ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۴ دقیقه·۱۳ روز پیش

Zero Room(part1)

جک اولین کسی بود که فهمید صدا واقعی نیست.

نه از بیرون می‌اومد، نه از دیوارها.

صدا مستقیم داخل جمجمه‌اش می‌لرزید—مثل وقتی که دستگاه MRI روشن می‌شود، اما این‌بار روح را اسکن می‌کرد.

چشم باز کرد.

سقف نبود.

شبکه‌ای از کابل‌های سیاه، لوله‌های شفافِ پر از مایع نقره‌ای، و نورهای قرمز پالسی که با نظمی بیمارگونه چشمک می‌زدند. هر پالس، یک ضربان. نه ضربان قلب—ضربان سیستم.

جک خواست بنشیند. درد از ستون فقراتش بالا خزید.

دستش به فلز سرد کف اتاق خورد؛ کف مشبک، با شیارهایی که انگار برای عبور خون طراحی شده بودند.

صدایی دیگر: نفس بریده.

چهار نفر دیگر.

اتاق پنج‌ضلعی بود. نه متقارن. هیچ زاویه‌ای درست نبود. مغز مدام می‌خواست آن را اصلاح کند و نمی‌توانست.

روی یکی از دیوارها، نمایشگری خاموش.

زیرش فقط یک کلمه حک شده بود:

ZERO

ادوارد خندید.

خنده‌اش کوتاه، خش‌دار، و پر از چیزی شبیه شرم بود.

— «خب… جهنم حداقل دکور بهتری داشت.»

ریچارد به او نگاه کرد. چشمانش قرمز، بی‌خواب، اما دقیق.

صدایش آرام بود؛ خطرناک.

— «جهنم برای تنبیهه. اینجا برای قضاوته.»

ماری هنوز حرف نزده بود. زانوها را بغل کرده، به کف نگاه می‌کرد. انگشت‌هایش می‌لرزیدند. نه از ترس—از یادآوری.

سَندی آخرین نفر بود که حرکت کرد.

آرام بلند شد، انگار بدنش را از نو امتحان می‌کرد. روی ساعد چپش عددی حک شده بود.

۷

او زیر لب گفت: — «همه‌تون دارینش.»

همه نگاه کردند.

روی پوست هر پنج نفر، عددی متفاوت.

جک: ۳

ادوارد: ۹

ریچارد: ۶

ماری: ۱

سَندی: ۷

نمایشگر ناگهان روشن شد.

نور سفید، زننده.

صدایی بی‌جنسیت، ماشینی اما بیش‌ازحد آگاه:

«خوش آمدید به مرحله‌ی تطهیر.»

ادوارد فریاد زد: — «خفه شو! این یه شوخیه؟!»

تصویر تغییر کرد.

ویدیو.

اتاقی دیگر. شبیه همین.

مردی زانو زده. دست‌هایش بسته.

کسی—یا چیزی—خارج از کادر گفت:

«گناه: قتل از روی لذت.»

تیغه پایین آمد.

نه سریع. نه تمیز.

ماری جیغ کشید.

دستش را روی دهانش گذاشت، اما صدا از بین انگشت‌هایش نشت کرد.

صدا ادامه داد:

«همه‌ی شما مرتکب گناه کبیره شده‌اید.

نه از سر اجبار.

نه از سر بقا.

از سر انتخاب.»

ریچارد جلو رفت. — «اگر قراره بمیریم، حداقل بگو چرا کنار هم.»

مکث.

طولانی. حساب‌شده.

«زیرا هیچ‌کدام از شما تنها گناه نکرده‌اید.»

در کف اتاق، دریچه‌ای باز شد.

یک مکعب فلزی بالا آمد. رویش پنج شکاف.

کنارش یک جمله:

ONE MUST CONFESS.

ONE MUST BLEED.

سکوت.

بعد، جک خندید.

نه از دیوانگی. از شناخت.

— «اعتراف…»

سرش را بالا گرفت.

— «ما این کارو خوب بلدیم، نه؟»

ادوارد دندان قروچه رفت. — «دهنتو ببند.»

جک به او نزدیک شد. — «تو نه. بوی تو فرق داره. تو از اونایی بودی که… بعدش هم ادامه دادی.»

ادوارد یک قدم عقب رفت. — «تو چی؟ عدد سه یعنی چی؟»

جک خم شد، درست توی صورتش. — «یعنی سه بار… نگاه کردم.

و هر سه بار لذت بردم.»

ماری ناگهان گفت: — «من اعتراف می‌کنم.»

همه برگشتند.

صدایش آرام بود. خیلی آرام.

— «عدد یک… یعنی یه بار.

یه بار بچه رو ول کردم.

گریه می‌کرد.

دستگاه‌ها بوق می‌زدن.

من… رفتم سیگار بکشم.»

سَندی چشم‌هایش را بست. — «لعنتی…»

نمایشگر دوباره روشن شد.

«اعتراف پذیرفته شد.»

مکعب باز شد.

تیغه‌ای بیرون آمد. نه تیز—دندانه‌دار.

«انتخاب با شماست.»

ریچارد آرام گفت: — «سیستم عدالت نیست.

این انتقامه.»

جک لبخند زد. — «نه. این آینه‌ست.»

تیغه شروع به حرکت کرد.

و اتاق، با صدای فلز و استخوان، نفس کشید.تیغه متوقف شد.

نه از ترحم.

از محاسبه.

صدای سیستم دوباره پیچید؛ این‌بار نزدیک‌تر، انگار از داخل استخوان‌ها:

«مرحله‌ی اول کامل نشد.»

«اعتراف بدون اجماع، بی‌ارزش است.»

ماری هنوز زنده بود.

اما دست چپش دیگر نه.

از آرنج به پایین، فقط تکه‌ای گوشت له‌شده مانده بود که از آن خون، آرام و منظم، روی شیارهای کف می‌چکید. شیارها روشن شدند. قرمز. زنده.

ادوارد بالا آورد.

ریچارد پلک هم نزد.

سَندی آرام گفت: — «سیستم گرسنه‌ست.»

جک زانو زد کنار ماری.

نگاهش نه دلسوزی داشت، نه وحشت. فقط دقت.

— «گفتی یه بار…»

نگاهش کرد.

— «دروغ گفتی.»

ماری با دندان‌های به‌هم‌فشرده زمزمه کرد: — «خواهش می‌کنم…»

نمایشگر روشن شد.

عددها تغییر کردند.

جک: ۳ → ۲

ادوارد: ۹ → ۹

ریچارد: ۶ → ۶

سَندی: ۷ → ۷

ماری: ۱ → ۰

«دروغ شناسایی شد.»

کف اتاق باز شد.

نه یک تله.

یک دستگاه.

چیزی شبیه صندلی جراحی، اما بدون بند. بند لازم نداشت.

میدان مغناطیسی بدن را نگه می‌داشت.

ماری جیغ کشید.

جیغش نیمه‌راه قطع شد وقتی فک فلزی از بالا پایین آمد و دهانش را باز نگه داشت.

ریچارد جلو رفت. — «صبر کن.»

سیستم پاسخ داد: «عدالت بدون تماشا، ناقص است.»

بازوی مکانیکی وارد دهان ماری شد.

نه برای کشتن.

برای یادآوری.

تصاویر روی دیوارها پخش شدند.

بخش مراقبت‌های ویژه.

نوزاد.

بوق ممتد دستگاه.

و ماری—جوان‌تر—که پشتش را کرده بود.

صدای گریه.

قطع.

ادوارد فریاد زد: — «بس کن!»

سیستم: «او یک بار نبود.»

بازو حرکت کرد.

چیزی بیرون کشیده شد.

زبان.

نه یک‌باره.

سانتی‌متر به سانتی‌متر.

ماری تقلا می‌کرد، اما بدنش فرمان نمی‌برد. چشم‌هایش داشت از حدقه بیرون می‌زد.

جک آرام گفت: — «سه بار.»

— «عدد من کم شد چون راست گفتم.»

ریچارد زیر لب: — «و عددش صفر شد چون حقیقت تموم شد.»

زبان جدا شد.

دستگاه عقب رفت.

فک آزاد شد.

ماری افتاد روی زمین. زنده.

اما دیگر نمی‌توانست حرف بزند.

و این بدترین مجازات بود.

سکوت.

بعد صدای باز شدن در.

نه یکی—سه تا.

سه راهرو.

سه مسیر.

بالای هر کدام یک نماد دیجیتال:

فلش قرمز اعتراف

مکعب سیاه انکار

مکعب سفید قربانی

سیستم گفت: «هر مسیر، یک مرگ.»

«انتخاب کنید چه کسی… و چگونه.»

ادوارد عقب کشید. — «نه. این رأی‌گیری نیست.»

سَندی به عدد روی دستش نگاه کرد. — «هفت. یعنی هفت بار فکر کردم حقمه.»

ریچارد نگاهش کرد. — «حق چی؟»

سَندی لبخند زد.

اولین لبخند واقعی‌اش.

— «دیدن ترس.»

او به سمت مسیر مکعب سفید رفت. قربانی.

در بسته شد پشت سرش.

دیوار شفاف شد.

داخل، اتاقی خالی.

فقط یک آینه.

سَندی به آینه نزدیک شد.

سیستم: «گناه: تماشای مرگ بدون دخالت.»

آینه روشن شد.

تصاویر: تصادف. دعوا. سقوط.

سَندی همیشه همان‌جاست. نگاه می‌کند. فیلم می‌گیرد. نمی‌ایستد.

کف اتاقش شکاف برداشت.

میله‌ها بیرون آمدند.

نه تیز.

کند.

اول پا.

بعد ران.

بعد شکم.

میله‌ها بالا نمی‌آمدند—می‌چرخیدند.

گوشت را می‌پیچاندند، مثل پارچه‌ی خیس.

ادوارد جیغ می‌کشید.

ریچارد دندان روی هم می‌فشرد.

جک فقط نگاه می‌کرد.

سَندی فریاد نزد.

آخرین جمله‌اش، قبل از اینکه قفسه سینه‌اش باز شود:

— «ارزششو داشت…»

صدا قطع شد.

دیوار تیره شد.

عدد سَندی خاموش شد.

نمایشگر نوشت:

«مرحله‌ی دوم آغاز شد.»

جک نفس عمیق کشید. — «حالا سیستم فهمید ما چقدر می‌تونیم تحمل کنیم.»

ریچارد به دو نفر باقی‌مانده نگاه کرد. — «نه.»

— «حالا نوبت اینه بفهمیم… کی بعدیه.»

و عددها دوباره شروع به تغییر کردند.

تغییردروغ
۲۵
۱۸
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید