
در روزگاری که نامش از یادها نرفته بود و خاکش هنوز بوی آتش نخستین میداد، سرزمینی بود به نام شرمین؛ دیاری گسترده میان کوههای دندانتیز و دشتهای مهگرفته، جایی که رودها چون نقره در تاریکی میلغزیدند و جنگلها آنقدر کهن بودند که درختانشان به زبان انسان سخن نمیگفتند، بلکه با خشخش برگها و نالهٔ شاخهها، خاطرهٔ روزگارهای فراموششده را زمزمه میکردند. در شمال شرمین، قلههایی سیاه و بلند همچون نیزههای فرورفته در سینهٔ آسمان سر برآورده بودند؛ و در جنوب، باتلاقهایی پهن میشدند که شبها چراغهای سبز و لرزان بر سطحشان میرقصید و رهگذران نادان را به کام مرگ میخواند. اما هولناکتر از همه، نه کوه بود و نه باتلاق، بلکه ارواحی بودند که در شیارهای شب خانه داشتند؛ سایههایی بیچهره، زادهٔ اندوههای کهن، جنگهای ناتمام، و سوگهای مدفون زیر خاک. آنان را مردم شرمین «بیصداها» مینامیدند، زیرا پیش از آنکه دیده شوند، سرمایشان به جان میافتاد و پیش از آنکه لمس کنند، امید را میمکیدند.
در دهکدهای دورافتاده در حاشیهٔ جنگلهای شرمین، جایی که خانهها با چوب تیره و سقفهای شیبدار ساخته شده بود و دود از اجاقها چون رشتههایی نحیف به آسمان میرفت، شبی فرارسید که هیچکس هرگز آن را از یاد نبرد. آن شب باد نمیوزید. حتی سگها زوزه نمیکشیدند. گویی خود جهان، نفس را در سینه حبس کرده بود. در میانهٔ میدان کوچک دهکده، زیر نور لرزان ماه، تخممرغی بسیار بزرگ قرار داشت؛ نه چون تخم پرندگان عادی، بلکه به اندازهٔ یک سنگچین، سپید و درخشان با رگههایی طلایی که در پوستش همچون رگهای خورشید میدرخشیدند. پیران دهکده گفته بودند از دل خاک سرد برآمده است، بیآنکه کسی بگذارد یا ببیند. زنان آن را نشانهای شوم دانسته بودند، مردان خواسته بودند بشکنندش، اما هر کس نزدیک میشد، دچار خوابی سنگین یا لرزانی بیدلیل میگشت و دستش میلرزید.
تا سپیدهدم، تخم خاموش ماند. و آنگاه، با نخستین نور خاکستری صبح، پوستهاش لرزید.
لرزش نخست نرم بود، چون تپش قلبی در دوردست. سپس ترک باریکی بر سطح آن افتاد، بعد ترک دیگر، و ناگهان صدایی برخاست: صدایی خشک و روشن، چون شکستن یخ در زمستانی طولانی. مردم از خانهها بیرون ریختند. مادران کودکان را پشت سر خود پنهان کردند. پیرترین مرد دهکده میخ آهنیاش را بالا برد، هرچند در دل میدانست که شرمین از جنس دعاهای معمول نیست.
پوستهٔ تخم باز شد.
از میان بخار سپید و نور طلایی، پسری بیرون آمد؛ نه نوزادی ناتوان، بلکه کودکی با چشمانی تیره و براق که گویی پیش از تولد، سالها به جهان نگریسته بود. موهایش سیاه و نرم بود، و بر پیشانیاش نشانی باریک و سرخ دیده میشد، مانند خطی که با آتش بر برف کشیده باشند. او نخستین نفسش را چنان عمیق کشید که شمعهای دهکده لرزیدند. نامش را ابالیس گذاشتند؛ نامی که هیچکس نمیدانست از کجا آمده، اما وقتی آن را بر زبان آوردند، انگار در دل خودشان هم از پیش آشنا بوده است.
ابالیس در میان انسانها بزرگ شد، اما هرگز چون آنان نبود. کودکان دیگر میدویدند و میخندیدند؛ او در سکوت به آسمان نگاه میکرد، به پرواز کلاغها، به حرکت ابرها، به ریشههای درختانی که زیر خاک میپیچیدند. هر شب خوابهایی میدید که در آن ارواحِ بیصدا از میان درها عبور میکردند و در گوشش نامهایی میگفتند که پیش از بیداری فراموش میشد، اما در جانش میماند. پیرزن علففروشی که تنها کسی بود که از او نمیترسید، روزی به ابالیس گفت: «تو از خاک این سرزمین نیستی، اما برای همین به اینجا آمدهای. بعضیها با شمشیر زاده میشوند، بعضیها با نفرین، و بعضیها... با سرنوشت.»
سالها گذشت. ابالیس قد کشید، و با قد کشیدنش، سایهاش نیز بلندتر شد؛ اما نه از نور خورشید، بلکه از چیزی درون او که هنوز شکل نگرفته بود. در شانزدهسالگی، وقتی نخستین برف زمستان بر شرمین نشست، ارواح به دهکده حمله کردند. نه با فریاد، نه با پا، بلکه با لغزش از میان مه؛ چهرههایی محو، دستهایی سرد، و چشمانی چون دو چالهٔ تهی. شومترینشان، روحی بود با ردایی از دود و تاجی از استخوان شکسته که نامش در افسانهها مَرهانِ خاموش آمده بود؛ فرمانروای ارواح گرسنه. او آمده بود تا جانهای دهکده را ببلعد و از اندوهشان دروازهای به تاریکی عمیقتر بگشاید.
مردم گریختند. مردان درها را بستند. زنان گریه کردند. اما ابالیس، که تا آن لحظه گمان میکرد تنها با کابوسها سر و کار دارد، ناگهان در میان میدان دهکده ایستاد و دید که ارواح به سوی خانهها میخزند. ترس در قلبش کوبید، اما چیزی درون او بیدار شد؛ همان چیزی که از روز شکستن تخممرغ در وجودش خاموش نمانده بود.
از پشت انبار قدیمی، شمشیری بیرون کشید که سالها پیش در خاک پنهان شده بود؛ تیغهای بلند با دستهای از چوب سیاه و حلقههایی از نقرهٔ کدر. هیچکس نمیدانست آن شمشیر از کجا آمده است، اما وقتی ابالیس آن را در دست گرفت، رگههای طلایی بر لبهاش روشن شد، گویی شمشیر او را شناخته بود.
او نخستین ضربه را به روحی زد که از دیوار گذشت. تیغهاش، برخلاف فولاد معمول، از میان مهِ سیاه عبور کرد و نوری سفید از آن جهید. روح جیغی نداشت، اما دهکده از سرمایی ناگهانی لرزید و آن سایه فروپاشید. ابالیس فهمید که این جنگ، جنگ با جسم نیست؛ جنگ با ترس است، با غم، با فراموشی.
نبرد سه شب و سه روز ادامه یافت. ارواح از جنگلها سرازیر شدند، از باتلاقها برخاستند، از زیر سنگها بیرون خزیدند. ابالیس در میان آنها میجنگید، با زخمهایی که بر تنش مینشست و با هر زخم، چیزی در او روشنتر میشد. او آموخت که باید گوش دهد؛ گوش به زمزمههای باد، به لرزش خاک، به فریاد خاموش مردگان. آنگاه دریافت که ارواح را نمیتوان تنها کشت؛ باید نامشان را شناخت، سوگشان را شنید، و زنجیر اندوهشان را گسست.
در شب سوم، هنگامی که ماه چون تیغهای نقرهای بر فراز شرمین ایستاده بود، ابالیس با مرهانِ خاموش روبهرو شد. روحِ فرمانروا از او بلندتر بود، و از شانههایش دود سیاه میریخت. صدایش، اگر صدایی میداشت، میتوانست سنگها را بشکند. اما ابالیس بیهراس، شمشیر را بالا برد و گفت: «تو از فراموشی زاده شدی، اما من از بیداری.»
مرهان به سوی او یورش برد، و آسمان تار شد. اما ابالیس نه با زور بازو، که با روشنایی درونش ضربه زد؛ با تمام نامهایی که در خواب شنیده بود، با تمام اشکهایی که مردم شرمین ریخته بودند، با تمام امیدهای کوچک و خاموشی که هنوز در خانهها زنده مانده بود. شمشیرش در سینهٔ تاریکی فرو رفت و نوری طلایی چون سپیدهای تازه شکفت.
مرهان فریادی بیصدا کشید و در هزار تکهٔ مه فروپاشید.
صبح که رسید، برف دیگر سرد نبود. مردم دهکده از خانهها بیرون آمدند و دیدند که میدان کوچک، دیگر به گورستان اندوه نمیماند. باد برگشته بود. کلاغها بر شاخهها نشستند. و ابالیس، پسری که از تخممرغی عظیم زاده شده بود، در آستانهٔ راهی ایستاد که از شرمین آغاز میشد و به سرزمینهای ناشناختهٔ تاریکی میرسید؛ راهی که میدانست پایانش هنوز نوشته نشده است.
و چنین بود که افسانهٔ او آغاز شد: افسانهٔ پسری که از پوستهٔ نور بیرون آمد تا با سایههای جهان بجنگد، و شرمین، سرزمینِ ارواح و بادهای کهن، نامش را برای همیشه در حافظهٔ کوهها و جنگلها نگه داشت.