
خانهی بابا پنج پری داشت.پنج تا پریِ قد و نیم. من قدبودم وباقی نیم قد. پریها ولی اصلاً نه شبیه قصه های ننهبزرگِ جادوگر و آقاجان، که پریها معمولی بودند.آنقدر معمولی که حرف میزدند و غذا میخوردند و وَنگوَنگ میکردند و باهم قهر و آشتی، و همه کار که بقیهی آدمها میکنند.تازه،تازه پر هم نداشتند!
دودانه پا داشتند دودانه دست دودانه گوش همانقدر تا چشم و از اینجور چیزها.خانهی بابا پنج پری داشت.قِصهها سرِمردم را گول مالیدهاند_شیره گران است آخِر_ که پری ها چوب دستی ندارند. "بیبیدی بابیدی بو" وِرد نمیکنند، دامن حریرآبیِ اکلیلی پفدار با آستین پرچین نمیپوشند کفش بلورین تقتقی به پاندارند.
دستهایشان از پُری و سفیدی و لطافت نقطه انداز نیست، جواهرات زرق و برقی از خودشان آویز نمیکنند و چشم های دریاییِ بلادکفری ندارند.پری ها پیشبند چهل تکه میپوشندو پیژامهی خالدار، به جای شاتوت و رز بوی کتلت و پیاز داغ میدهند، موهای پریها وز وزوست وطُره ها از بافت در آمده وروی پیشانی وشانه آویزان شده.
پری هاصندل حصیری میپوشند، بالای ابروهای نازکشان نامرتب وشلم شورباست همیشه وزیرناخن پری ها زردیِ زرچوبه سکنا گزیده . و باز چون پریها حواسپرت وفراموشکار وپر مشغله هستند، مدام لبهایشان کویرمیشود و پر ترگ.سروتهِ چشمهای پریها تاب خماری نداردرنگ رقابت باپنجهی آفتاب برنداشته سیاهچالهی چشمهایشان.
تیرمژگان پریها صیادِدل احدی نیست والقصه آقاجان...! که پری های واقعنی اونجورکی که برایتان گفتند، نیستند(=
_خانهی بابا پنج پری داشت.پنج تا پریِ واقعنی. من پریِِ تکه تکهای بودم.تکه تکه.تکههای پریوَشم این ور و آن ور خانه پاش پاش شده بود. دست هایم توی آشپزخانه بودند بالای قابلمه.چشم هایم دودوزنان هی میرفتند تا دمِ در و هی برمیگشتند سرِجایشان،گوش هایم بندِ تلفن بود و وصلِ گلههای گلین باجی
موهایم زیر دست پریکوچولوها به بندِ بافت و سنجاق و شیتانپیتان میرفت.دلم هم بیرون از خانهی پریها، داشت تکه هایش را به هم میدوخت.{پریها زیاد دور نیستند، پریها تویِ کالبد زنهای کوچکِ خانهی بابا قایم شدند تا دیوها نشناسندشان...}