زخم هایت را جراحت های روانت را نادیده میگیری بدون دست و پا؛سینه خیز در میان کثافت و نجاست و پلیدی به هر جان کندنی حرکت میکنی.در میانه به سکوی پرتاب نزدیک میشوی.سکوی پرتابی که برای تو یک فتح بزرگ است.اما جانت تمام شده.جان جوان اما نحیفت طاقت یک نگاه سرد را هم ندارد.با خرده شیشه ای از پا در می آیی و به همه چیز پشت پا میزنی و سالها از تو فقط یک مرده متحرک میماند و بس.حتی بعد انهدام دیو و دد ها و رفتن همیشگی آن خرده شیشه های حقیر؛انها در ذهن تو از هر واقعیتی زنده ترند.