کل پروژه بود.
اما نکتهی عجیبتر این بود:
سیگنال حتی زمانی فعال شده بود که او عمداً سعی کرده بود به هیچ چیز فکر نکند.
نه دعا.
نه خاطره.
نه تصویر.
فقط سکوت.
و در سکوت، حضور.
آدریان آرام گفت:
«وقتی همهچیز را از دست میدهی، چه باقی میماند؟»
لیویا جواب داد:
«کسی که شاهد از دست دادن توست.»
آن شب آدریان فهمید شاید اشتباه اصلی پروژه این بوده که دنبال خدا در لحظههای هیجانی گشتهاند.
شاید خدا نه در اضطراب، نه در ترس — بلکه در «رابطهی نادیدنی میان آگاهیها» حضور دارد.
نه یک موجود مستقل.
نه صرفاً یک توهم.
بلکه چیزی که وقتی دو ذهن به هم میرسند شکل میگیرد.
مانند جریانی میان دو سیم.
اگر یکی قطع شود، جریان هم میمیرد.
پس آیا خدا همان جریان است؟
اگر چنین باشد،
وقتی عشق میمیرد، خدا هم میمیرد.
و شاید به همین دلیل جهان اینقدر سرد شده است.
مارکوس بدون اجازهی آدریان، نسخهی اولیهی نتایج را منتشر کرد.
تیترها فریاد زدند:
«علم ثابت کرد خدا ساختهی مغز است.»
سهام شرکت بالا رفت.
کلیساها خشمگین شدند.
دانشجویان در خیابانها جشن گرفتند.
اما اتفاقی نامرئی رخ داد.
در ماههای بعد، آمار افسردگی و خودکشی بهطرز عجیبی افزایش یافت.
انگار وقتی خدا به نمودار تبدیل شد،
چیزی از انسان کم شد.
لیویا یک روز گفت:
«شاید مردم بیشتر از اینکه به خدا نیاز داشته باشند، به این نیاز دارند که باور کنند تنها نیستند.»
آدریان زمزمه کرد:
«و اگر خدا فقط نامی برای ناتوانی ما در تحمل تنهایی باشد،
آیا حذف نام، تنهایی را کمتر میکند؟»
در آخرین جلسهی رسمی پروژه، آدریان برخاست.
گفت:
«ما اشتباه کردیم. ما دنبال اثبات یا انکار یک موجود بودیم. اما آنچه یافتیم یک رابطه است. امضای حضور، محصول اتصال انسانی است. خدا نه یک شیء در جهان، نه یک خطای عصبی — بلکه کیفیتی است که وقتی دو انسان واقعاً یکدیگر را میبینند، شکل میگیرد.»
مارکوس با تمسخر پاسخ داد:
«این حرفها شعر است.»
آدریان لبخند زد.
«شاید. اما جهان بدون شعر دوام نمیآورد.»
چند هفته بعد، پروژه تعطیل شد.
شرکت به حوزههای سودآورتر رفت.
Eidolon خاموش شد.
اما آدریان دستگاه را مخفیانه به زیرزمین خانهاش منتقل کرد.
آخرین آزمایش را انجام داد.
او تصویر النا را بازسازی کرد — نه دقیق، نه کامل — فقط صدای خندهاش.
و در تاریکی کپسول گفت:
«اگر تو فقط توهمی، چرا هنوز در نبودت حضور داری؟»
امضای حضور آرام روشن شد.
نه شدید.
نه انفجاری.
بلکه مثل شمعی کوچک.
و آدریان فهمید شاید خدا چیزی نیست که وجودش را ثابت کنیم.
شاید خدا همان فاصلهای است که میان دو انسان باقی میماند وقتی یکی میرود —
و دیگری هنوز دوست دارد.
سالها بعد، شهر تغییر چندانی نکرده بود.
آسمان هنوز نادیده گرفته میشد.
اما در گوشهای از آن، مردی زندگی میکرد که دیگر نمیخواست خدا را اندازه بگیرد.
او گاهی به دانشجویانش میگفت:
«خطرناکترین لحظه در تاریخ بشر روزی نبود که خدا را اختراع کردیم؛
روزی بود که فکر کردیم میتوانیم او را به یک نمودار تقلیل دهیم.
زیرا وقتی امر قدسی را کوچک میکنی،
انسان هم کوچک میشود.»
و در خلوت خودش میدانست:
شاید خدا نه در آسمان است،
نه در مغز،
بلکه در مسئولیتی است که نسبت به دیگری احساس میکنیم.
وقتی دست کسی را میگیری،
وقتی در تاریکی کنارش میمانی،
وقتی میتوانی بروی اما میمانی —
در آن لحظه،
امضای حضور فعال میشود.
و جهان، هرچند برای ثانیهای کوتاه،
تنها نیست.