اینجانب اولین سالِ معلم هستم. اونم عشایری.
راستش روز اولی که بهم ابلاغ قرار بود بخوره وقتی شنيدم گرخیدم که مگه اطاقور عشایر داره؟ (فکر کنم نزدیک گفتم،بنظرم بریم عقب تر)
*تصمیم گرفتم توی دو پارت تجربمو بگم
وقتی بچه بودم مادربزرگ و پدربزرگم ی سناریو باهام درست کرده بودن که توش از من میپرسیدن "بزرگ بشی دوست داری چیکاره بشی؟" و من در جواب باید میگفتم "استاد دانشگاه" و اونا میپرسیدن "مثل کی؟" و من باید میگفتم "دایی اسماعیل". این دیالوگا همیشه تکرار میشد و خوششون میومد.
همیشه برام عجیب بود که ی پیرمرد پیرزن روستایی که تحصیل خاصی هم نداشتن و کلا توی روستا بودن چطور و چرا اینقدر به تحصیل فرزندا و نوه هاشون اهمیت میدن. هربار که میدیدمشون سراغ درس خوندنمو میگرفتن.(کاش روزی که معلم شدم بودن تا ریکشنشونو میدیدم.)
به هر حال، داییم استاد دانشگاه بود. کل زندگیش داشت درس میخوند. هنوزم فکر کنم میخونه.
بجز داییم، مادرم، و اون یکی داییم، زنداییم، خالم فرهنگی بودن. هرجا میرفتم فضا همین بود.
خب منم علاقه داشتم، بار فسلفی زندگیم هم روی تاثیر گذاری چیده شد. به این فکر میکردم و میکنم که قبل مرگم اگه کسی ازم پرسید تو زندگیت چیکار کردی، بتونم بگم سعی کردم جای بهتری بسازم برای زندگی. چون از وضعیت ناراضیام و نقشی دارم توش، نقشمو باید خوب ایفا کنم.
من کنکور فرهنگیان قبول نشدم. زمان دبیرستان با موجی از مرگ عزیزان مواجه شدم، سه تا از دوستانمو از دست دادم، و پدربزرگ، و مادربزرگ، و عمو.
البته از قبول نشدن خوشحالم چون بهترین سال های عمرم دانشگاه گیلان رقم خورد که راجبش نمینویسم که بعدا بنویسم.
من هیچوقت آدمِ بشین درس بخونای نبودم. ولی آدمی بودم که شبیه اونا که شیشه مصرف میکنن میخونم. گیرایی بالا با مطالعه کم. البته مطالعه کم ولی عمیق. همین هم کمکم کرده. با صرفا خوندن جزوه های امتحان سالای پیش آزمونو قبول شدم.(ی دنیا از دوست خوبم افسانه که واقعا کمکم کرد و اگه نبود...) به طرز عجیبی امتحانو خوب دادم. روانشناسی تربیتی رو مثلا ۸۷ اینا زدم. از قضا مصاحبه هم ترکوندم، من استرسی و خجالتی جلو دوتا سیبیل درس دادم. زیاد جزئیات نمیگم سرتونو در نمیارم، خلاصه اینجانب معلم شد.
خب برای منی که ۳ سال تنها رشت زندگی میکردم و از فضای باتلاق گونه لنگرود گریخته بودم سختم بود که برگردم. اما اومدم. و اداره گفت که دوتا مدرسه خالی مونده. جفتشون عشایری، هرکدوم کلا ۳ ۴ تا دانش آموز ولی چند پایه. یکی یک ساعت پیاده روی داره اما اون یکی ی جاده ای داره که بشه با وسیله رفت. (تعریفتون از جاده رو فراموش کنین)
خلاصه کائنات نگاهمون کرد گفت don't worry bro
و من ابلاغم خورد روستای کردگوابر. همونی که جاده داشت.
خب بقیش رو فرصت بعدی میگم.
