این پرسش که «آیا حیوانات آگاهی و احساس دارن؟» قرنهاست که از پستوهای فلسفه به آزمایشگاههای پیشرفته علوم اعصاب کشیده شده. توی این مقاله میخوایم از منظر علوم عصبشناسی و رفتارشناسی، به درون ذهن موجوداتی نگاه کنیم که با ما همسیارهان اما زبانِ سخن گفتن ندارن.
پیش از هر چیز باید اعتراف کنیم که اثبات وجود احساس در موجودی دیگه، کار دشواریه. درد، یه تجربه کاملاً درونی (Subjective) هستش. وقتی دست شما به کتری داغ میخوره، شما درد رو «حس» میکنید. اما من که ناظر هستم، فقط عقب کشیدن دست شما و شاید فریادتون رو «میبینم». من درد شما رو تجربه نمیکنم؛ من فقط از روی شباهت شما به خودم، حدس میزنم که دارید درد میکشید.
در مورد حیوانات هم ما با همین دیوار مواجهیم. ما نمیتونیم بفهمیم توی سر یه دلفین یا یه گاو چی میگذره، اما میتونیم به «سختافزار» نگاه کنیم. اگه سختافزار (مغز و سیستم عصبی) مشابه باشه و «رفتار» (واکنش به محرک) هم همپوشانی داشته باشه، منطقیترین نتیجه علمی اینه که «تجربه درونی» هم مشابهه.
برای دههها، دانشمندان علوم اعصاب روی مفهومی به نام دستگاه لیمبیک (Limbic System) تمرکز کردن. این سیستم، مرکز فرماندهی احساسات در پستانداران هستش. ساختارهای کلیدی این سیستم شامل موارد زیره:
آمیگدال (Amygdala): مرکز پردازش ترس، خشم و لذت.
هیپوکامپ (Hippocampus): مسئول شکلگیری خاطرات، بهویژه خاطراتی که بار عاطفی دارن.
جالبه بدونید این ساختارها مختص انسان نیستن. اسب، مرغ، گربه و حتی موش صحرایی هم نسخههایی از آمیگدال و هیپوکامپ رو دارن که از نظر فیزیولوژیک شباهت خیرهکنندهای به نمونه انسانی داره.
فراتر از ساختار، بحث نوروترانسمیترها یا پیامرسانهای شیمیایی مطرحه. «دوپامین» مولکول مشهور پاداشه. وقتی ما شکلات میخوریم یا تشویق میشیم، مغزمون غرق در دوپامین میشه. مطالعات مبتنی بر تصویربرداری fMRI نشون داده که وقتی به یه موش پاداشی داده میشه، همون مدارهای دوپامینرژیک فعال میشن که تو مغز یه انسانِ خوشحال فعاله.
شاید بگید انسان مغز بسیار پیشرفتهتری داره. بله، قشر مغز (Cortex) انسان بسیار بزرگتر و پیچیدهتره، اما نکته اینجاست: این بخش از مغز بیشتر مسئول تفکر انتزاعی، حل معادلات ریاضی و برنامهریزی طولانیمدته. احساسات بنیادین مثل ترس، درد، لذت و خشم در بخشهای قدیمیتر و عمیقتر مغز (مغز میانی) پردازش میشن؛ بخشی که در بسیاری از حیوانات به خوبی توسعه یافته.
از دیدگاه تکاملی، بسیار بعیده که طبیعت برای انسان یه سیستم کاملاً متفاوت برای حس کردن درد اختراع کرده باشه و برای حیوانات سیستمی که فقط «ادا» در میاره. مسیر تکاملی ما و سایر پستانداران تا پیش از شکلگیری لایههای عالی مغز، یکی بوده. وقتی میبینیم واکنشهای فیزیولوژیک یه حیوان به محرک دردناک دقیقاً مشابه انسانه (افزایش ضربان قلب، گشاد شدن مردمک، ترشح کورتیزول و در نهایت افت فشار در اثر شوک)، ادعای اینکه «اونها واقعاً حس نمیکنن» بیشتر شبیه به یه فرار اخلاقی هستش تا یه حقیقت علمی. لرد راسل برین، نورولوژیست نامدار، به زیبایی میگه: «دلیلی نمیبینم که وجود ذهن و آگاهی رو برای انسان بپذیریم اما برای حیوانات نه.»
اگه علوم اعصاب از درون مغز میگه، رفتارشناسی (Ethology) به ما میگه که در دنیای بیرون چه میگذره. ریچارد سرجنت در کتاب «گستره درد» استدلال میکنه که بسیاری از حیوانات احتمالاً درد رو «شدیدتر» از ما حس میکنن، چرا که حواس اونها (بویایی، شنوایی و لامسه) برای بقا بسیار تیزتر از حواس انسان تکامل یافته.
سوگواری فیلها و تامل کلاغها
رفتارهایی در طبیعت دیده شده که به هیچ وجه با مدل «ربات غریزی» سازگار نیست:
فیلها: وقتی عضوی از گله میمیره، بقیه فیلها ساعتها و گاهی روزها کنار جسد میمونن. اونها با خرطومشون بدن بیجان رو لمس میکنن و صداهایی حزنآلود تولید میکنن. این چیزی فراتر از واکنش برای بقاست؛ این بوی «غم» میده.
کلاغهای کالدونیا: این پرندگان نه تنها ابزار میسازن (مثلاً شاخهها رو قلاب میکنن)، بلکه وقتی با مسئله جدیدی روبرو میشن، مدتی مکث میکنن. این مکث، نشانهای از «تأمل» و شبیهسازی ذهنی راهحله؛ فرآیندی که ما اون رو فکر کردن مینامیم.
تا اینجا فهمیدیم که از نظر علمی، شواهد سنگینی برای «احساسمند بودن» حیوانات وجود داره. اما این آگاهی چه مسئولیتی برای ما ایجاد میکنه؟ پذیرش این که حیوانات رنج میکشن، ما رو با یه چالش اخلاقی بزرگ روبرو میکنه. پیتر سینگر، فیلسوف معاصر، معتقده که «ملاک توجه اخلاقی، توانایی رنج کشیدنه، نه قدرت تفکر یا سخن گفتن.»
در جوامع بشری، ما به شدت با کشتن انسانها مخالفیم، اما کشتن حیوانات برامون امری روزمره و عادیه. ریشه این تفاوت در چیزی هستش که فلاسفه به اون «گونهپرستی» (Speciesism) میگن؛ یعنی ترجیح دادن منافع یه موجود صرفاً به خاطر عضویت در گونه انسان.
بسیاری از مدافعان «تقدس حیات انسانی» معتقدن که جان یه انسان تحت هر شرایطی باید حفظ بشه. بیایید یه مثال چالشبرانگیز رو بررسی کنیم: نوزادی که با آسیب مغزی بسیار شدید به دنیا اومده و هیچوقت به خودآگاهی، زبان یا توانایی برقراری رابطه نمیرسه. اون صرفاً یه زندگی بیولوژیک داره. در مقابل، ما شامپانزهها یا خوکهایی رو داریم که خودآگاهی دارن، ابزار میسازن، رابطه عاطفی برقرار میکنند. اگه ملاک ما برای ارزش زندگی، «تواناییهای ذهنی» باشه، چرا زندگی اون نوزاد مقدسه اما کشتن اون حیوانِ باهوش و احساساتی بلامانع؟ تنها پاسخ باقیمونده اینه: «چون اون نوزاد انسانه.» و این دقیقاً تعریف تبعیض بر اساس گونه است.
ما در دورانی زندگی میکنیم که منافع اقتصادی و عادتهای فرهنگی، پردهای روی حقایق علمی کشیدن. صنایع بزرگ دامداری و بهرهکشی از حیوانات، تمایلی ندارن که ما به شباهتهای آمیگدال مغز خودمون و اون حیوانی که توی بشقابمونه فکر کنیم. اما تاریخ نشون داده که دایره اخلاق انسان همواره در حال گسترشه. زمانی بردهداری امری کاملاً طبیعی و اقتصادی بود. زمانی حق رأی نداشتنِ زنان با استدلالهای بیولوژیک توجیه میشد. امروز ما به اون دوران با تعجب و شاید شرم نگاه میکنیم. شاید روزی فرا برسه که فرزندان ما به دوران ما نگاه کنن و از اینکه چطور میلیاردها موجود صاحب احساس و آگاهی رو نادیده گرفتیم، شگفتزده بشن. شروع این تغییر بزرگ، از همینجاست: پذیرش این واقعیت که ما در این تجربه عظیمِ «حس کردن»، «رنج بردن» و «لذت بردن»، تنها نیستیم.
- Lord Brain, "Presidential Address," in C. A. Keele and R. Smith, eds., The Assessment of Pain in Men and Animals (London: Universities Federation for Animal Welfare, 1962).
- Richard Serjeant, The Spectrum of Pain (London: Hart Davis, 1969), р.72.
- the reports of the Committee on Cruelty to Wild Animals (Command Paper 8266, 1951), paragraphs 36-42; the Departmental Committee on Experiments on Animals (Command Paper 2641, 1965), paragraphs 179-182.
- پیتر سینگر. آزادی حیوانات، ترجمه بهنام خداپناه، نشر ققنوس.
- Donald Griffin, Animal Thinking (Cambridge: Harvard University Press, 1984)
- Marian Stamp Dawkins, Animal Suffering: The Science of Animal Welfare (London: Chapman and Hall, 1980).