ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
Ards
Ards
خواندن ۵ دقیقه·۵ روز پیش

بیداری آینه ها

از وقتی بارانِ اول بارید، هیچ‌کس نفهمید باید از چه چیزی بیشتر بترسد: از شیشه‌هایی که بخار می‌گرفتند، یا از آن کودکانی که پشتشان پیدا می‌شد.

همه‌چیز از یک عصر خاکستری شروع شد؛ از آن عصرهایی که آسمان نه روشن است نه تاریک، فقط مثل چهره‌ی بیماری که تب کرده باشد، کدر و بی‌رنگ. در محله‌ی ما، آینه‌ها همیشه بیشتر از آدم‌ها دیده می‌شدند. در راهروهای باریک، بالای روشویی‌ها، پشت درِ کمدهای قدیمی، و روی دیوار خانه‌هایی که با گچ ترک‌خورده پوشیده شده بودند، آینه‌ها مثل چشم‌هایی ساکت آویزان بودند. هیچ‌کس به آن‌ها فکر نمی‌کرد، تا شب طوفان.

باد از پشت کوه آمد، چنان زوزه‌کشان که پنجره‌ها می‌لرزیدند و درز درها ناله می‌کرد. بعد باران شروع شد؛ بارانی سنگین، تند، و عجیباً بی‌بو. مادرم گفت در و پنجره را ببندم. پدرم، که همیشه اخبار را با اخم گوش می‌داد، زیر لب گفت: «بازم یه چیز مسخره‌ی دیگه‌ست.» اما همان شب، درست ساعت دو و سیزده دقیقه، من برای آب خوردن از تخت بیرون آمدم و در راهرو، اول صدای گریه را شنیدم.

صدا از آشپزخانه می‌آمد. خیلی آرام، مثل ناله‌ی کسی که دارد از دور خفه می‌شود. چراغ را روشن نکردم. فقط ایستادم. بعد نگاه کردم به آینه‌ی باریک کنار درِ ورودی.

آن‌جا بودند.

سه کودک، خیس، رنگ‌پریده، با موهایی چسبیده به پیشانی، پشت شیشه ایستاده بودند. نه در خانه، نه بیرونِ خانه؛ جایی میان آن دو، در سطح صاف و سردِ آینه. انگار از پشت دیوارِ دیگری نگاهم می‌کردند. یکی‌شان خیلی کوچک بود، شاید شش‌ساله. دیگری دختربچه‌ای با لباس مدرسه. سومی پسرکی بود با لبخند نازک و نامعمول، مثل اینکه چیزی را بهتر از من می‌دانست.

چشم‌هایشان باز بود. نه بزرگ، نه ترسیده؛ فقط منتظر.

من عقب رفتم، پایم به جاکفشی خورد و صدا در خانه ترکید. در همان لحظه تصویرشان تکان خورد. نه مثل انعکاس، مثل کسی که بخواهد نزدیک‌تر شود.

صبح که بیدار شدم، به خودم گفتم خواب بوده. دروغی راحت و آشنا. ولی مادرم از آشپزخانه با فریاد صدایم زد. وقتی رفتم، دیدم او جلوی کابینت ایستاده و به آینه‌ی گرد بالای سینک خیره شده. صورتش سفید شده بود.

گفت: «پدرت رو دیدی؟»

گفتم: «توی اتاقش نیست؟»

گفت: «نه. از نیم ساعت پیش ناپیداست.»

ما خانه را گشتیم. زیر تخت، پشت پرده‌ها، حتی انباریِ نمور زیر پله را. پدرم نبود. فقط یک لکه‌ی آبِ سرد روی کفِ راهرو مانده بود، درست مقابل آینه‌ی ورودی.

ظهر، اولین ناپدیدشدنِ محله اعلام شد: دختر نانوا. بعد پسرِ معلم ریاضی. بعد پیرزنِ خانه‌ی شماره‌ی چهارده. همه‌ی آن‌ها یک نقطه‌ی مشترک داشتند: قبل از ناپدید شدن، پشت آینه چیزی را دیده بودند. چیزی که هیچ‌کس دیگری ندیده بود.

مردم اول وحشت‌زده شدند، بعد خشمگین، بعد خسته. وقتی پلیس آمد، خودش هم در آینه‌ی ساختمان شهرداری چیزی دید و دیگر هیچ‌کس او را درست به خاطر نیاورد. شهر کم‌کم به سکوتی افتاد که از مرگ هم سنگین‌تر بود.

و آینه‌ها… آینه‌ها عوض شدند.

صبح روز سوم، در آینه‌ی حمام، دخترک خیس را دیدم که این بار لبخند می‌زد. روی شیشه نوشته بود، با انگشتی که انگار از آب ساخته شده بود: «ما راه برگشت را پیدا کردیم.»

مادرم که پشت سرم ایستاده بود، نفسش را حبس کرد.

گفتم: «چی نوشته؟»

جواب نداد.

برگشتم.

مادرم مستقیم به آینه نگاه می‌کرد. اما آن‌چه در آینه بود، او نبود.

