ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
Ards
Ards
خواندن ۸ دقیقه·۲۱ ساعت پیش

زیر پوست ج. ن. گ

من همیشه گمان می‌کردم که انسان در لحظه‌ی مرگش از جهان جدا نمی‌شود، بلکه از تفسیرِ خودش از جهان جدا می‌شود؛ یعنی آن تصوری که سال‌ها با زحمت ساخته و به‌اشتباه آن را «من» نامیده است، ناگهان فرو می‌ریزد، و چیزی که زیر آن می‌ماند، نه روح است و نه جسم، بلکه شرمساریِ عریانِ یک موجودِ بی‌پناه. این را نخستین‌بار نه از کتابی خواندم و نه از زبانِ کسی شنیدم، بلکه از بویِ خونِ برادرم فهمیدم؛ از آن لحظه‌ای که در ایستگاهِ متروک، میان چراغ‌های لرزان و بارانِ چرک‌آلود، دیدم چگونه بدنِ او، که روزی با غرورِ حیوانیِ جوانی در خیابان‌ها می‌چرخید، اکنون به توده‌ای بی‌نام بدل شده است. آن‌جا بود که دانستم مرگ، پایانِ رنج نیست؛ آغازِ محاکمه است.

شهر، در آن سال‌ها، نه شهر بود و نه خرابه؛ چیزی میان این دو، چیزی شبیه ذهنِ بیماری که در تب، پاره‌پاره رؤیا می‌بیند. خیابان‌ها، با آن همه شکستگی و غبار، دیگر مسیر نبودند؛ زخمی بودند که آدم‌ها ناچار می‌شدند از درونش عبور کنند. پنجره‌ها با تخته‌های کهنه پوشیده شده بود، اما صدا از چوب و میخ و ترس عبور می‌کرد: صدای انفجار، صدای گریه‌ی کودکی که در خواب نام مادرش را صدا می‌زد، صدای زنی که از پله‌ها پایین می‌آمد و هر قدمش به‌سان اعترافی بود. من در آن شهر کار می‌کردم در اداره‌ای که نامش را «ثبتِ موقت» گذاشته بودند، گویی موقت بودن، نامی مؤدبانه برای نیستی است. وظیفه‌ام این بود که نام مردگان و مفقودان را بر کاغذ بنویسم؛ و چون این کار را روزانه انجام می‌دادم، کم‌کم حس کردم که خودِ نوشتنْ عملی برای دفن کردن است. هر اسم، خاکی بود که بر چیزی نامعلوم می‌ریختند.

تیکول را نخستین‌بار همان‌جا دیدم. اگر امروز بخواهم او را توصیف کنم، می‌گویم او از آن زن‌ها نبود که با زیبایی‌شان وارد اتاق می‌شوند؛ او با امتناعش وارد می‌شد. با چهره‌ای که اندوه را نمایش نمی‌داد، بلکه از آن عبور کرده بود، با شالی خاکستری، و چشمانی که نه ملتمس بودند و نه آرام، بلکه بیدار بودند. به‌نظرم بیداریِ حقیقی در انسان همان لحظه‌ای است که دیگر نمی‌تواند با هیچ دروغی آسوده شود. او برای برادرش آمده بود؛ برادری که در فهرست، میان دو حالتِ معلق مانده بود: نه مرده، نه زنده. و همین تعلیق، از مرگ هم موهوم‌تر بود.

جلوی میزم ایستاد و گفت:

«شما اسم‌ها را ثبت می‌کنید یا حقیقت را؟»

صدایش صاف نبود، زخم داشت؛ از آن زخم‌هایی که نه التماس می‌کنند و نه می‌نالند، فقط حضور دارند و وجدانِ شنونده را می‌خراشند.

گفتم:

«در این شهر، فرق این دو روزبه‌روز کمتر می‌شود.»

لبخند نزد. نه از سرِ بی‌اعتنایی، بلکه چون آدمی که بهای لبخند را بیش از حد پرداخته، دیگر آن را خرج نمی‌کند.

گفت:

«برادرم زنده است.»

این جمله را چنان گفت که گویی نه خبری داده، بلکه حکمی اخلاقی صادر کرده است. بعد افزود:

«و اگر این‌جا بمانم، شما ــ بی‌آن‌که بخواهید ــ خواهید کوشید مرا قانع کنید که او نیست.»

من، که عمرم را در اطاعت از تردید و ترس گذرانده بودم، از این اطمینانِ بی‌رحمانه‌ی او خشمگین شدم. نه از او، بلکه از چیزی که در من بیدار می‌کرد. آدم گاهی از کسی متنفر می‌شود فقط چون او چیزی را به یادش می‌آورد که خودِ او سال‌ها در دفنش کوشیده. تیکول چنین بود: نه تهدید، نه وعده، بلکه آینه‌ای ناپسند.

