روزی دختربچه پانزده شانزده ساله ای؛در موتور جستجو گر گوگل؛به دنبال پرفیوم های خوشبو و مناسب یک دوشیزه جوان؛میگشت.
لالیک امور
بلک اپیوم
و ...
امروز آن دخترک نوجوان؛زنی سی ساله است.و رویای آن روزها را زندگی میکند.اما راستش را بخواهی دلش نه به میز تحریر شیک و نه پوستر نویسنده ها روی دیوار اتاقش و نه به پرفیومی که تازه خریده خوش است.
اما اگر همه این ها را از او بگیرند؛او دوباره غمگین میشود و از هم فرومیپاشد.
لطفا قضاوتش نکنید و نگویید هویت او چرا باید وابسته به این اشیای بیرونی باشد؟!
شما قصه زندگی اورا؛غصه هایش؛تلاش ها و زمین خوردن ها و تاب آوردن ناتوانی هایش را نمیدانید.
الان در سی سالگی میداند که هیچ چیز استثنایی در دنیا نیست و زندگی فقط تلاش های انسان برای جلو رفتن است.جلو رفتنی که گاهی در مه و ابر غلیظ پیش میرود.مقصد ناپبداست اما باید جلو بروی تا زنده بمانی.
راستش را بخواهی دلیل زنده ماندن را نمیدانم.
به رسالت وجودی؛انرژی و حتی خدا هم میخندم.اما شکست خوردن را برنمیتابم.
من آن سرباز سودا زده بازگشته از جنگ هستم که تمام تاروپود وجودش پر از زخم است اما همه این زخم ها را با رشادت به دوش میکشد و با اخمی غلیظ و نگاهی پر از منیت و غرور به زندگی قدرتمند وخشن و وحشی مینگرد.
و گاهی به او میگوید:ای گرگ وحشی آزارم نده و گاهی با سینه سپر شده در مقابلش می ایستد.
میدانم شکست از همه چیز به من نزدیک تر است اما من شکستن را هم شکست میدهم