امشب به سرم زد عکسمو به هوش مصنوعی بدم تا لنز یشمی رو چشمام بزاره.نتیجه طبیعی و زیبا شده بود.اما راستش رو بخواهی دیگه برام فرقی نداره چشم هام چه رنگی باشه
وقتی بچه بودم بااین آرزو میخوابیدم که صبح چشمهام سبز بشه🙃🙃🙃🙃این برای چهار پنج سالگیمه.
الان توانایی خرید هر لنزی رو دارم اما آرزوی بچگیم برام بی نمک شده.
در عوض خرواری از خاطرات و کابوس های زیسته شده بر سرزمین روانم(به قول امین عدالت خواه)سنگینی میکنه.
کاش میتونستم به اون دختر بچه چهار پنج ساله پر از بی پروایی و سرخوشی بگم دختر جان عمر آرزوهای تو بسیار کوتاهه و تازه وقتی بهش میرسی دیگه ذوقی براش نداری.
این هم از بدبیاری بعضی از ما آدم هاست که به وقت ارزوهایمان؛کامیاب نمیشویم.
رویاها میشوند چای عطری سرد شده و کهنه دم و از دهن افتاده.
و تو میمانی و واقعیت هولناک.
اما هنوز هم افسون هایی برای شیرین کردن کام تلخمان وجود دارد.
میترسم
میترسم دوباره سیلی واقعیت به گوشم بخورد دوباره رویاها به تحقق بپیوندند و من بمانم و سیلی از بی تفاوتی؛اورده های بی نمک و بیخود که دوباره باید آنها را مچاله کنم تا غلیان درون مغزم کمی آرام گیرد