ویرگول
ورودثبت نام
Marjaneh Rabdoost Motlagh
Marjaneh Rabdoost Motlaghرمان؛قهوه؛پاستا آلفردو چیکن.پاییز و عاشق نوشتن
Marjaneh Rabdoost Motlagh
Marjaneh Rabdoost Motlagh
خواندن ۲ دقیقه·۸ روز پیش

بعد مدت ها انزوا ...

پوست روشنی دارم موهای لخت و نازک که وقتی بلند می‌شوند زیبا نیستند.انگار زنانگی به آنها نمی آید و البته خاطره خوشی از موهای بلندم ندارم.

چون وقتی خیلی جوان بودم؛این طره مو که برایم بسیار عزیز بود؛باعث ناامنی جانم شد...وقتی در چهارده سالگی موهایم را کوتاه کردم و بعد از آن بارها تصمیم گرفتم مثل شاهزاده خانم ها گیسوانم را بلند کنم انگار با من قهر کردند و هیچوقت؛مثل قبل زیبا و دلربا نروییدند.

چشم های گرد پف دار آکنده از خشم و غرور و رنجش.انگار بار تلخی همه زنان خاورمیانه در چشمان من؛جمع شده.پر از اضطراب و وحشت و گاهی غرور و در مبارزه با وحشت پیرامونم؛خشم.

خشم یک بچه گربه ناتوان که با چنگال هایش میتواند چشمان یک شیر وحشی را دربیاورد.

یازده علیل روی پیشانیم تنها یادگاری مادرم روی صورتم است.لبهای نازکم که اکثرا روی دنده سکوت و لج گیر میکند و چهره استخوانی که نشان میدهد من یک زن خاورمیانه ایم.

ترسیده؛مغرور؛هراسان و خشمگین.اجتماع نقیضین...

مثل همه زنهای این نقطه زمین که امنیت برایشان وجود ندارد و من نماد تمام این زنها هستم.

من سینه بلورین؛قامت بلند و چشمان دلربا و مهربان ندارم.نمیتوانم انرژی زنانه ام را حفظ کنم و بدی ها و پستی زمین را نبینم.برعکس؛این خرده شیشه های حقیر؛زمین پست پر از نکبت که هر دم مرا با سپاهش به جنگی نابرابر میخواند حتی در زیباترین لحظاتم؛کامم را تلخ میکند.برای همین در چهره من؛شادکامی را نمیبینی.به ندرت لبخند بر لب دارم و از تکثیر کردن خودم در این نقطه زمین؛میترسم.

شاید چون آنچه من دیده ام؛کمتر آدمی به چشم هایش دیده و جهنمی که کابوس های وحشتناکش هنوز هم در مغزم جولان میدهد؛تمامی ندارد.

گهگداری شادی در خانه قلبم را میکوبد.اما قلب سودا زده من که انگار مشت قوی و کریهی آن را فشرده؛هیچ شور و شادی را باور نمی‌کند

من نمیخواهم قلبم از واقعه ای بیرونی؛لبریز از شادی شود اگر خلاف آن؛استخوان هایم را خرد کند.

و درونم؛خوشبختی را به خود راه نمی‌دهد و یا خوشی خانه قلبم را دوست ندارم.

من و شادی؛دو غریبه ایم که همدیگر را نمی‌فهمیم.هرچه دنبالش میروم کمتر پیدایش میکنم و اگر هم ناخواسته مهمان قلبم شود؛سریع مهمانی را ترک میکند.این روزها خودم روی خوش به شادی ها نشان نمیدهم.چون ابدی نیستند و نصفه نیمه بودن بیشتر از هرچیزی قلبم را تکه تکه میکند.

کاش زمین نابود شود.همه مان بمیریم و به دنیای دیگری برویم که در آن خبری از غم و حقارت و خشم و ضربه نیست و من و شادی با هم دوست شویم.

زمینشادی
۰
۰
Marjaneh Rabdoost Motlagh
Marjaneh Rabdoost Motlagh
رمان؛قهوه؛پاستا آلفردو چیکن.پاییز و عاشق نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید