دوستی، مهربانی، امنیت، پناه…
اما همیشگی نیستند، چه تو نمیدانی لحظه آخر کجاست.
کمکم دور میشوی،
با هر بار دیر جواب گرفتن،
کوتاه شدن ویسها،
استیکر ها یه جای کلمات
زنگ خطر به صدا درآمده،
از درون چیزی حس میکنی و منکر میشوی،
تلاش میکنی صبر کنی،
به امید بهبودی، شاید مقطعی است، خوب شود.
دوباره همه چیز مثل روز اول،
اما ته دلت دلشوره داری
و میدانی چیزی در حال تغییر است.
زیادی شدم،
خسته شده،
میدانی لحظه فراغ نزدیک شده.
میگویی و میگوید نه،
همه چیز خوب است، فکر میکنی،
اما دلت چیز دیگری گواه میدهد.
درست در اوجِ جایی که میبری، طاقتت تمام میشود،
میگویی جای من دیگر اینجانیست.
کولهبارت را باید ببری
با مشتی خاطرات که میگفت یا یادش همیشه خوش است.
و نمیدانم چرا بار همان خاطرات
گاهی روی دوش دلم سنگینی میکند.
خداحافظ عزیزم،
روزهاای خوبمان به یادم است،
مهربانیها و حمایتها،
و زمانی که در اوج غم
خنده بر لبانم میآوردی، همه را به یاد دارم.
همیشه در یادم عزیز میمانی
---