اولین تفاوت را از چشم‌هایش فهمیدم. چشم‌هایی که باید خسته و قرمز می‌بودند، حالا صاف و براق بودند، مثل شیشه‌ی خیس. لب‌هایش کمی باز شد. صدایش اما از گلوی خودش بیرون نیامد. خیلی آرام، با لحن یکی از کودکان، گفت: «نگاه نکن. اگه یکی از ما رو ببینی، یکی از خودت رو از دست می‌دی.»

بعد دستش را بالا آورد و روی سطح آینه کوبید. آینه ترک برداشت.

ما دیگر هیچ آینه‌ای را سالم نگه نداشتیم. همه را با پتو پوشاندیم، با روزنامه چسباندیم، شکستیم. ولی دیر شده بود. انعکاس، دیگر فقط روی شیشه نبود. در قاب عکس‌ها پیدا می‌شد، در آب سینک، در شیشه‌ی تلویزیونِ خاموش، حتی در مردمک چشم‌های همدیگر. هرجا سطحی بود، آن‌ها بودند؛ کودکانی که کم‌کم تعدادشان بیشتر می‌شد. هر بار یکی از اهالی محله ناپدید می‌شد، یکی دیگر از آن بچه‌ها اضافه می‌شد.

سه روز بعد، برادرم هم رفت.

او را در حیاط پیدا کردم، ایستاده مقابل شیشه‌ی درِ پشتی. انگار کسی او را صدا زده بود. صدایم زدم، جواب نداد. فقط با دقت به چیزی پشت شیشه نگاه می‌کرد. رفتم نزدیک. در شیشه، کودکی را دیدم که خیلی شبیه خودش بود، اما نه دقیقاً. شبیه نسخه‌ای ناتمام، با صورتی که هنوز کاملاً شکل نگرفته بود. برادرم گفت: «می‌گه مادر اونجاست.»

گفتم: «کی؟»

گفت: «اون طرف.»

و بعد، بدون اینکه جیغی بزند یا مقاومتی بکند، دستش را روی شیشه گذاشت. شیشه نرم شد. مثل آب. مثل پوستِ زنده. و او رفت داخل.

بعد از آن دیگر شهر مثل قبل نشد. برق‌ها قطع شد. تلفن‌ها جواب ندادند. خیابان‌ها پر شد از ماشین‌هایی که روشن مانده بودند اما کسی داخلشان نبود. از پشت پنجره‌ها، سایه‌ی بچه‌ها دیده می‌شد. بعضی‌ها می‌گفتند این یک بیماری است. بعضی‌ها می‌گفتند نفرین است. بعضی‌ها هم دیگر حرف نمی‌زدند.

من تنها ماندم. یا فکر می‌کردم تنها مانده‌ام.

تا شبی که صدای پدرم را از آینه‌ی شکسته‌ی سالن شنیدم.

صدایش خیلی نزدیک بود، اما نه مثل قبل. آرام‌تر، خالی‌تر. گفت: «بیا. این‌جا سرد نیست.»

نزدیک شدم. در تکه‌ی شکسته‌ی آینه، دیدم که آن طرف، خانه‌ی ما هنوز کامل است، اما روشن‌تر، تمیزتر، و پر از کودکان ایستاده در راهرو. مادرم آن‌جا بود. برادرم هم. هر دو لبخند می‌زدند، اما لبخندشان مثل لبخند آدمی که چیزی را فراموش کرده باشد، عادی نبود. پشت سرشان، پدرم ایستاده بود. یا چیزی که شکل او را گرفته بود.

گفت: «تو هم می‌تونی بیای. این‌جا هیچ‌کس گم نمی‌شه.»

پرسیدم: «شماها کی هستید؟»

پاسخ آمد از صدای بچه‌ای که پشت سرم ایستاده بود.

گفت: «ما همون چیزهایی هستیم که وقتی به آینه نگاه کردی، جا گذاشتی.»

نخواستم برگردم. می‌دانستم اگر برگردم، دیگر فرصت فکر کردن ندارم. فقط چشم‌هایم را بستم. اما حتی با چشم بسته هم دیدم: روشناییِ سردی پشت پلک‌هایم افتاد. صدای خیسِ پای بچه‌ها روی کفِ خانه. بوی نم و شیشه‌ی شکسته. و بعد حس کردم چیزی نرم، مثل دستِ یک کودک، انگشتانم را گرفت.

وقتی چشم باز کردم، دیگر در خانه نبودم.

در راهرویی ایستاده بودم که همه‌ی دیوارهایش از آینه ساخته شده بود. از هر طرف، خودم را می‌دیدم؛ هزار بار، هزار صورت، هزار نسخه. بعضی‌شان لبخند می‌زدند. بعضی گریه می‌کردند. بعضی فقط نگاه می‌کردند، انگار تازه فهمیده باشند که بیرون هم چیزی بوده است.

و پشت سرم، صدای کودکی آمد:

«حالا نوبت توئه که یکی رو صدا بزنی.

آب سردمعلم ریاضی
۴۴
۱۴
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید