با سرفه های دردناک که یادگار سینه پهلوی شش ماهگیم است.همان اتفاقی که در یادم نمانده اما مامان برایم تعریف میکرد از خواب پریدم.افتاب پاییز تا وسط اتاقم اومده بود دلم میخواد پاییز که میشه ی چادر تو پارک دانشجو یا پارک جمشیدیه بزنم و کل نود روز رو اونجا زندگی کنم شب ها تو حلب های آهنی؛هیزم ها رو آتش کنم و با کولی های مثل خودم؛شام بخوریم؛چای بنوشیم؛بزنیم و برقصیم.دلم خوابیدن روی چمن ها با لباس دخترکان کولی رو میخواد و موهای کوتاهم که گواه نسب منه.من میدانم که حتما یک رگه کولی بین اجداد من بوده.شاید از قفقاز یا شرق آسیا یا حتی از بین چرکسی ها.چهره ام ترکیبی از این نژادهاست چشم های نه چندان درشت بادامی؛ابروها و مژه های بور؛پلک های سنگین از پف که هنوز میل به پایین افتادن ندارند.ابروهای کمانی خاکستری؛بینی گربه ای و لب های نازک اما پر و پوستی که موقع شادی و عصبانیت خون در آن میدود سفید و سرخ و موهایی با ته مایه سرخ رنگ آری من یک دختر کولی ام که اندوه و شادی را از مردمان دیگر بیشتر میفهمم اما اسیر زندگی مدرنم اسیر لباس های مدرن پول درآوردن زندگی زیر سقف و اتاقم