مرور "که فراموش نشود" با شما و خودم.
قضیه از این قراره که نشود فاش کسی آنچه میان ماست، مگر اینکه با آیندگان نظر بازی کنیم. برای همین میخوام کاری کنم که با آینده ارتباط بگیرم. چطوری؟ بزار با ی مقدمه شخصی شروع کنم تا برسم به اصل مطلب. (راستش نمیدونم توی این فضا باید اینارو گفت یا نه ولی قصه ها هست که اینجا طاقت ابرازم هست.)
خب بنده از کودکی درگیر پیوند و اتصال بودم. به این شیوه که حتی توی روستای مادری که برای خودم چرخ میزدم و آب و گل نمیکردم، همیشه ی تیکه چوب بلندی پیدا میکردم و با خودم راه میرفتم روی زمین میکشیدمش، اصلا انگار نمیتونستم بدون چوب و صدا اینور اونور برم. تهشم موقع برگشت به خونه اولیای محترم نمیذاشتن ببرم با خودم، ی بخشی از من با اون چوب میموند. باهاش انگار ردی از من میموند یا با صداش به جنگل میگفتم منم هستم. این قضیه برام اولین رگه های ارتباط من و ثبت کردنه. هرچی سنم بیشتر شد بیشتر درگیر ثبت بودم. همین الان کلی سنگ یادگاری و فندک خالی و تکه چوب و ... دارم.(نگران نباش بیمارگونه نیست)
به این قضیه خیلی فکر کردم، و به این نتیجه رسیدم که میدونم همه چیز در مسیر گذر و نابودیه. همین الان به اطرافتون نگاه کنین، کدومشون نابود نمیشه؟ تلاش فرساینده برای نگهداری از هر چیز کار بیهوده ایه، ولی میشه یکم منطقی تر تلاش کرد که مدت بیشتری ماندگار بشه.
تلاش لازمه، ولی با ذهنیت درست و هدف گذاری منطقی. و درک از اینکه چه چیز هاییو کجا رها کنی و ثبت نکنی.
همیشه دلم میخواست پادکست تهیه کنم. چند قسمت آماده کردم به نام پادکست نجوا و بیشتر موسیقی محور و مونتاژی بود. دوبار تا مرز ضبط پادکست هم رفتم با دو ایده مختلف که عملی نشد.

اما "که فراموش نشود"
خب ایده کلی اینه که فراموش نشود :)
همین الان تصمیم گرفتم ننویسم راجبش، آدمیست دیگر. چه میشود کرد...
ولی خب اینو بگم اگر قصد دارین صحبت کنین خیلی راحت و صمیمی که فراموش نشود میتونیم در خدمت باشیم. پذیرایی هم هست.
که فراموش نشود از دل همین میاد.