
شهر ما مترو ندارد شهربازی ندارد سینما ندارد کتاب فروشی درست درمان ندارد کافه ای دنج برای نشستن و گپ زدن ندارد اما خاکش خوب است باغ زیاد داریم و حداقل ۹ماه سال آفتاب هست با دست و دلبازی تمام
با تمام این داشته ها و نداشته ها هر فردی در این شهر داستان خودش را دارد با خوشی ها و تا خوشی های مخصوص به خود که گاهی به چشمم می آید
جیب مربعی
عمو زمستان و تابستان شلوار پارچه ای با پیراهن های جیب مربعی رنگ روشن می پوشد هر روز آنها کثیف می شوند ولی روز بعد دوباره یک پیراهن جیب مربعی آستین دار تمیز دیگرمی پوشد انگار یک بار مصرف اند
از زمانی که یادم می آید گوشی نوکیا ۱۱۰۰ دارد که سنگ را هم میشکند و اخ نمی گوید
مرد عجیبی است نسبت به بیگانه ها بداخلاق است، خیلی بداخلاق بچه های کوچک غریبه را که از دور میبینند لبخند نمیزند حتی بچه های کوچک آشنا را، فقط لپشان را می کند با لحنی که فقط ۲۰درصدش طنز است (گور بابایت) بهشان می گوید و میرود
سر کار که میبینیش جدی است فقط سلام میکند اخم هایش را می کشد توی هم و دوباره به کارش میرسد
وقتی زنگ میزند کارش را می گوید و یا علی گویان تلفن را قطع میکند بی هیچ تعارف یا حرف اضافه ای
چند سال پیش جوری موضوعی را جدی برایم شکافت که از تعجب این حد از جدی بودنش شاخ درآوردم با این حال حس میکنم او یکی از روراست ترین افرادی است که در زندگی ام دیده ام
با همه این ها او در جمع های کوچک خانوادگی لبخند های خجالت زده ای میزند گاهی زنگ میزند و حالم را میپرسد در سه جمله و قطع میکند و عیدی ام را هرسال پرو پیمان با تورم برایم واریز میکند جوری که همه دوست هایم می گویند کاش همچین عمویی داشتیم
خرداد۱۴۰۵