انسان مستأصل و به تنگ آمده از آلت سرگردان زندگی که هر دم به او حمله میکند؛به رویا پناه میبرد
رویاها را به هدف تبدیل میکند و در پی چیزی میدود که الان تشنه آنست
پول و رفاه؛تحصیلات عالیه؛موفقیت و ...
از قعر باتلاق زندگی؛با دهانی آلوده شده به نجاست و روح و جسمی که هر دم مورد تعدی قرار میگیرد بالا می آیی!دست بر قضا؛طبیعت خرده شیشه ها را نابود میکند و دیو و دد ها را از سر راهت برمیدارد.
اما تو میمانی و رویاهای بیات شده که الان قابل لمسند.در دستان کوچکت و الان فقط مچاله کردن رویاهای به تحقق پیوسته کمی آرامت میکند.
یک بار دوستم از من پرسید:چرا هرآنچه به دست می آوری مچاله میکنی؟
او نمیدانست من از قعر کدام چاه نکبت؛ارزوهایم را فتح کردم.ارزوهایی که دیگر شوقی برای لمس و ولعی برای چشیدنشان ندارم.خوشا به حال آنان که رویایی ندارند.
و اگر در پی چیزی هستند خیلی زود به آن میرسند.
کولی ها محکوم به رنجند و حتی اگر بر جایگاه شاهزاده خانم زیبای ناآشنا با غصه بنشینند؛غم ها آن ها را رها نمیکند.
قصه غصه هایی که اگر در واقعیت از بین بروند هرگز مغز و ضمیر دخترک کولی سودا زده روایت مرا رها نمیکنند.
مارهای بیرحم امروز با نیش های کشنده که در مغزم جولان میدهند یا همان دیو و دد های دیروز.
دیو و دد ها رفته آند اما هنوز بر روان من حکمرانی میکنند.