لحظاتی در زندگیم بود که برای کاری تلاش میکردم.شغلی که هر ثانیه اش با بطالت و تنفر آمیخته شده بود.
دلهره کاری را داشتم که در آن زمان؛تنها منبع درآمدم به شمار میرفت.
گاهی ازش نتیجه میگرفتم گاهی نه.
اگر به عقب برگردم شاید مجبور بشم دوباره اون کارو از سر بگیرم و لحظاتی رو بگذرونم که اگر توان داشتم از تاریخ زندگیم حذف میکردم.
نمیدونم تو رنج کشیدن چه تعالی وجود داره که خیلی از روان شناس ها بهش اشاره میکنند.
مثلا ویکتور فرانکل در کتاب انسان در جست و جوی معنا میگه:ازین میترسم که ارزش رنج هامو نداشته باشم.🤔🤔🤔🤔🤔🤔
یا تجربه دو ساله اسارت در اردوگاه کار اجباری رو از سی و پنج سالگی تا سی و هفت سالگیش بوده سندی بر معنا دادن به رنج های بشری تلقی میکنه.
در درد و رنج هیچ تعالی و رشدی وجود نداره.
جز خشم انباشته شده؛نشخوار خشم و قربانی شدن و به هم ریخته شدن سیستم عصبی.
کدام انسان عاقلی میتواند در قعر اندوه یا در وسط لگد خوردن از حقارت و سیاهی و فرو رفتن دم به دم شیشه خرده ها به پاهایش معنا ازین سوگ های بزرگ بشری پیدا کند؟
اگر میتوانستم یک چیز را در دنیا از بین ببرم رنج بود.
شیشه خرده هایی بی خاصیت و قدرتمندی که هرجایت را ببندی بالاخره نقطه ریزی در وجودت پیدا میکنند و با ذکاوت تورا مورد حمله قرار میدهند
قدرت در شرارت معنا پیدا میکند و همیشه خیر بر شر پیروز نیست.
خیر میتواند از کنار شر عبور کند اگر تیغه های زهرآگین شر؛اورا زخمی نکند.
آقای فرانکل از رنج هایم متنفرم.شما نمیتوانید براساس دو سال اسارت در اشویتس؛این جملات امید بخش انگیزشی را به زبان بیاورید.