شیرین آزادبخت·۳ ماه پیشطوفان دریاباران بر سقف ِ نیمه شب باریدچراغ ِ خاموش اتاقبا تب ِ تند منروشن شداستخوان ِ سکوتزیر بار سنگین اضطراب خم شد واشک های پنهانبر گونه های منمن ِ…
شیرین آزادبخت·۳ ماه پیشمعجزهو چشمان تو بود که هزار بارقلب مرا به سوی خود خواند.در گوشم نجوا کردی:«آرام بگیر، توسن بیقرار… آرام بگیر.»و تو تاب ایستادن نداشتیمیان هجمه…
شیرین آزادبخت·۳ ماه پیشحسرتدستم را آرامبر دهان شب میبرمو مشتی ستارهی سوختهدر ناتوانی ِ دستانم می لغزد…و در پیچ وخم بی امانِ خاطره هایمهمچون توسنی بیقرار می تازد.…
شیرین آزادبخت·۱ سال پیشمِهبا صدای بوق ماشین عقبی، به خودش آمد.چراغ راهنمایی از دل مه، سبز شد.یعنی باید حرکت میکرد.چند متری بیشتر نرفته بود که چشمش افتاد به کبوتر زخ…