که نمیخواهم قبل زندگی کردن؛بمیرم.
از مرگ نمیترسم.شاید برایت عجیب باشد از جوانمرگ شدن هم نمیترسم
اما وحشت عمیقی از واپس روی و رکود دارم.میترسم روزهای جوانیم در تکرار و سیلاب دغدغه های بی ارزش و حقیر بگذرند.
میترسم چهل ساله و پنجاه ساله و حتی بزرگ تر شوم و روی روشن زندگی را نبینم.
خوب میدانم برای شادی های کوچک؛مبالغ زیادی را باید خرج کرد.دویدن های مستمر؛کفش پاره کردن ها؛گریه هایی که از سینه میجوشند و به چشم می آیند و به فراست دریافته ام که قرعه تاس من آنچنان درخشان نیست.اه که دیگر به خاطر آنچه در آفرینشش نقشی نداشته ام جلز و ولز نمیکنم ...
سخن کوتاه کنم که جدیدا شب هایی که با گربه سپری میشود صبح های زیباتری دارد.