ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
Ards
Ards
خواندن ۳ دقیقه·۲۴ روز پیش

انگل(بخش سوم)

صدای وزوز، دیگر تنها یک صدا نبود؛ تبدیل به فرکانسی شده بود که گویی مستقیماً درون جمجمه‌شان می‌پیچید، امواجی که نظم افکارشان را بر هم می‌زد. جولیان احساس کرد لبه‌های واقعیت در حال محو شدن است. "این دیگه فقط ترس نیست،" زمزمه کرد، صدایش در میان وزوز گم شد. "این یه جور... حمله به عقله."

توماس، با چشمانی وحشت‌زده به صفحه نمایشگر خیره شده بود. سایه‌ها در تصویر دوربین، دیگر فقط تاریکی نبودند؛ اشکالی مبهم داشتند که انگار از درون خودشان نور ضعیفی ساطع می‌کردند. "اونا... اونا شبیه انعکاسن،" گفت. "انگار دارن دنیای ما رو از یه جای دیگه نشون می‌دن. یه جای... کج."

فردریک، که تا آن لحظه سعی در حفظ ظاهر مردانه خود داشت، ناگهان به سمت قفسه ابزارها رفت و پتک سنگینی را برداشت. "اگه قراره این لعنتی‌ها دیوونه‌مون کنن، بهتره اول یه بلایی سرشون بیارم!"

"فردریک، صبر کن!" ورونیکا فریاد زد. "این کار رو درست نمی‌کنه. ما باید بفهمیم چی داره اتفاق می‌افته. این فقط یه توهمه، یه جنون جمعی که داره ما رو از پا درمیاره."

"جنون؟!" فردریک پتک را به زمین کوبید. "پس چرا آلبرت رفت بیرون؟ چرا سیگنال‌ها قطع شد؟ اینا همه‌ش توهمه؟ پس چرا من حس می‌کنم دیوارها دارن بهم نزدیک می‌شن؟" او به دیوارهای فلزی ایستگاه اشاره کرد. "اینا دیگه فقط فلز نیستن. حس می‌کنم دارن نفس می‌کشن!"

جولیان، در حالی که سعی می‌کرد چشم از سایه‌های رقصان روی مانیتور برندارد، به حرف‌های فردریک فکر کرد. آیا این پدیده‌ها صرفاً حاصل انزوای شدید و تاثیرات روانی بود، یا حقیقتی هولناک‌تر در پس پرده وجود داشت؟ آیا این ایستگاه، این نقطه فراموش شده در میان یخ، صرفاً مکانی برای تحقیق نبود، بلکه دروازه‌ای بود به جایی دیگر؟ جایی که قوانین فیزیک معنایی نداشت.

"شاید... شاید این تلاشی برای ارتباط باشه،" جولیان به آرامی گفت. "شاید ما داریم یه جور 'فرکانس' دیگه رو دریافت می‌کنیم. یه واقعیتی که همیشه وجود داشته، ولی ما چون در دنیای خودمون غرق بودیم، صداش رو نمی‌شنیدیم."

توماس با ناباوری گفت: "یعنی... اون موجودات... یا هرچی که هستن... دارن سعی می‌کنن با ما حرف بزنن؟ از طریق افکارمون؟ از طریق ترس‌هامون؟"

ورونیکا، با صورتی رنگ پریده، سرش را تکان داد. "ترس همیشه یه اهرم قدرتمنده. اگه اون‌ها بتونن از ترس‌های ما استفاده کنن، می‌تونن ما رو به هر سمتی که می‌خوان هدایت کنن. می‌تونن واقعیتی رو بهمون تحمیل کنن که فقط توی ذهن ما وجود داره."

ناگهان، صدای وزوز قطع شد. سکوت مطلق حکمفرما شد. حتی صدای باد هم شنیده نمی‌شد. جولیان به صفحه نمایش خیره شد. سایه‌ها ناپدید شده بودند. دوربین حالا راهروی خالی را نشان می‌داد. اما چیزی تغییر کرده بود. حس می‌کرد هوای داخل ایستگاه سنگین‌تر شده است. گویی فضا، حجمی بیشتر پیدا کرده بود.

"اونا رفتن؟" فردریک با احتیاط پرسید و پتک را پایین آورد.

"نمی‌دونم،" جولیان گفت. "ولی حس می‌کنم... حس می‌کنم یه چیزی عوض شده."

ورونیکا به آرامی گفت: "شاید... شاید این هم بخشی از بازی باشه. شاید دارن بهمون استراحت می‌دن تا بیشتر توی افکار خودمون غرق بشیم. تا وقتی که دیگه حتی نمی‌دونیم چی واقعیته و چی نیست."

در همین لحظه، توماس فریاد کشید. "کف! کف اتاق داره... داره تغییر می‌کنه!"

همه برگشتند. سطح فلزی کف اتاق، انگار که مایع شده باشد، شروع به موج برداشتن کرده بود. الگوهای هندسی پیچیده‌ای در آن ظاهر می‌شدند، شبیه به طرح‌هایی که در کریستال‌های یخ پیدا شده بود. و در مرکز این امواج، تصویری شروع به شکل‌گیری کرد؛ تصویری از چهره‌ی آلبرت، که با لبخندی وهم‌آور به آن‌ها خیره شده بود. نه لبخندی عادی، بلکه لبخندی که انگار تمام درد و وحشت دنیا در آن جمع شده بود.

جولیان احساس کرد تمام افکارهایش یخ بست. این دیگر هیچ ربطی به ایزولاسیون یا اختلال روانی نداشت. این واقعی بود. واقعیتی هولناک که از دل ذهنشان، از دل تاریکی‌های وجودشان، سر برآورده بود. شاید آن‌ها در ایستگاه ایزوله نشده بودند؛ بلکه در درون خودشان، در هزارتوی ذهنشان، زندانی شده بودند. و حالا، دیوارها داشتند فرو می‌ریختند.

اختلال روانی
۲۸
۴
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید