وقتی که من مینویسم؛بوران و آتش به هم می آمیزند.در مصاف با هم از قلب و مغزم روی کاغذ؛می ریزند؛با هم به نزاع می پردازند.گاهی آشتی کنان و صلح جویانه کنار هم می نشینند و از خاکستر آن ها؛من شفا می یابم.اما این تسکین؛موقتی است.من به همیشه نوشتن؛برای هضم آن رویدادی که مقصرش نبودم هستم.چرا که مسوول التیام آن هستم.مهم این است که در این مبارزه نفس گیر و در این وحشت جانسوز؛به مبارزه برخیزم.یا پیروز میشوم یا مغلوب بربریت و شرارت؛خواهم شد.از مرگ نمیترسم.از زیستن همیشگی در جهنم-زنده ماندن بدون زندگی کردن-از زیستن بدون لمس بهشت؛تمام تنم می لرزد.اگر جوانیم تمام شود و عاشق نشوم؛پس تحمل این وحشت جگر خوار و درنده چه ثمری جز زمستانی بدون برف و باران؛خواهد داشت ؟!