ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
Ards
Ards
خواندن ۴ دقیقه·۲۲ روز پیش

انگل (بخش چهارم)

خاطرات بلعنده

سکوت سنگین حکمفرما شده بود، اما این سکوت، آرامش‌بخش نبود؛ بلکه فضایی خفقان‌آور بود که منتظر انفجاری دوباره بود. ورونیکا، خیره به کف اتاق که تصویر متحرک آلبرت در آن می‌رقصید، احساس کرد تمام ستون‌های روانی‌اش در حال فرو ریختن است. ذهنش به هزاران تکه شکسته تقسیم شده بود، هر تکه تصویری از گذشته‌ی تلخش را فریاد می‌زد.

ناگهان، اتاق شروع به محو شدن کرد. نور فلورسنت قرمز رنگ، جای خود را به نوری گرم و آشنا داد. بوی فلز و برف جای خود را به عطر گل‌های شمعدانی داد. او دیگر در ایستگاه نوردیک-۷ نبود. او در باغ خانه‌ی قدیمی‌شان بود. تابستان بود و خورشید روی پوستش می‌درخشید. صدای خنده کودکی در هوا پیچیده بود.

"ورونیکا! بیا اینجا!" صدای مادرش او را از رویا بیرون کشید. او به سمت صدا دوید. مادرش را دید که کنار تخت کوچکی ایستاده بود؛ تختی که خواهر کوچکترش، لیلی، در آن خوابیده بود. لیلی همیشه بیمار بود. همان مریضی ریوی که هیچ‌گاه درمان نشد.

ورونیکا به یاد آورد. آن روز، او ۱۰ ساله بود و لیلی ۸ ساله. همان روزی که قرار بود برای اولین بار لیلی را به بیمارستان تخصصی در شهر ببرند. روزی که دکتر گفته بود شاید آخرین شانسش باشد. اما باران شدیدی باریده بود. راه ارتباطی قطع شده بود. مادرش، با ناامیدی تمام، سعی داشت با راه‌های مختلف ارتباط برقرار کند، اما هیچ‌کس جوابگو نبود.

ورونیکا، در آشپزخانه، زیر نور چراغ، به نقاشی‌های لیلی که روی میز پخش بود، خیره شده بود. نقاشی‌هایی از خورشید، رنگین‌کمان و پروانه‌های شاد. نقاشی‌هایی که هیچ شباهتی به واقعیت بیمارگونه‌ی لیلی نداشت. او ناگهان حس کرد یک قدرت عجیب در درونش بیدار می‌شود. قدرتی که حس می‌کرد می‌تواند همه چیز را تغییر دهد.

"من می‌تونم کمک کنم،" زیر لب زمزمه کرد. او شروع به کشیدن نقاشی‌ای کرد. نقاشی‌ای از دست‌های بزرگ و قوی که لیلی را در آغوش گرفته بودند و او را به سوی آسمان می‌بردند. نقاشی‌ای از خورشیدی که گرمای شفابخش داشت.

وقتی نقاشی تمام شد، آن را به مادرش داد. "مامان، من اینو کشیدم. این می‌تونه لیلی رو خوب کنه."

مادرش با چشمانی اشکبار به نقاشی نگاه کرد. "عزیزم، این فقط یه نقاشیه."

"نه! این یه قول از طرف منه! من قول می‌دم لیلی خوب بشه!" ورونیکا با تمام وجودش این را باور داشت. او فکر می‌کرد هنرش، نیت پاکش، می‌تواند معجزه کند.

اما معجزه رخ نداد. همان شب، لیلی در خواب آرامید. آرامشی مرگبار.

***

ورونیکا به خود آمد. دیگر در باغ نبود. نور قرمز وحشتناک ایستگاه او را احاطه کرده بود. تصویر آلبرت هنوز روی زمین می‌درخشید، اما دیگر لبخند نمی‌زد؛ چشمانش پر از اندوه بود.

"ناممکن..." ورونیکا نجوا کرد. "من... من همیشه فکر می‌کردم اگه اون روز... اگه اون نقاشی رو نمی‌کشیدم... اگه مادرم رو مجبور نمی‌کردم منتظر بمونه... شاید..."

او به دستانش نگاه کرد. همان دست‌هایی که زمانی فکر می‌کردند قدرت شفابخشی دارند. حالا حس می‌کردند آلوده به گناهند. او در کودکی، با نیت خیر، باعث مرگ خواهرش شده بود. یا حداقل، این باوری بود که در ذهنش ریشه دوانده بود.

"اون قدرت... اون فقط یه توهم بود،" با صدایی لرزان گفت. "یه توهم بچگانه. من هیچ وقت نتونستم کسی رو نجات بدم. حتی خودم رو."

دوربین امنیتی، که هنوز تصویر راهروی خالی را نشان می‌داد، ناگهان لرزید. اما این بار، لرزش از بیرون نبود. انگار خود تصویر داشت در هم می‌شکست. و در میان شکاف‌های تصویر، سایه‌های تیره‌تری شروع به نمایان شدن کردند. سایه‌هایی که شبیه دست بودند، انگار که می‌خواستند تصویر را از هم بدرند.

جولیان، که شاهد تغییر حال ورونیکا بود، به سمت او رفت. "ورونیکا؟ حالت خوبه؟"

ورونیکا به او نگاه نکرد. چشمانش خالی از هرگونه احساسی بود. "هیچ وقت نتونستم نجاتش بدم، جولیان. هیچ وقت."

او به سمت قفسه داروها رفت. دست‌هایش بی‌هدف روی قفسه‌ها می‌لغزید. "ولی الان... الان می‌تونم. می‌تونم یه بار برای همیشه این کابوس رو تموم کنم."

فردریک و توماس به او خیره شده بودند. حس می‌کردند چه در ذهن ورونیکا می‌گذرد.

"ورونیکا، نه!" جولیان فریاد زد، اما دیر شده بود.

ورونیکا داروی خواب‌آور قوی را برداشت. نگاهش به تصویری روی زمین افتاد که حالا دیگر فقط آلبرت نبود؛ چهره‌های دیگری هم در آن نمایان شده بودند. چهره‌هایی که آشنا به نظر می‌رسیدند. چهره‌هایی که انگار از خاطرات او بیرون آمده بودند.

"شاید... شاید این تنها راه باشه،" ورونیکا در حالی که سرنگ را آماده می‌کرد، زیر لب گفت. "این تنها راهیه که دیگه هیچ‌وقت... هیچ وقت نتونم کسی رو ناامید کنم."

پس از لحظه‌ای تردید، سوزن را با حرکتی قاطع وارد رگش کرد. چشمانش را بست. آخرین چیزی که حس کرد، سرمایی بود که نه از بیرون، که از درون وجودش شروع به فراگیر شدن می‌کرد. و در حالی که تصویر چهره‌های در هم شکسته در ذهنش می‌چرخید، به آرامی در تاریکی فرو رفت.

صدای وزوز، که لحظه‌ای قطع شده بود، دوباره شروع شد. این بار بلندتر، آزاردهنده‌تر. انگار که با مرگ ورونیکا، دریچه‌ی تاریکی، بازتر شده بود. تصویری که روی زمین می‌درخشید، حالا شش نفر را نشان می‌داد. یکی از آن‌ها، ورونیکا بود، با چشمان بسته و چهره‌ای آرام. و در کنارش، سایه‌های تیره‌تر، آماده‌ی بلعیدن بازماندگان بودند.

تصویرشروع
۲۹
۵
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید