ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
Ards
Ards
خواندن ۴ دقیقه·۸ روز پیش

خاطره یک خودکشی نافرجام

نخست صدا نبود؛ لرزشِ نازکی بود در دیوارهای اتاق، مثل راه رفتنِ چیزی بی‌جسم در پشتِ گچ‌های فرسوده. من روی صندلی نشسته بودم و به دست‌هایم نگاه می‌کردم؛ به این دو حیوانِ خاموش که انگار از من فرمان نمی‌بردند. شب، مثل دوده‌ای که آهسته بر شیشه می‌نشیند، همه‌چیز را پوشانده بود. چراغ خاموش بود. فقط از شکاف پرده، خیابانِ خیس، در نوری زرد و بیمار، می‌لرزید.

همان‌وقت صدایی در گوشم پیچید. نه از بیرون، نه از درون؛ چیزی میان این دو، مثل خاطره‌ای که هنوز اتفاق نیفتاده باشد.

گفت: «هنوز تمام نشده.»

سرم را بلند کردم. اتاق همان بود: میز چوبی، لیوان نیمه‌پر، کتابی که باز مانده بود، و آینه‌ای قدی در گوشه که همیشه از نگاه‌کردن به آن می‌ترسیدم. آینه در تاریکی مثل حفره‌ای سیاه بود که می‌خواست به جای تصویر، چیزی از آدم بگیرد. من سال‌ها بود به آن نگاه نمی‌کردم، چون هر بار خیال می‌کردم پشت صورتم، صورتی دیگر هست؛ یا شاید اصلاً هیچ‌چیز نیست.

صدای دوباره آمد، آرام‌تر، انگار از فاصله‌ای بسیار دور:
«اگر به تاریکی خیره شوی، تاریکی هم به تو عادت می‌کند.»

خنده ام گرفت، اما خنده‌ام شبیه شکستنِ شیشه بود. گفتم: «من سال‌هاست با تاریکی زندگی می‌کنم.»

جواب نداد. فقط سکوت، مثل آبِ سرد، از دیوارها بالا رفت.

در آن شبِ بی‌پایان، خانه به موجودی زنده بدل شده بود. صدای لوله‌ها، تق‌تقِ ریزِ چوبِ کف، نفسِ سنگینِ پنجره‌ها، همه با من حرف می‌زدند؛ اما هیچ‌کدام چیزی نمی‌گفتند. انگار جهان تصمیم گرفته بود زبانش را از من دریغ کند و فقط نشانه‌ها را باقی بگذارد. من میان نشانه‌ها زندگی می‌کردم؛ میان ردِ پاهایی که به هیچ‌جا نمی‌رسیدند، نامه‌هایی که فرستاده نشده بودند، و چهره‌هایی که در خاطر می‌ماندند اما در زندگی نبودند.

روی میز، دفترچه‌ای بود با صفحه‌های سفید. سال‌ها بود می‌خواستم چیزی در آن بنویسم و هیچ‌وقت ننوشته بودم. سفیدیِ صفحه‌ها از سیاهیِ اتاق هم هولناک‌تر بود؛ چون سیاهی، دست‌کم، چیزی را پنهان می‌کرد، اما سفیدی هرچه را پنهان نبود، برملا می‌ساخت: خلأ را، بیهودگی را، انتظار را.

دست بردم و مداد را برداشتم. نوکش کمی شکسته بود. نوشتم:

«من از این خانه خسته‌ام.»

اما به محض آن‌که جمله تمام شد، حس کردم این جمله مالِ من نیست. خطی که از نوک مداد بیرون آمده بود، شبیه خطِ شخصی غریبه بود که پشتِ دستم نشسته باشد و از درونِ من بنویسد. جمله را پاک نکردم. نگاهش کردم. ناگهان دیدم کنارِ آن، جمله‌ی دیگری هم هست، در جوهری کم‌رنگ و لرزان، انگار از پیش روی صفحه بوده:

«تو از خانه خسته نیستی؛ از فراموش‌کردنِ راهِ بازگشت خسته‌ای.»

نفس در سینه‌ام ماند. سرم را چرخاندم. اتاق سردتر شده بود. آینه، با آن قابِ چوبیِ ترک‌خورده‌اش، انگار کمی روشن‌تر از قبل می‌درخشید. نزدیکش شدم. تصویرم ابتدا مبهم بود؛ بعد آهسته شکل گرفت: مردی با چهره‌ای رنگ‌پریده، چشم‌هایی گودافتاده، و شانه‌هایی که مثل کسی زیر بارِ سال‌های زیاد خم شده باشد. اما چیزی در آن چهره درست نبود. لبخندش، پیش از آن‌که من لبخند بزنم، شروع شده بود.

از آینه عقب کشیدم. او همان‌جا ماند.

گفت: «تو همیشه فکر کرده‌ای نور، بیرون از توست.»

صدا از آینه می‌آمد، یا از پشتِ سرم. دیگر مطمئن نبودم.

«اما نور، وقتی می‌آید که کسی حاضر شود چشم‌هایش را از ترسِ تاریکی نبندد.»

این جمله را که شنیدم، ناگهان به یاد چیزی افتادم که سال‌ها در لایه‌های فراموشی دفن شده بود: صبحی در کودکی، کنار پنجره‌ای کوچک، وقتی مادرم پرده را کنار زد و اولین پرتو آفتاب روی میز افتاد. گردِ غبار در هوا می‌رقصید و من فکر کرده بودم که جهان، حتی با تمام زخم‌هایش، می‌تواند به‌مدت یک لحظه، مهربان باشد. آن لحظه کوتاه بود، اما هنوز در جایی از من زنده مانده بود؛ مثل زغالِ زیر خاکستر.

روی صندلی نشستم. دستانم می‌لرزید. پنجره را باز کردم. هوای سردِ بیرون با بوی باران و خاکِ نم‌خورده داخل آمد. خیابان خالی بود، اما تهِ دور، جایی پشتِ بام‌های تاریک، خطی باریک از سپیده پیدا شده بود؛ نه روشناییِ کامل، نه نجاتِ ناگهانی، فقط وعده‌ای آرام و کم‌جان. انگار شب، خسته شده باشد و بخواهد کمی کنار برود.

صدای اول، حالا نرم‌تر، گفت:
«ببین. هنوز جهان از تو دست نکشیده.»

چشمانم را بستم. برای نخستین بار، به‌جای جنگیدن با تاریکی، فقط نشستم و به نفس‌کشیدن گوش دادم. این کار ساده بود، اما ساده‌ترین چیزها گاهی از همه دشوارترند. نفس کشیدن، یعنی پذیرفتنِ این‌که هنوز درِ دیگری باز نشده، اما این در هم بسته نمانده. یعنی اعتراف به این‌که من، با همه‌ی شکستگی‌ام، هنوز در جهان جا دارم.

وقتی دوباره آینه را نگاه کردم، آن مرد دیگر لبخند نمی‌زد. صورتش آرام شده بود، مثل کسی که بعد از سال‌ها تب، نخستین جرعه‌ی آب را نوشیده باشد. پشت سرش، به‌جای اتاقِ تیره، انعکاسِ باریکی از نور دیده می‌شد؛ همان سپیده‌ی لرزان، که آرام آرام گسترش می‌یافت، روی قاب آینه می‌نشست و از آن‌جا به دیوارها می‌دوید.

صبح کامل نشده بود، اما همان تکه‌ی کوچکِ روشنایی کافی بود. کف اتاق را روشن کرد، روی دفترچه افتاد، روی دست‌هایم، روی ترکِ چوب، روی لیوان آب، روی گرد و غبارِ معلق. جهان نه ناگهان، که آهسته، از سیاهی بیرون می‌آمد؛ مثل کسی که بعد از یک خوابِ طولانی و کابوس‌وار، هنوز مطمئن نیست زنده است، اما می‌فهمد که نور، واقعی‌تر از ترس است.

دفترچه را برداشتم و زیر جمله‌ی اول، نوشتم:

«امشب تمام نشدم.»

بعد مکث کردم و ادامه دادم:

«امشب فقط فهمیدم که هنوز می‌شود برگشت.»

و برای نخستین بار، این جمله را نه مثل یک امیدِ دور، که مثل یک درِ نیمه‌باز حس کردم.

آب سرد
۴۲
۱۳
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید