
شهر از همان اول با من دشمن بود. نه دشمنیِ آشکار؛ از آن دشمنیهایی که آرام مینشینند در استخوان آدم و سالها بعد خودش را به صورت خستگی، بیخوابی و نفرت از آینه نشان میدهند. خیابانها در شب مثل رگهای بیماری که تب کرده باشد میلرزیدند. چراغها زرد بودند، دیوارها نمکشیده، و آدمها انگار از پشت یک پردهٔ چرکگرفته به هم نگاه میکردند. من هم یکی از همان آدمها بودم؛ مردی که زندگیاش را با جوری از سکوت میگذراند که بیشتر شبیه پوسیدن بود تا زندهبودن.
لیلا، زنم، خانه را تمیز نگه میداشت. از آن زنهایی نبود که در خودشان سروصدا داشته باشند. آرام بود، اما آرامش او از جنس بیخبری نبود؛ از جنس صبر بود. گاهی حس میکردم این صبر دارد پوستش را نازک میکند. هر بار که از سر کار برمیگشتم، نگاهش یک لحظه بیش از حد طول میکشید. میپرسید: «باز هم دیر کردی؟»
من در حالی که کفشهایم را در میآوردم، میگفتم: «کار زیاد بود.»
و او، بیآنکه چیزی بگوید، فقط سر تکان میداد.
این سکوتها بین ما زیاد شده بود. آنقدر زیاد که دیگر حتی صدای قاشق در فنجان هم شبیه گفتوگو به نظر میرسید.
اولین بار مریم را کنار خیابان دیدم؛ جایی که در آن همهچیز بوی هوس، دود و فرسودگی میداد. زیر نور چراغی که هر چند ثانیه یکبار میلرزید، ایستاده بود و سیگار را با دو انگشت نگه داشته بود، انگار نه برای کشیدن، بلکه برای اینکه به خودش ثابت کند هنوز چیزی در دست دارد. راه رفتنش عجیب بود؛ نه شتاب داشت، نه مکثِ بیدلیل. قدمهایش نرم و حسابشده بود، مثل کسی که سالها یاد گرفته باشد چطور از نگاه دیگران عبور کند بیآنکه دیده شود. اما در همان حرکتِ کنترلشده، چیزی بود که آدم را وادار به نگاهکردن میکرد؛ نه زیباییِ ساده، بلکه نوعی بیقراریِ پنهان، مثل شعلهای که زیر خاکستر تکان بخورد و سینه های برجسته اش هر مردی را به دره تاریکی می انداخت
وقتی از کنارم رد شد، نگاهش برای یک لحظه روی صورتم ماند. چشمهایش تیره بود، نه از جنس سیاهیِ معمول، بلکه از آن تیرگیهایی که در عمقشان خستگی و تمسخر و شاید کمی ترس جمع شده باشد. ابروهایش نه نازک بودند و نه پر، اما در صورتش یک خطِ واضح میساختند، خطی که به چهرهاش حالتِ هوشیار و تند میداد. لبهایش بیحالت نبودند؛ همیشه انگار چیزی را نگفته نگه داشته بودند. من همانجا فهمیدم که این زن، اگر حرف بزند، کلماتش از دهانش نمیآیند؛ از زخمهایش میآیند.
همان شب، بیاختیار دنبالش رفتم. نه از روی شجاعت، بیشتر از روی یک ولعِ مبهم که هنوز نامی نداشت. او در گوشهای ایستاد و بدون اینکه برگردد گفت: «دنبالم میآیی؟»
خشکم زد. گفتم: «نمیدانم.»
خندید. خندهاش کوتاه بود، تلخ، و به طرز عجیبی مهربان. «معمولاً آدمها وقتی دنبال چیزیاند، اول انکارش میکنند.»
گفتم: «تو همیشه اینقدر مستقیم حرف میزنی؟»
سیگار را خاموش کرد و بالاخره برگشت. صورتش زیر نور خیابان، هم خسته بود هم زنده؛ مثل کسی که بارها مرده و هنوز از جسدش ردِ نفس مانده باشد. گفت: «فقط وقتی میخواهم پول بگیرم نه. آن وقتها دروغ هم میگویم.»
نمیدانم چرا همان جمله مرا تا مغز استخوان لرزاند. شاید چون دروغ، از آن شب به بعد، دیگر بین ما چیز غریبی نبود. من هم به لیلا دروغ میگفتم. به خودم هم. و مریم هم به همهچیز جز دروغ شبیه بود: به زنی که در لبهٔ تیغ زندگی میکند و میداند اگر پا کج بگذارد، سقوط فقط یک متر نیست، یک عمر است.
چند شب بعد، وقتی باران میآمد و خیابان بوی آسفالتِ خیس و سیگار میداد، او مرا به اتاقی برد که بیشتر به یک پناهگاه فرسوده میمانست. در را که بست، ناگهان صداهای بیرون دور شد؛ انگار شهر را با یک مشت کثیف از پشت شیشه هل داده باشند. اتاق کوچک بود. دیوارها رنگی مرده داشتند، تختی باریک در گوشه افتاده بود، و کنار پنجره یک میز چوبی با دو لیوان خالی. نور چراغ زرد، خطوط صورت مریم را نرمتر و درعینحال غمگینتر میکرد. او پالتویش را درآورد، آهسته روی صندلی انداخت و گفت: «اینجا خوشآمد ندارد، ولی دروغ هم نمیگوید.»
من ایستاده بودم، دستم را در جیب فرو کرده، مثل کسی که هنوز مطمئن نیست وارد چه چیزی شده. گفتم: «همیشه اینجا میآیی؟»
گفت: «وقتی که حوصلهٔ مردم را ندارم.»
گفتم: «و من؟»
نگاهم کرد. «تو هنوز شبیه آدمهایی هستی که فکر میکنند انتخاب کردهاند.»
این جمله را که گفت، لبخند کمرنگی زد و به سمت پنجره رفت. از پشت شیشه، قطرههای باران مثل رشتههای شکسته پایین میآمدند. او ایستاد و با دو انگشت گوشهٔ پرده را کنار زد. شانههایش بالا و پایین میرفت؛ نه از ترس، از خستگی. بعد، بیآنکه برگردد، گفت: «نزدیک بیا. اینقدر دور نایست. دور ایستادن برای قضاوت خوب است، نه برای زندگی.»
نزدیک رفتم. نه آنقدر که لمسش کنم، فقط به اندازهای که بوی عطر بدنش، بوی بارانِ خیابان، و بوی چیزی شبیه تنهاییِ گرم به من برسد. مریم برگشت. حالا فاصلهٔ میان ما به باریکی یک نفس شده بود. نگاهش روی صورتم مکث کرد؛ مکثی که از هر لمس واقعی سنگینتر بود. گفت: «چرا دنبال من آمدی؟»
گفتم: «نمیدانم.»
گفت: «دروغ نگو.»
سکوت کردم.
او آهسته گفت: «چون در خانهات کسی هست که هنوز تو را میبیند، و این آدمها از همه خطرناکترند. آدم را مجبور میکنند خودت را به یاد بیاوری.»
اسم لیلا که آمد، چیزی در من فشرده شد. گفتم: «تو از کجا میدانی؟»
گفت: «از نگاهت. مردها وقتی از خانههایشان فرار میکنند، چیزی در چشمهایشان جا میماند. مثل کلیدی که هنوز در قفل نچرخیده.»
بعد یک قدم نزدیکتر آمد. نه با عجله، نه با نمایش؛ با اطمینانِ زنی که میداند بدنِ آدمها قبل از عقلشان تصمیم میگیرد. دستش را روی سینهام گذاشت، فقط برای لحظهای، و من حس کردم تمام سالهای خستگیام زیر آن لمسِ کوتاه جمع شد. گفت: «تو دنبال فراموشی نیستی.»
پرسیدم: «پس دنبال چهام؟»
گفت: «این را باید خودت بفهمی. من فقط میتوانم در را باز کنم.»
اتاق گرمتر شده بود یا شاید بدن من داشت تب میکرد. روی تخت نشست، پایش را روی پای دیگر انداخت و آنطور که سیگارش را روشن میکرد، گفت: «مردها معمولاً فکر میکنند خیانت از سر هوس است. نیست. بیشتر وقتها از سرِ ضعف است. از سرِ اینکه نمیتوانند در زندگیِ خودشان بمانند.»
گفتم: «و زنها؟»
نگاه تیزی به من انداخت. «زنها هم. فقط زودتر یاد میگیرند هزینهاش را خودشان بدهند.»
آن شب، چیزهایی بین ما اتفاق افتاد که لازم نیست با کلماتِ عریان گفته شود. کافی است بگویم نزدیک شدیم، آنقدر نزدیک که تنهاییمان به هم بخورد و هر دو بفهمیم این نزدیکی نه رستگاری است، نه عشق. بیشتر شبیه افتادن است؛ افتادن در آغوش چیزی که خوب میدانی نجاتت نمیدهد، فقط سقوط را گرمتر میکند.
وقتی از اتاق بیرون آمدم، باران هنوز میآمد. خیابان خیس بود و نور چراغها روی آسفالت مثل لکههای زردِ چرک میلرزید. حس میکردم چیزی در من شکسته، اما صدایی نشنیدهام. به خانه که رسیدم، لیلا بیدار بود. کنار پنجره ایستاده بود. برگشت و فقط گفت: «دیر کردی.»
گفتم: «راه بندان بود.»
لبخند نزد. فقط گفت: «تو دیگر حتی برای دروغ گفتن هم زحمت نمیکشی.»
همانجا فهمیدم که همهچیز از قبل تمام شده بود. مریم فقط آخرین فشار انگشت بر زخم بود. زخم، خیلی پیشتر، در خودِ من شکل گرفته بود.
صبح، لیلا نبود. تخت مرتب بود. فنجانش در آشپزخانه مانده بود. روی میز فقط یک یادداشت کوتاه بود: «من از مردی که انتخابش کرده باشم، بیشتر از خیانت میترسم.»
کاغذ را چند بار خواندم، اما معنا از آن نشت نمیکرد؛ مثل خون از پارچهٔ سفید. رفتم بیرون. به خیابان، به چراغ زرد، به همان گوشهای که مریم همیشه میایستاد. اما او نبود. فقط دیوار خیس مانده بود و سیگاری خاموش زیر پا له شده بود.
آنوقت فهمیدم هر دو زن از من رفتهاند؛ یکی با سکوت، یکی با تاریکی. و من مانده بودم با اتاقی خالی، شهری بیرحم، و مردی که هرچه بیشتر به خودش نگاه میکرد، کمتر میفهمید کدام لحظه از زندگیاش را به تباهی فروخته است.
آینهٔ راهرو را نگاه کردم. صورتم رنگ نداشت. چشمهایم انگار از کسی دیگر بود. لبهایم خشک بود و دستهایم میلرزید.
خواستم چیزی بگویم، اما فقط مهِ نفس خودم روی شیشه نشست.
و آنجا، در آن صبحِ بیرنگ، فهمیدم بعضی آدمها نه با مرگ، که با میلِ مداوم به سقوط زندگی میکنند.
من یکی از همانها بودم.