باران بر سقف ِ نیمه شب بارید
چراغ ِ خاموش اتاق
با تب ِ تند من
روشن شد
استخوان ِ سکوت
زیر بار سنگین اضطراب خم شد و
اشک های پنهان
بر گونه های من
من ِ در آینه
نشست...
گویی کشتی در امواج عصیان
در تلاطم دریای بی رحم
گرفتار دستان ِ آب
و استیصال ناخدا
زخم بر دل آسمان می زند...
زخم بر دل آسمان میزند...