پس از رفتنش، بوی حضورش تا شب در اتاق مانده بود. آن‌قدر مانده بود که من، در خانه‌ی سرد و خاموشم، نتوانستم بخوابم. به سقف خیره شدم و فهمیدم که نخستین خطر در زندگیِ من نه جنگ بود و نه مرگِ برادر، بلکه ورودِ زنی بود که نگاهش هنوز از تسلیم شدن خسته نشده بود.

روز بعد باز آمد، و روز بعدش هم. ابتدا برای پرونده‌ی برادرش، سپس برای خبرهایی که به من می‌سپردند و من به او نمی‌سپردم. من در میان قفسه‌های فلزی، میان برگه‌هایی که بوی نم و ترس می‌دادند، برای او دنبال نشانی می‌گشتم، اما حقیقت این بود که برای خودم نیز چیزی می‌جستم؛ چیزی گم‌شده، فرسوده، و شاید از ابتدا ناقص. تیکول هر بار که وارد می‌شد، فضای اداره را متراکم‌تر می‌کرد. هوا سنگین‌تر می‌شد، من دقت‌ام را از دست می‌دادم، و از اینکه این‌همه اثر بر من می‌گذاشت، خشمگین می‌شدم. خشمم از آن جنس نبود که آشکار شود؛ خشمِ من شرم بود.

من از آدم‌هایی که به چیزی ایمان دارند همیشه می‌ترسیدم، زیرا ایمان را نوعی جسارت می‌دانستم؛ جسارتی که من هرگز نداشتم. اما در تیکول چیزی فراتر از ایمان بود: نوعی سرسختیِ اخلاقی، نوعی تصمیمِ رنج‌برانگیز برای نپذیرفتنِ نسخه‌ی رسمیِ جهان. او در برابر نظمِ دروغینِ جنگ ایستاده بود، نه با قهرمانی، بلکه با امتناع. و امتناع، در چنین روزگاری، خطرناک‌تر از هر سلاحی است.

یک عصر، وقتی آسمان، مثل فلزی زنگ‌زده، بر شهر آویخته بود، از من پرسید:

«چرا از من دوری می‌کنی؟»

به جای پاسخ، گفتم:

«چون آدم‌هایی که زیاد حقیقت می‌خواهند، اغلب دیگران را فرومی‌کوبند.»

نگاهم کرد و گفت:

«نه. آدم‌هایی که از حقیقتِ خودشان می‌ترسند، دیگران را فرو می‌کوبند.»

آن جمله به‌سان میخی در ذهنم نشست. من از او خوشم نمی‌آمد؛ این را بارها به خود گفته بودم. اما هرچه بیشتر این را تکرار می‌کردم، بیشتر می‌فهمیدم که نفرت، گاهی فقط نامی دیگر برای جذبِ ناگزیر است. او در من آن بخشِ مرده‌ای را لمس می‌کرد که هنوز، به‌رغمِ هر انکار، می‌خواست زنده بماند.

برادرش را پیدا نکرده بودیم. یا شاید دقیق‌تر بگویم: جهان او را در جایی پنهان کرده بود که اسم، دیگر کارکردی نداشت. در یکی از اردوگاه‌های خارج شهر، جایی که انسان‌ها با شماره و پرونده جا‌به‌جا می‌شدند، نشانی از او بود، اما نشانی‌ها در این زمانه بیشتر برای گمراه کردن‌اند تا یافتن. من آن حقیقت را زودتر از تیکول می‌دانستم، و این آگاهی، چون خاری در گلویم مانده بود. می‌توانستم خبر را بدهم و کاری از دستم بربیاید؛ اما همان‌قدر می‌توانستم سکوت کنم و به او اجازه دهم هنوز امیدوار بماند. و من، که سال‌ها از مواجهه با رنج فرار کرده بودم، در اینجا به انتخابی رسیده بودم که اخلاق را از من طلب می‌کرد. اما اخلاق، در جهانِ ویران، اغلب فقط نامی دیگر برای درد است.

آن شب که بالاخره حقیقت را فهمیدم ــ این‌که برادر تیکول زنده مانده اما نامش را برای نجاتِ موقت عوض کرده‌اند ــ احساس نکردم پیروز شده‌ام. احساس کردم محکوم شده‌ام. زیرا دانستنِ حقیقت، در این‌جا، نه رهایی می‌آورد و نه آسودگی؛ فقط انسان را وادار می‌کند انتخاب کند که کدام رنج را بر دیگری ترجیح می‌دهد. اگر می‌گفتم، امید را می‌شکستم و شاید نجات را نزدیک می‌کردم. اگر نمی‌گفتم، دروغ را ادامه می‌دادم، اما آرامشِ او را حفظ می‌کردم. من هیچ‌یک را سزاوارِ خود نمی‌دانستم.

