به عذاب عادت میکنی شکنجه را میپذیری و فکر میکنی تا ابد همین است.
تنها چاره آت؛پذبرش است.فلک؛گاهی چنان دست و پایت را از تو میگیرد که بی اراده تر از زمان تولدت میشوی بااین تفاوت که بی دفاع بودن در آنزمان؛طبیعیست و تو یادت نیست.نسیان به نفع تو عمل کرده اما حالا حتی اختیار دهانت با ظالم است.
ظالم بزدل.
هیولای درنده بزدل
قلدر ترسو
اما وسط همه خفت ها؛به یک باره در یک لحظه نجات پیدا خواهی کرد.
ذهنت اما اسیر گذشته میماند.
واقعیت دردناک و هولناک تا جاییکه کلمات از بیان آن قاصرند از دنیای بیرون به درونت می آیند و تورا شکنجه میکنند.اراده من قوی تر است یا اراده تقدیر و خواست بقیه؟
جبر یا اختیار.
مسأله این است...
و تو میفهمی حقارت و بزدلی هم قدرتمند است.