ویرگول
ورودثبت نام
میرزا
میرزامیرزام. ی معلم گیلانی‌ که سعی میکنه زنده بمونه و زندگی کنه و بخش زیادی از زندگیش رو هنر فرا گرفته.
میرزا
میرزا
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

و اما ما و اما هامان.

شاید نباید بنویسم. نمیدانم.

"این عریضه یک برون‌ریزی لحظه‌ایست و دائما یکسان نباشد حالِ دوران"


از ما چه ماند امروز؟ نمیدانم.

این نفر هایی که ده، صد، هزار، ملیون، هشتاد ملیون جمع و حبس شدند در خطوط جغرافیایی چیستند؟ نمیدانم.

یک با یک جمع شود می‌شود دو. چگونه اینجا یک نفر با یک نفر میشود هیچ؟ نمیدانم.

چگونه مزد کار نان نیست؟ نمیدانم.

چگونه بعد این همه سال کارمندی جیب پدرم هنوز خالیست؟ نمیدانم.

چگونه بعد یکروز تلاش، شب باز هم مزد من بیخوابیست؟ نمیدانم.

نمیدانم، نمی‌توانم بنویسم، چرا مینویسم؟ نمیدانم.

نمیدانم اما باز میپرسم، اما باز ادامه میدهم چیز هایی را که نمیدانم.

ادامه میدهم شاید برای اینکه تقصیر من نباشد این رنج. فرقی هم نمیکند، شاید این دلیلش نیست، نمیدانم.

وقتی که نان ندارم چه تفاوت است که مشکل از کجاست، نان نیست.

هر روز "اما" میسازم‌. اما میسازم که شب شود، که صبح شود، که شب شود. هفت خانِ هفته بگذرد. ماه گذر کند‌. نه به امید طلوع خورشید، که از سر وظیفه ای که نمیدانم از کجا بر گردنم نهاده شده. شادمانی را نمیبینم، هدفی پیدا نیست، هر روز نبرد برای بقا، همه جا خاکِ مرده، دوستان تیر خورده، سفره‌ خالی، جسم رو به فرسودگی، قلب کم جان، هیچ چیز درست نیست.

اما اما ها هنوز کمی کار میکنند، زنگ زده اند اما کار میکنند. افیونند. نمیدانم.

نمیدانم، نوشتن سخت بود و هست. پس این عریضه ناقض و سیاهم را میبرم. دو شعر کافیست.

" من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که میبینم بد آهنگ

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم"

اخوان

"از کشتگاه کور

بر چشمه خورشید راهی نیست

از آن خوشه های زندگی پرورد

در دستهای باد

جز پر کاهی نیست

طاعون به جای

نور از خورشید می بارد

ما را گناهی نیست

بر چشمه خورشید راهی نیست

هر کشتکار کشته کاری خوب می داند

جز خواب و بیهوشی ، خاموشی

ما را پناهی نیست"

نصرت رحمانی


۳۰
۱۰
میرزا
میرزا
میرزام. ی معلم گیلانی‌ که سعی میکنه زنده بمونه و زندگی کنه و بخش زیادی از زندگیش رو هنر فرا گرفته.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید