ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
Ards
Ards
خواندن ۳ دقیقه·۲۱ روز پیش

سقوط میهن18+(بخش اول)

تهران سال 1279 شمسی

تهران، روزهای سرد اواخر صفر بود و باد، گرد و خاک آشنا را بر چهره شهر می‌پاشید. آسمان، مانند دل مردمان، گرفته و خاکستری بود. در کوچه‌های تنگ و دلگیر محله دربند، خانه‌ای قدیمی با دیوارهای کاهگلی که رد سال‌ها و دردهای بی‌شمار بر چهره‌اش هویدا بود، آرام گرفته بود. در یکی از اتاق‌های همین خانه، مهین، دخترک ۱۷ ساله‌ی خانواده، با چشمانی که تنها برق زندگی را داشتند، بر قالی لاکی کهنه دراز کشیده بود. صدای ناله ضعیفی که از گلوی خفه شده‌اش بیرون می‌آمد، با خش‌خش باد در لای شاخه‌های درختان خشک حیاط در هم می‌آمیخت.

چند روز پیش، در کوران شادی و هیاهوی عروسی دایی‌اش، مهین با اسب تازه‌نفس پدرش، برای خودنمایی و ابراز شادمانی، در صحرای خارج از شهر به تاخت و تاز پرداخته بود. ناگهان، اسب، ترسی بی‌دلیل در وجودش یافته بود و رم کرده بود. فریاد مهین در باد گم شد و سقوطی کوتاه، اما سرنوشت‌ساز، او را بر خاک سوزناک انداخت. اکنون، نه تنها قادر به حرکت نبود، بلکه حسی سرد و خیس در ستون فقراتش می‌پیچید که گویی استخوان‌هایش در حال ذوب شدن بودند.

میزرا فتح الله طبیب، با سبیل پرپشت و نگاهی خسته، پس از معاینه‌ای کوتاه و لمس کردن کمر مهین، سرش را به نشانه تأسف تکان داد. "قانون طبیعت است، دختر جان. کمر شکسته، دیگر قامت راست نمی‌کند. باید صبور باشید." صبور بودن، واژه‌ای بود که مهین دیگر نه معنایش را می‌فهمید و نه تحملش را داشت. دنیای رنگارنگش، با آن رنگ‌های شاد و درخشان، ناگهان به خاکستری مات و دلگیر تبدیل شده بود.

شب‌ها، وقتی سکوت تمام خانه را فرا می‌گرفت و تنها صدای جیرجیرک‌ها و گاهی پارس سگی از دور به گوش می‌رسید، مهین احساس می‌کرد که چیزی در تاریکی اتاقش در حال حرکت است. ابتدا فکر می‌کرد توهم است، حاصل درد و ناامیدی. اما سایه‌ها، شکل‌های عجیب‌تری به خود می‌گرفتند، زمزمه‌هایی نامفهوم به گوشش می‌رسید که گویی از اعماق زمین برمی‌خاستند.

یک شب، نوری ضعیف و سبز رنگ، از گوشه اتاقش شروع به تابیدن کرد. نوری که رقصان بود و گویی نفس می‌کشید. مهین، با قلبی که دیوانه‌وار در سینه‌اش می‌کوبید، به نور خیره شد. سایه‌ای بلند و باریک از دل نور بیرون آمد. پیکری بود لاغر اندام، با سری که به طرز عجیبی نسبت به بدنش بزرگتر به نظر می‌رسید. پوستی تیره و چرم‌گون داشت و چشمانی گود رفته که دو نقطه نورانی در عمق تاریکی بودند. مهین می‌خواست فریاد بزند، اما صدایش در گلویش خفه شد.

موجود، با صدایی که گویی از خراشیدن سنگ بر سنگ برمی‌خاست، زمزمه کرد: "ترس، اولین در است."

مهین، با تمام توان، پلک‌هایش را بر هم فشرد و دوباره باز کرد. موجود هنوز آنجا بود، با لبخندی که گوشه‌های دهانش را تا گوش‌هایش کشیده بود؛ لبخندی که به جای دندان، تیغه‌هایی تیز داشت. "همه چیز را از دست داده‌ای، نه؟ اما این پایان نیست. پایان، آغاز است."

این اولین برخورد مهین با دنیایی بود که تا پیش از آن، تنها در افسانه‌ها و قصه‌های مادربزرگش شنیده بود. دنیایی که در اعماق تاریکی و رنج او، منتظرش بود. دنیایی که اجنه، ساکنینش بودند و زندگی او را، نه تنها با درد و رنج جسمی، بلکه با تاریکی و فلسفه‌ای ژرف در هم می‌آمیخت. این آغاز سفر او بود، سفری به سوی ناشناخته‌ها، جایی که مرز بین انسان و جن، زندگی و مرگ، و واقعیت و وهم، هیچ بود.

قانون طبیعت
۳۶
۹
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید