
بی بویِ زلفِ تو، ای مه، سحر ز راه نمیرسد
دلِ شکستهٔ من جز به آهِ آه نمیرسد
ز دوریِ رخت، ای یار، جان به لب آمد و باز
به جز غبارِ غمت هیچ دلپناه نمیرسد
شبِ فراق، چه گویم که بر دلِ خستهٔ من
به غیرِ یادِ تو، ای دوست، هیچ شاه نمیرسد
به کویِ عشق، اگرچه هزار بار شتافتم
مرا به منزلِ مقصود این سپاه نمیرسد
ز اشکِ دیدهٔ من رودِ خون شدهست روان
ولیک جز به درِ دوست این کلاه نمیرسد
دلم ز خاطرهٔ آن نگاهِ روشنِ تو
به هیچ نقشِ دگر، ای صنم، گواه نمیرسد
مرا مگو که فراموش کن غمِ دیرینه را
که این حکایتِ جانسوز از این راه نمیرسد
ز بس که در طلبت سوختم چو شمعِ سحر
به جانِ خستهٔ من هیچ گاه نمیرسد
اگر چه عمرِ عزیزم ز یادِ تو میرود
به دل بغیرِ تو، ای مه، هیچ گاه نمیرسد
چو آرش از غمِ هجران به خاک خواهدم برد
مرا ز لطف وصال تو جز پناه نمیرسد
Ards🌹