داستایوفسکی در یکی از رمان هایش به نقل از یکی از شخصیت ها میگوید:من از آنچه مهم نبود دست کشیدم و حالم خوب شد.
شاید منظور داستایوفسکی از غیر مهم؛ان چیزی است که در کنترل ما نیست.
خوب میدانم حال خوش من و اینگونه روشن اندیشیدن؛دوامی ندارد.
روان من در معرض طوفان و ویرانی است اما از پس هر ویرانی؛نوری بر روان و قلبم؛میتابد.
آیا آرامش؛ارزش طوفان های ویرانگر و جهنم های جانکاه را دارد؟
آیا مردم دیگر به اندازه من؛رنج ها را حس میکنند و جهنم های جانکاه؛جسم و روحشان را میسوزاند؟
و خوشدلی مرا بعد از تباهی ها به اندازه من؛حس میکنند؟
اما اگر تمام این چراها و آیا ها؛کالبدم را پیر کند و جان جوانم را اسیر جسم پیر شده جوانم بکنند؛باز هم؛اندیشه ها؛نگرانی ها و غصه ها و رنج هایم را عزیزتر از ان؛میپندارم که کسی جز خودم باشم.
من با تقدیر خودم؛اشتی میکنم و او را مثل مادری مهربان در آغوش میگیرم.
آن قدر بزرگ نشدم که بگویم آماده هرآنچه پیش می اید؛هستم اما...