اندوه ناشی از بی پناهی همواره با آدمی همراه هست.
خواه پادشاه باشی و خواه دخترک کولی بی خانمان.
در اوج قدرت؛سنگریزه ای حقیر و خوار؛خاکت میکند و پشتت را به زمین میزند.
تو متعجب از این میشوی که همه چیز را پیش بینی کرده ای با قوی ترین غولها جنگیده ای و خاکشان کردی اما سنگریزه ای حقیر به سان خرده شیشه ای برنده؛ناجوانمردانه تورا زمین میزند...
گاه حس میکنم نباید به هیچ آدمی عشق ورزید.
تعلق و دوست داشتن؛شهد شیرینی است که فرارسیدن اندوه بی پناهی را سرعت میدهد.
و تنهایی و به شور نیامدن؛هیولای سردی که فقط واقعیت زندگی را به مذاقت میچشاند و واقعیت زندگی چیزی نیست جز تلخکامی؛حقارت و درد و رنج و خشونت...
پناهم باش ...به چه کسی میتوان گفت:پناهم باش.همه ما بی گناهان پرتاب شده به زمینیم.
این روزها از پناهنده شدن به آدم ها میترسم.
و از چهره خاکستری و سودا زده واقعیت که مثل قلب من؛خون اناری رنگش؛فشرده شده؛میترسم.
وحشتم از رکود و خو کردن به این واقعیت تلخ است.
امان از انسان بودن...
امان از انسان بودن...
کاش حیوان درنده وحشی در اختیارم بود همیشه همراه من تا از من در برابر آدم ها محافظت میکرد...