
همه چیز از شبی شروع شد که برق رفت.
ساعت ۲:۴۳ بود؛ ساعتی که همیشه مادرم میگفت «این وقت شب، سایهها صاحب پیدا میکنن.»
من هیچوقت حرفش را جدی نمیگرفتم.
تا آن شب.
در تاریکی، صدایی نیامد، اما حضوری بود.
چیزی مثل نگاه کسی که در فاصلهی خیلی نزدیک ایستاده باشد… اما خودش را نشان ندهد.
احساس کردم کسی انگار پشت در اتاقم نشسته—
نه ایستاده، نشسته—
و آرام آرام با ناخنش به چوب در میزند.
تَق… تَق… تـق…
نه محکم.
نه ترسناک.
فقط… مطمن.
انگار از قبل میدانست من گوش میدهم.
چراغ گوشیام را روشن کردم و به سمت در گرفتم.
صدا قطع شد.
ولی برق ناگهان برگشت و برای یک لحظه—فقط یک لحظه—
دیدم سایهی چیزی پشت در بود.
نه سایهی انسان…
سایهای که سرش خیلی پایینتر از دستگیره قرار داشت،
انگار «نشسته» باشد…
ولی دستهایش بلندتر از حد معمول روی زمین کشیده میشد.
اسم من را گفت.
خیلی آرام، کشیده، پر از خِشخِش:
«بــیـــا…»
تمام بدنم یخ زد.
اما جالب این بود:
در کاملاً بسته بود.
هیچکس نمیتوانست آن طرف باشد.
روز بعد به خودم گفتم شاید اشتباه شنیدم.
ولی شب بعد…
باز هم ساعت ۲:۴۳…
باز هم همان تقتقهای آرام.
این بار زیر در یک چیز عجیب دیدم:
سایهی انگشتهایی که تا نیممتر کشیده بودند داخل اتاق
و آرام روی کف اتاق ناخن میکشیدند.
من عقب رفتم.
خیلی آرام.
انگشتها سریع جمع شدند—
انگار فهمیده بودند ترسیدم.
آن لحظه بوی بدی وارد اتاق شد؛
بویی شبیه خاک کهنه، مثل قبر تَر.
حتی نفس کشیدن سخت شد.
اما چیزی که از همه بدتر بود…
صدای نفس کشیدن پشت در بود.
نه شبیه انسان.
نه شبیه حیوان.
سنگین… عمیق…
و پر از خشم فروخورده.
آن شب نخوابیدم.
شب سوم، تصمیم گرفتم ضبطصوت بگذارم.
درِ اتاقم را بستم.
گوشی را گذاشتم کنار تا رکورد کند.
صبح که گوش دادم…
چیزی شنیدم که هنوز قلبم موقع یادآوریاش تند میزند.
اول فقط صدای تقتق بود.
بعد صدای کشیده شدن ناخنها.
بعد…
یک صدای دیگر آمد.
صدای چهار دست و پا راه رفتن چیزی که از جلوی در رد میشد
اما با سرعتی که هیچ موجودی نمیتواند در فضای کوچک داشته باشد.
آنقدر سریع…
که انگار وجود نداشت.
فقط میگذشت.
و بعد—
چیزی که باعث شد گوشی را پرت کنم—
صدای زمزمهای مستقیم کنار دستگاه ضبط شده بود،
انگار موجود خم شده باشد روی گوشی و به داخلش حرف بزند:
«میخوام بیام تو…
تو چرا درو باز نمیکنی…؟»
صدای زمزمه بعد از چند ثانیه تبدیل شد به خنده—
خندهای کوتاه، خشک، بیروح…
نه مثل خنده آدم.
نه مثل خنده حیوان.
چیزی بین این دو، اما کاملاً خالی از زندگی.
شب چهارم خوابم برد.
خسته بودم.
نیمهشب چشم باز کردم و دیدم تاریکی اتاق عجیبتر از همیشهست.
ساکت…
ساکتتر از حد طبیعی.
خواستم چراغ گوشی را روشن کنم…
اما قبل از اینکه دستم تکان بخورد،
صدا آمد:
از داخل اتاق
نه از پشت در.
«در نهایت… پیدا کردمت.»
صدا این بار نزدیک بود.
خیلی نزدیک.
پشت سرم.
نفس سردی به گردنم خورد.
جرأت نکردم برگردم.
چیزی در تاریکی ایستاده بود.
نمیدیدمش، اما میدانستم.
صدای کشیده شدن چیزی روی پارکت آمد…
انگار ناخنهای بلندش را روی زمین میکشد تا موقع نزدیک شدن صدا کند.
نور صفحه گوشی یک لحظه روشن شد—
نه از لمس من—
از خودش.
در انعکاس کوچک صفحه، پشت سرم سایهای دیدم:
با بدنی لاغر، خمیده،
گردنی که غیرطبیعی بلند بود
و صورت بدون چشم…
و دهانی که تا نزدیک گوش باز میشد.
لبخند زد.
نه شبیه لبخند آدم…
لبخندی بیصدا…
اما با دندانی که یکییکی دیده میشد.
گفت:
«فقط کافیه یه بار… اسممو صدا بزنی…
اونوقت… همیشه پیشت میمونم.»
نور گوشی خاموش شد.
و من هنوز جرأت نکردهام پشت سرم را نگاه کنم.
اگر یکبار هم این صدا را در شب شنیدی؟
فقط یادت باشد:
هیچوقت به چیزی که پشت در است، جواب نده.
چون اگر جواب بدهی… وارد میشود
همان شب که آن موجود پشت سرم زمزمه کرد، فکر کردم همهچیز تمام شد.
اما واقعیت این بود که این فقط نقطهی شروع بود.
صداهایی که به شکل انسان درمیآیند
فردای آن شب، سعی کردم خودم را قانع کنم که خواب بوده.
اما وقتی به آشپزخانه رفتم، مادرم با حالتی مضطرب گفت:
— دیشب رفتی اتاق ما؟
— چی؟ نه.
— پس کی پشت در زمزمه کرد «مامان… درو باز کن»؟
خون توی رگهایم یخ زد.
صدای من را تقلید کرده بود.
عین خودم.
با همان لرزش، همان تُنصدا.
اما یک چیز در آن اشتباه بوده…
خیلی اشتباه.
مادرم گفت:
«صدات… انگار از گلوت نمیومد. انگار از جای عمیقتر بود.»
چیزی که پشت در اتاق من بود،
نیمهشب، دیوار کنار تختم سرد شد.
نه سرد معمولی.
سردیای که انگار از یخچال قبرستان بیرون آمده باشد.
وقتی دستم را کشیدم، چیزی حس کردم…
برجستگی.
خراش.
چراغ را روشن کردم.
روی دیوار سه خط بلند افتاده بود…
شبیه جای ناخن؛
اما نکته ترسناک این بود:
آن خطوط از پشت گچ آمده بودند، نه از روی آن.
انگار کسی—یا چیزی—از داخل دیوار تلاش کرده باشد بیرون بزند.
از بین خطوط،
یک صدای خیلی خیلی آرام میآمد.
صدایی شبیه بچهای که بخواهد گریه کند…
اما گلو نداشته باشد.
ساعت ۲:۴۳ دیگر فقط صدا نبود
آن شب برق نرفت.
چراغها روشن بودند.
اتاق روشن بود.
اما درست سر ۲:۴۳،
هوا تغییر کرد.
دیوارها شروع کردند به صدا دادن.
نه تقتق.
نه زمزمه.
بلکه تپیدن.
تق—
تق—
تق—
محکمتر…
و محکمتر…
و بعد…
خانه یک لحظه کاملاً ساکت شد.
سکوتی آنقدر سنگین که انگار کسی دکمه خاموشی دنیا را زده باشد.
و بعد—
یک صدای زن از داخل دیوار آمد:
«پــســتــش کــجــاس…؟»
صدای زنی که انگار ده سال است در عمق زمین گیر کرده باشد.
خشک، ترکخورده، پر از خاک.
سکوت.
بعد همان صدای قبلی…
صدای موجود…
که آرامتر از همیشه گفت:
«اینجاست…
توی اتــــــاق…»
و بعد… در باز شد
هیچکس در را لمس نکرد.
اما دستگیرهی در آهسته چرخید…
خیلی آهسته…
با صدایی که انگار از چوب پوسیده بیاید.
در میلیمتری باز شد.
نه باد بود، نه فشار.
کسی داشت از بیرون آن را هل میداد.
نور چراغ اتاق روی لبهی در افتاد—
و چیزی مثل سایهی یک صورت آنجا ایستاده بود.
نه کامل.
نه واضح.
فقط یک خط محو از یک سر…
اما همان کافی بود تا قلبم بایستد.
در بیشتر باز شد.
هوا سرد شد.
اتاق بو گرفت—
بوی خاک نمزدهی قبر.
بعد…
سه ضربه آرام به در خورد:
تَق—
تَق—
تــق…
اما این بار از طرف داخل بود.
بله.
چیزی که پشت در بود، وارد خانه شده بود.
چراغ ناگهان خاموش شد.
نه برق رفت.
نه فیوز پرید.
فقط چراغ اتاق من…
خاموش شد.
در تاریکی، فقط صدای نفس شنیدم.
اما این بار…
بیشتر از یک نفس بود.
دو نفس.
یکی آرام… مثل زن.
یکی سریع… مثل چیزی که هیجانزده باشد.
بعد نور ضعیف گوشیام افتاد روی چیزی که کنار تخت بود.
و من…
برای اولین بار…
آن موجود را کامل دیدم.
چیزی با بدن بسیار لاغر،
پوست چسبیده به استخوان،
دستهای طولانیتر از قدش،
گردنی که مثل طناب کش آمده بود،
و صورتی بدون چشم.
فقط دو حفرهی عمیق…
و دهانی بزرگ که تا زیر چانه باز میشد.
اما ترسناکترین بخشش این نبود.
ترسناکترین قسمت این بود…
که موجود دیگری پشت او ایستاده بود.
یک زن.
با موهای بلند خاکآلود،
پوست ترکخورده،
و چشمانی که انگار سالهاست گریه نکرده.
با لبهایی که مدام میلرزید.
زن گفت:
«اون، درو باز کردی…
حالا دیگه… نمیره.»
موجود اول شروع کرد به نزدیک شدن.
روی چهار دست و پا…
اما خیلی سریع.
خیلی غیرانسانی.
سرش تکان نمیخورد.
فقط بدنش مثل حشره میلغزید.
و بعد درست کنار گوشم…
در فاصلهای که حتی نتوانم نفس بکشم…
گفت:
«بــگـــو… نـــامـــم رو…
تا بتونم واردت بشم…»
پارسا با دستهایی که از وحشت میلرزید وارد حمام شده بود—نه برای دوش گرفتن، نه برای فرار از صدای آن چیز…
فقط برای یک دلیل: آینه.
از وقتی سایه پشت در ظاهر شده بود، یک حس درونی به او میگفت که باید خودش را در آینه ببیند… باید مطمئن میشد هنوز همان “پارسا”ست.
اما وقتی داخل حمام رفت، چراغ بیدلیل سوسو زد و خاموش شد. بخار سردی از کف زمین بالا آمد و روی آینه نشست. پارسا چند قدم جلو رفت و با دست لرزان بخار را کنار زد.
در آینه، اول فقط چهره خودش بود—پریده، هراسان، نفسنفسزن.
ولی بعد…
چشمهای تصویرش دیرتر از خودش پلک زدند.
پارسا عقب پرید اما تصویرش تکان نخورد. همانجا ماند، با نگاه خالی و عمیقی که انگار ته آن چاهی بیانتها بود. بعد لبهای تصویر آرام باز شد و جملهای را زمزمه کرد که صدایش از هیچجا نمیآمد، اما در مغز پارسا طنین انداخت:
«تو دیر رسیدی… من خیلی وقته از این بدن رفتم.»
پارسا جیغ کشید و به طرف در دوید، اما در بسته شد. تصویر در آینه آرام دستش را بالا آورد و جای خالی پشت پارسا را نشان داد.
پارسا برگشت.
همان سایهای که در خانه تعقیبش میکرد درست پشت سرش ایستاده بود.
بسیار نزدیکتر از همیشه…
با قدی کشیده، صورتی که هیچ جزئیاتی نداشت و دستهایی بلند که تا زانو میرسید.
پارسا از شدت ترس نفسش برید. سایه آرام جلو آمد، دست سرد و استخوانیاش را روی شانهی پارسا گذاشت…
و چراغ دوباره روشن شد.
حمام خالی بود.
آینه ترک خورده بود.
و از پارسا هیچ اثری نبود—جز یک جمله کوتاه که با ناخن روی شیشه کشیده شده بود:
«من هنوز اینجام.»
و هر بار که کسی از کنار آن آینه رد میشد، قسم میخورد چشمهای ترکهای آینه لحظهای باز میشوند…