ساعت هشتاد و شش یا هشتاد و هفته.
در رویاهای کودکیم خودم را نویسنده میبینم.مشغول دیدن سریال مرگ تدریجی یک رویا هستم.مارال عظیمی نویسنده جوان رمان گیتی و رویا.نویسنده شدن آن سال ها چقدر راحت بود.روی ایده ای وقت می گذاشتی چند تا انتشارات میبردی تا قبول کنند.ارزو دارم کتابخانه بزرگی از آثار همینگوی؛ویکتور هوگو؛داستایوفسکی و تولستوی داشته باشم.الان همه این کتابها اگر تو کتابخونه من نباشن؛تو موبایل همه قابل دسترسیه.نمیدانم همینگوی درباره چه مینویسد ولی حتما باید نویسنده خوبی باشد که مارال عظیمی عاشق داستان های اوست.نویسنده جوان؛بچه نیاوران است و درکش از طبقه محروم جامعه؛منحصرا تصورات شاعرانه اوست و خدمتکار خانه شأن آفاق.هنوز هم معتقدم تنها جای امن برای یک نویسنده میز کار اوست و تصوراتش که روی کاغذ گاه میریزد و گاه در پستوی ذهن؛ته ته ذهن یخ میزند جوری که هیچ جریان گرمی قادر به روان کردن آن نیست.عمیقا دوست دارم مرجانه باشم به جای مارال.ترس ها؛دلخوری ها و خشم و زندگی خودم را از مارال یخ زده بیشتر دوست دارم اما دلم اتاق و کتابخانه او را میخواهد و نویسنده بودن در آن سال ها کاش میشد خودم را پرت کنم به سال ۸۶در آن سال ها بیست و هفت هشت ساله باشم و نویسنده بشوم.