تیکول را در محوطه‌ی بیمارستان صحرایی یافتم؛ زیر نورِ زرد و سردی که به‌جای روشن کردن، زخم را برجسته‌تر می‌کرد. وقتی خبر را شنید، ابتدا ایستاد، سپس نشست، و بعد، بی‌هیچ شکوهمندی، فرو ریخت. گریه‌اش نه زیبا بود و نه دلنشین؛ و دقیقاً به همین دلیل راستین بود. من از دور نگاهش می‌کردم و برای نخستین‌بار فهمیدم که انسان، فقط در لحظه‌ی عظمت، انسان نیست؛ در لحظه‌ی سقوطِ بی‌دفاعش نیز هست. در آن گریه، چیزی از تقدس نبود؛ اما چیزی بود که از تقدس حقیقی‌تر می‌نمود: بی‌پناهیِ عریان.

بعدها، وقتی برادرش پیدا شد، تیکول از من فاصله گرفت. و این فاصله، از هر نزدیکی‌ای دردناک‌تر بود. من فهمیدم که گاه آدم‌ها پس از نجات، از نجات‌دهنده‌شان می‌گریزند؛ نه از ناسپاسی، بلکه چون دیگر نمی‌توانند نقشِ نجات‌یافته را تحمل کنند. او از من ناراحت بود. و حق داشت. زیرا من، در نام مهربانی، او را مدت‌ها در تاریکی نگه داشته بودم. اما حقیقت آن بود که من نه از روی مهربانی، بلکه از ترس سکوت کرده بودم: ترس از این‌که اگر خبر را بدهم، دیگر نمی‌توانم خودم را پشتِ دیوارِ بی‌حسی پنهان کنم.

وقتی بازگشت، گفت:

«من از تو خشمگینم، جوزف.»

این‌بار صدایش آرام نبود؛ آرامشِ او ترک برداشته بود.

گفتم:

«می‌دانم.»

گفت:

«تو فکر می‌کردی با پنهان کردن حقیقت، مرا حفظ می‌کنی. اما بعضی حقیقت‌ها اگر هم ویران کنند، آدم را از ابتذالِ دروغ نجات می‌دهند.»

من سرم را پایین انداختم. او درست می‌گفت. من حقیقت را دوست نداشتم، چون حقیقت از آدم مسئولیت می‌خواهد. و من، سال‌ها بود که تنها در پناهِ بی‌مسئولیتی نفس کشیده بودم.

آن شب، برایش همه‌چیز را گفتم؛ از برادرم، از مادرم، از کودکی‌ای که در آن آموختم سکوت ابزار بقاست، از ترسم از لمس شدن، از این‌که همیشه گمان کرده‌ام اگر کسی مرا تمام و کمال ببیند، چیزی برای ماندن نخواهد یافت. تیکول گوش داد. نه با دلسوزی، نه با قضاوت. و همین، از هر دلداری‌ای دشوارتر بود. زیرا دلسوزی را می‌توان رد کرد، اما نگاهی را که می‌فهمد، نمی‌شود نادیده گرفت.

گفت:

«تو بد نیستی، جوزف. فقط مدت زیادی است که به خودت اجازه نداده‌ای انسانی باشی.»

این جمله، عجیب‌تر از آن بود که در آغاز بفهمم. انگار کسی نه به من، بلکه به زندانیِ درونِ من خطاب کرده باشد.

عشق ما از همان‌جا آغاز شد؛ نه در افشای احساس، بلکه در افشای زخم. در این‌که فهمیدیم دیگری نه قرار است ما را نجات دهد و نه کامل کند، بلکه فقط شاهدی باشد که از ترسِ دیدن، فرار نمی‌کند. عشق، در نظر من، همیشه یا ساده‌لوحی بود یا خیانت. اما آن‌چه میان من و تیکول شکل گرفت، هیچ‌یک نبود. چیزی بود دشوارتر: پذیرشِ یکدیگر، با تمام تاریکی‌هایی که در خود حمل می‌کردیم.

شهر هنوز در آتشِ خاموشِ خود می‌سوخت. اما در میان آن ویرانی، ما به‌تدریج چیزی را ساختیم که نه خانه بود و نه پناهگاه؛ شاید فقط امکانی برای ادامه دادن. و اگر بخواهم حقیقت را بگویم، این‌که انسان در عصرِ ویرانی بتواند دیگری را دوست بدارد، خود نوعی اعتراض است؛ اعتراضی علیه مرگ، علیه ابتذال، علیه این حکمِ سنگین که همه‌چیز نهایتاً به خاک بازمی‌گردد. نه، همه‌چیز به خاک بازنمی‌گردد. بعضی چیزها، اگر در دلِ تاریکی به‌درستی لمس شوند، به روشنایی راه پیدا می‌کنند. و شاید روشنایی، چیزی نباشد جز همین: این‌که دو انسان، در میانه‌ی جهانِ شکسته، یکدیگر را چنان ببینند که دیگر نتوانند دروغ بگویند.

حقیقتانسان
۱
۰
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید