مشت اول رو امیر خورد، ولی انگار فقط بیدارش کرد. قبل از اینکه قلدر دومی وارد بازی بشه، امیر قدم جلو گذاشت و با یه حرکت سریع، مشت محکمی به سینهش زد. پسره عقب رفت و خورد به نیمکت.
یکی دیگه پرید جلو. امیر جاخالی داد و با آرنج زد توی شکمش. بچهها با هیجان داد زدن:
– وای زدش!
– این کیه دیگه؟!
ولی قلدر اصلی، اون که از همه درشتتر بود، هنوز مونده بود. با غیظ دندوناشو سایید، جلو اومد و گفت:
– حالا نشونت میدم تازهوارد!
همون لحظه که امیر آماده دفاع بود، یه چیز عجیب اتفاق افتاد. یه قلدر دیگه که عقب وایستاده بود، آروم داشت از پشت به امیر نزدیک میشد، مشت گره کردهاش بالا...
اما ناگهان علی که تا اون لحظه خم شده بود و نفسنفس میزد، از پشت بلند شد، چرخید و با تمام قدرت، زانو زد توی شکم اون پسره.
پسره ناله کرد و افتاد زمین.
امیر برگشت و با تعجب به علی نگاه کرد. علی لبخند خستهای زد و گفت:
– نمیذارم یه نفر از پشت بزنه رفیقم رو... حتی اگه تازهکار باشه.
بقیه قلدرها که دیدن اوضاع از کنترل خارج شده، دونهدونه عقب کشیدن. یکیشون گفت:
– ولمون کنین بابا، ولش کن!
و بعد چند لحظه، حیاط دوباره توی سروصدا و هیاهو غرق شد. ولی برای امیر و علی، یه چیز دیگه شروع شده بود.
همزمان که از وسط جمعیت بیرون میرفتن، علی گفت:
– اسمت امیره، درسته؟
– آره.
– امروز جونم رو نجات دادی.
– تو هم نجاتم دادی. حساب شد.
علی خندید.
– رفیق شدیم؟
امیر شونه بالا انداخت.
– اگه دوستی با کتک شروع بشه، معلومه که رفاقتش واقعی میشه.
هر دو خندیدن...
و اونجا بود که یه دوستی شروع شد که آینده رو تغییر میداد.