امروز؛سری به دبیرستان محل تحصیلم زدم.از خودم پرسیدم الان بهتره یا چهارده پانزده سال قبل که تازه آمده بودی اینجا؟
امیدم به آینده بیشتر از الان بود و کنه همه چیز را در می آوردم.
هم کلاسی هایم را دوست نداشتم اما این عینک را که هیچکس نمیدانست به تقلید از صادق خریده ام؛دوست داشتم.برخلاف عینک های گربه ای پرزرق و برق.
الان زیر خرواری از کابوس و یادواره های جهنم؛نفس میکشم و ته آنچه را که گذشته در می آورم.از ناتوانی خودم؛از نامردی دنیا به خشم می آیم و آن روزها فقط و فقط به فکر رهایی از دوزخ بودم.
آنکه در چنگال گرگ؛به امید آزادی؛زنده می ماند؛اندوهگین تر است یا آن نجات یافته ای که بعد ازادی؛کابوس سالهای اسارت-کابوس زندگی با دیو و ددها-رهایش نمیکند؟!
دلم میخواهد از آن سالها ؛ان دختر چشم سبز سفید رو را بیرون بکشم و فقط به او بیندیشم که یادگار سال های معصومیت نوجوانیم است.
و البته که زندگی همیشه در اوج تاریکی ها؛نوری از زیبایی می تابد و در اوج خوشی ها؛درست زمانیکه از ته دل قهقهه میزنی با مشت گره کرده زیر چانه آت میکوبد.